ساخت شناسی واژگانی روستاهای طالقان

نوشته شده توسط , 9 مارس 2014

ساخت شناسی واژگانی روستاهای طالقان

ویراست دوم

زمان رضاخانی

پیشگفتار

جاینام شناسی چیست؟

جای نام شناسی (toponymy)، شاخه ای از نام شناسی (onomastics) و آن شاخه ای از واژه شناسی (lexicology) در علم زبانشناسی است.

نامشناسی اصطلاحی کلی است که شاخه های دیگری چون anthroponomastics، یعنی بررسی نام افراد دارد. شاخه ای که به بررسی نام مکان ها می پردازد را جاینام شناسی می خوانیم.

جرج استوارت، از پیشگامان جاینام شناسی و بنیانگذار انجمن نام ها در آمریکا (American Names Society)، کتاب برجسته خود به نام «نام سرزمین ها: روایتی تاریخی از نامگذاری مکان ها در ایالات متحده» را در سال 1945 منتشر کرد.

در ایران، جاینام شناسی جدی گرفته نشده است و آنچه درباره ریشه­ی نام شهرها و کوه ها گفته می شود، در بسیاری از موارد نه بر اساس مطالعه زبانشناسی، بلکه بر مبنای باور عام یا حدس و گمان فردی بوده است.

ساخت شناسی واژگانی روستاهای طالقان، چندین سال پیش در اینترنت منتشر شد و به دلیل نو بودن کار، مورد استقبال فراوان قرار گرفت. در ویرایش دوم این اثر، بسیاری از نقص ها و اشتباه های ویرایش نخست اصلاح شده، بخش مربوط به “ارتباط نداشتن گویش طالقانی با زبان تاتی” به طور کامل افزوده شده، روستاهایی که در شمال ایران از نظر ریشه با هر روستای طالقان همخوانی دارد برای مطالعه بیشتر آورده شده، و روستاهای بیشتری به فهرست ویرایش نخست افزوده شده است.

نگارنده از کارشناسان رشته زبانشناسی و از اهالی طالقان درخواست می کند تا با همفکری و ارایه دانسته های خود، به اصلاح و پربارتر شدن این نوشتار کمک کنند[1].

1 – معرفی طالقان

Taleghan

عکس ماهواره ای: موقعیت تقریبی طالقان نسبت به شهر آبیک (آزادراه کرج – قزوین) و جاده ای که از آزادراه جدا می شود

برای بزرگ شدن عکس ماهواره ای، روی آن کلیک کنید

*** *** ***

«طالقان» شهرستانی بزرگ، کوهستانی، و روستانشین در شمال غربی استان البرز است. حرفه ی بیشتر مردم این بخش از استان البرز باغداری، دامداری، و کشاورزی (زراعت و زنبورداری) است.

طالقان از شمال شرقی به جنوب غربی حدود 80 کیلومتر و از شمال به جنوب حدود 15 کیلومتر درازا و پهنا دارد. شاهرود، یکی از معروفترین رودهای ایران، در طالقان سرچشمه می گیرد. بیش از 15 جویبار و چشمه سار در طالقان به شاهرود می ریزد. این رودخانه پس از پیوستن به رود قزل اوزن، سفیدرود را می سازد و به دریای خزر می ریزد.

سدی که در طالقان روی شاهرود ساخته شده، تامین کننده آب مورد نیاز برای آبیاری دشت قزوین و بخشی از آب آشامیدنی تهران است.

Zidasht

خانه ای ویلایی کنار شاهرود، نزدیک به زیدشت

روستاهای طالقان بر دامنه های جنوبی و شمالی در ارتفاع 1400 تا 2600 متر از سطح دریا ساخته شده است[2].

طالقان خاستگاه بسیاری از شخصیت های بزرگ فرهنگی در ایران است که از آن جمله می توان به درویش عبدالمجید طالقانی (استاد بزرگ خط شکسته)، غلامحسین امیرخانی (استاد بزرگ نستعلیق)، درویش خان (استاد بزرگ موسیقی سنتی)، جلال آل احمد (از بنیان گذاران داستان نویسی در ادبیات معاصر ایران)، آیت الله سید محمود طالقانی و… اشاره کرد.

2 – تبارشناسی مردم طالقان

Taleghan 1

روستاهای طالقان معمولا شامل گروه خانه ها در میان، و باغها و زمین های کشاورزی در پیرامون است

طالقانی ها به گویشی سخن می گویند که از نظر زبانشناسی به خانواده زبان های ایرانی غربی وابسته است. نسل های جوان طالقان و تقریبا همه مهاجران طالقانی تبار، گویش اصیل طالقانی را کمابیش فراموش کرده اند. اما کهنسالان طالقانی که هنوز در روستاهای این منطقه زندگی می کنند، گویشی دارند که در نگاه نخست، چیزی شبیه به لهجه های گیلکی و مازندرانی است.

همانندی هایی که میان روستاهای طالقان و نام روستاها و شهرهای مازندران و گیلان وجود دارد و در این پژوهش به آنها اشاره شده است، از همین تبار یکسان سرچشمه می گیرد.

104 اثر تاریخی طالقان در سازمان میراث فرهنگی کشور ثبت شده است؛ طالقان از نظر محوطه های تاریخی ثبت شده در میان شهرستان های تابع استان های تهران و البرز، مقام نخست (32 محوطه) را داراست. دیرینگی برخی از این محوطه ها، مانند آثار موجود در حومه ی روستاهای نویز، جوستان، و دهدر، به هزاره ی نخست پیش از میلاد مسیح می رسد و این نشان می دهد که در رمزگشایی از نام روستاهای این شهرستان باید به زبان و فرهنگ آن دوره از تاریخ ایران توجه ویژه داشت.

2 – 1 – افسانه تات

در برخی منابع عامیانه و ناموثق آورده شده که زبان مردم طالقان، گویشی از زبان تاتی است! باید دانست که «تاتی» از دیدگاه زبانشناسی و مردم شناسی، دارای دو هویت مستقل است:

الف – زبانی که گروهی از ایرانی زبانان در داغستان و جمهوری آذربایجان بدان سخن می گویند و به دو دسته تقسیم می شود:

الف – 1 – تاتی شمالی که کلیمیان داغستان (دربند)، و منتهی الیه شمال شرقی جمهوری آذربایجان (کوبا، وارتاشن) بدان سخن می گویند.

الف – 2 – تاتی جنوبی که مسلمانان و شماری از مسیحیان شمال شرقی جمهوری آذربایجان (دیویچی، لاخیج، و شبه جزیره آپشرون در شرق باکو) بدان سخن می گویند

ب – ترک ها به هر پارسی یا ایرانی زبانی که در قلمروی اکثریت ترک نشین به زبانی غیر از ترکی سخن می گفته است، عنوان «تات» (یعنی غریبه و بیگانه) می داده اند. این مفهوم از زمان «محمود بن حسین بن محمد کاشغری» که در قرن پنجم هجری در قرقیزستان می زیسته تا شمس الدین سامی و نویسندگان و اندیشمندان معاصر ترک زبان در کتاب های ترکی دیده شده است. اصولا ایرانی زبانان جمهوری آذربایجان نیز به این دلیل «تات» هستند که آذری ها چنین لقبی به آنان داده اند.

بسیاری از زبانشناسان، ریشه واژه ی تاجیک را نیز «تات + جیغ» می دانند. جیغ پسوند تصغیر است و «جغله» (بچه) نیز از همین ریشه می باشد. بر این اساس، ترک های آسیای میانه، ایرانی زبانان آن منطقه را با لفظی تحقیر آمیز خطاب می کردند و این نام بر آنان مانده است؛ هرچند، امروز تاجیکان با قرار دادن نشان «تاج» در وسط پرچم سبز و سپید و قرمز، معنای آن را کاملا تغییر داده اند و خود را از تبار شاهان (تاجی) معرفی می کنند.

دلیل آنکه امروزه بسیاری از مردمان دامنه های جنوبی البرز نیز تات نامیده می شوند، همین است. اگرنه، زبان تاتی که در جمهوری آذربایجان استفاده می شود، نه تنها از نظر واژگان، بلکه از دیدگاه دستوری و صرفی هم اختلافی فاحش با گویش طالقانی دارد. یکی دانستن گویش طالقانی و گویش تاتی، همان قدر عجیب است که بگوییم تهرانی ها به زبان کردی سخن می گویند. بسیاری از واژگان کردی و تهرانی یکی است، هردو از خانواده زبان های ایرانی هستند، اما تفاوت های گفتاری و صرفی آنقدر هست که نتوان هر دو را یک زبان دانست.

2 – 2 – نمونه هایی از تفاوت گویش های طالقانی و تاتی

 ترجمه­ی «من و پسرم به سینما رفتیم» در گویش طالقانی می شود «مُنُ پسرم بِشِیم سینما» یا «پسرمی همراه بِشِیم سینما». بنابراین، “اضافه بایی – همراهی” در طالقانی صرف نمی شود. اما در هر دو گویش تاتی شمالی و جنوبی، اضافه­ی بایی صرف ویژه­ی خود را دارد: me-revoz = با من (تاتی شمالی)، man-āz = با من (تاتی جنوبی).

در نمونه ای دیگر، تاتی های جنوبی می گویند kufid ba chuvāz (با چوب بکوبید)، اما همین جمله در گویش طالقانی بدین شکل گفته می شود: «چوبی همراه بُکوتان».

در حالت ملکی، ترجمه «این خانه از آن من است» به تاتی شمالی می شود «in xune enme» و در تاتی جنوبی می شود «in xuna alman». در حالی که طالقانی ها می گویند «این خانَه مینیَه».

در گویش تاتی، مضاف الیه به دنبال مضاف می آید و تنها در صورتی که مضاف مختوم به e باشد (شمالی) و یا مختوم به a و ā باشد (جنوبی)، کسره­ی اضافه (-y) می گیرد:

خواهر علیرضا = Xahar Alireza یا Xahar en Alireza(تاتی شمالی)

خانه پدر = Xune-y bebe یا xune-y an piar  (تاتی جنوبی)

اما در گویش طالقانی، مضاف به دنبال مضاف الیه می آید. برای مثال، «تولد خواهرزاده ام» به طالقانی اینگونه گفته می شود: «خوارزامی تولد» (Xuārzāmi tavallod)

در گویش تاتی، بسیاری از / د/ های فارسی، به صورت / ر/ تلفظ می شوند. برای مثال، در تاتی جنوبی، دیرن به جای دیدن گفته می شود؛ حال آنکه طالقانی ها فعل دیدن را به شکل widan یا گاه همان «دیدن» تلفظ می کنند.

در همین گویش (تاتی جنوبی)، به رسیدن resiran و به زدن zaran گفته می شود. اینها نیز در مورد گویش طالقانی صادق نیست.

2 – 3 – نیاکان طالقان

حضور پنج قوم «آمرد»، «تپور»، «گیل»، «دیلم»، و «تالوش» در شمال ایران، کهن ترین دانسته های ما درباره ی ساکنان آن سامان است. نباید «آمردها» را با «مردی ها» که هرودوت به عنوان شاخه ای از قوم پارس معرفی می کند، اشتباه گرفت؛ آمردها ماد تبار و مردی ها پارس تبار بودند. شهر «آمل» نیز زمانی «آمرد» نامیده می شد و همانگونه که «پرد» به «پل» تبدیل شد، «ر» در آمرد نیز به «ل» در آمل بدل و «د» در آخرِ واژه حذف شد. درضمن «تپور» و «تیپر» از نگاه معنایی، ارتباطی با کوهستان و نواحی بلند دارد و واژه «تپه» در فارسی امروز هم از آن ریشه است. از این رو، باستان شناسان بر این باورند که تپوری ها در بخش های کوهستانی و «آمرد» ها در بخش های جلگه ای استان مازندران ساکن بوده اند. گفته می شود «گیل» ها نیز در بخش های ساحلی و «دیلیمیان» در بخش های کوهستانی استان گیلان (رودبار و…) سکنی داشتند. بالاخره اینکه، «تالوش» ها همان قومی هستند که یونانیان از آنان با نام «کادوسیان» نام می برند و شاید با شهر و گویش تالش ارتباطی داشته اند. در اساطیر کهن ایرانی آمده است که فرماندهی بنام «گیل» در نیروی دریایی ارتش ایران، کشتی های طوفان زده ی ایرانی را از یونان به کشور بازگرداند و نزد داریوش بزرگ آورد.

برخی تاریخ نویسان گفته اند که فرهاد اول، پادشاه اشکانی، آمردها را از منطقه ای که امروز «مازندران» نامیده می شود کوچاند و به سرزمین های شرق «ورامین» آورد. به هر روی، پس از خروج یا ضعف آمردان، تپوریان قدرت را بدست گرفتند و منطقه به نام آنان «تپورستان» نامیده شد. تپورستان، همچون بسیاری دیگر از ولایات ایران در دوران اشکانی، بصورت ملوک الطوایفی و نیمه مستقل از دولت اداره می شد، اما در زمان ساسانیان، کمابیش، زیر کنترل دولت مرکزی بود و سکه هایی نیز به نام همان منطقه ضرب شده است. در زمان «اردشیر بابکان»، بنیانگذار سلسله ی ساسانی، فردی بنام «گشنسپ» بر تپورستان، گیلان، رویان، و دماوند حکومت داشت. پس از انقراض آل گشنسپ، «کیوس» که گفته می شود مذهب مزدکی داشت برای 7 سال در راس قدرت بود و سپس، «خسرو انوشیروان» او را از ترس گسترش آیین مزدک برکنار کرد و «زرمهر» را جایگزین نمود. آل زرمهر تا هنگام حمله ی اعراب در آن منطقه حاکم بوده اند و پس از آن نیز با تازیان مقابله کردند.

پس از حمله ی تازیان، عرب ها «تپورستان» را «طبرستان» نامیدند. مردمان سرزمین های شمالی ایران، بسیار به دولت و آیین گذشته شان پایبند بودند و سالها در مقابل تازیان عرب مقاومت کردند. در میان ایشان، دیلم ها بیش از دیگر اقوام شمالی در مبارزه با عرب ها مشهورند. این قوم آنچنان عرب های مهاجم را به چالش کشید که تازیان ناگزیر، به خلق روایت ها و حدیث های دروغین برای جلب کمک از دیگر مسلمانان روی آوردند. برای مثال روایت شد که پیامبر اکرم (ص) جنگ مسلمانان با دیلمان را پیشگویی کرده بود و فرموده بود: «قزوین دری است از درهای بهشت. با دیلمان جنگ می کنند؛ شهدای آنجا مانند شهدای بدر هستند»

در روایت دیگری که البته راوی مستند دارد و درست به نظر می رسد، «احمد بن ابراهیم دورقی» به نقل از «خلف بن تمیم» به نقل از «رائده بن قدامه» به نقل از «اسماعیل» به نقل از «مره» می گوید: «علی بن ابیطالب (رضی الله عنه) فرمود از شما هرکس از جنگ با معاویه کراهت دارد، عطا بستاند و به جنگ دیلمان رود. پس چهار هزار یا پنج هزار از جنگ با معاویه روی بگرداندند و من یکی از آنان بودم؛ ما همه عطا خود گرفتیم و به دیلمان شدیم.»

حتی سالها پس از حاکمیت خلیفه ی عرب بر تمام ایران، ساکنان شمال هر از گاهی دست به شورش علیه تازیان می زدند. چنانکه «ابن واضح یعقوبی» در شرح دوران «ابوجعفر منصور عباسی» می نویسد: «مردم طالقان شورش نمودند و (خلیفه ی عباسی) «عمر بن علاء» را بر سر آنان فرستاد و او طالقان و دنباوند و دیلمان را فتح کرد و از دیلمان اسیران بسیار گرفت و…»

می توان حدس زد که نام طالقان پس از پیروزی اعراب، بر این منطقه گذاشته شده است. «تل»، احتمالا وام واژه ای از زبان عربی است که امروز هم در گیلان و مازندران به منطقه ای بلند گفته می شود؛ با این حال، مردم طالقان از دیرباز، «بلندترین» منطقه را «تل» می نامیدند. برای مثال یک طالقانی به بالاترین منطقه از روستای خود ممکن است بگوید: «تَلی سر» (سر یا بالای تل). به هر روی، «طالقان» شکل عربی شده ی «تلکان»، یعنی «سرزمین پر کوه» است.

برخی گفته اند نام طبرستان تا زمانی سلجوقیان، و برخی هم گفته اند تا هنگام حمله ی مغول به ایران، بر منطقه بود و سپس نام «مازندران» رایج شد. «مازندران» گویا با دیوهای «مازنی» که مسکن شان در آن سامان بوده است ارتباط دارد. به یاد داشته باشید که «دیو» در زبان اصیل هند و اروپایی به گروهی از خدایان اطلاق می شده است و زرتشت با معرفی «اهورامزدا»، بعنوان خدای یکتا، «دیوان» را گمراه کنندگان بشر نامید و معنای منفی دیو در فارسی امروز هم برگرفته از آموزه های زرتشت است. هنوز هم این واژه (دیو) با اندکی تفاوت در گویش، در بسیاری از زبان های خانواده ی هند و اروپایی به معنای «خدا» بکار می رود: فرانسوی، dieu؛ اسپانیایی، dios؛ ایتالیایی، dio، و…

به هر حال، مازندران را می توان اینگونه تجزیه نمود:

ماز: بزرگ، این واژه در زبان پهلوی بصورت «مَس» در آمده؛ زرتشتیان هنوز هم به مادربزرگ «مِمس» و به پدربزرگ «بامس» می گویند.

اندرا (ایندرا): خدای جنگجو و حاکم آسمان و باران در باور آریاییان کهن.

با این ترتیب، مازندران یعنی سرزمین خدای باران یا سرزمین ایندرای بزرگ.

درباره نام «گیلان» چیز قاطعانه ای نمی توان گفت. عده ای گفته اند گیل یعنی شجاع و قهرمان؛ بی آنکه دلیل زبانشناسانه ای ارایه کنند. عده ای هم گفته اند که گیلان شکل دگرگونه شده ی «ورنه» است. ورنه نامی است که اوستا به منطقه شمال ایران داده و معنی آن «پوشیده از جنگل» است. آنچه مسلم است، این است که «-ان» در این نام، پسوند مکان ساز است و باید به دنبال معنای گیل بود. همین قدر مسلم است که:

الف) گیل، چنانکه در بالا گفته شده، نام قومی در شمال ایران بوده است.

ب) گیل، نام یکی از فرماندهان نیروی دریایی ایران در زمان داریوش بوده است.

پ) شاید میان «گیل» و ورنه در اوستا ارتباط معنایی باشد.

ت) در زمان ساسانیان استان گیلان را «استان دیلمان» می نامیدند؛ نام گیلان بعدها و شاید پس از تار و مار شدن دیلمان بوسیله اعراب جایگزین شد.

3 – جای نام شناسی روستاهای طالقان با تکیه بر ساخت واژه

در روستاهای منطقه ای که به نام طالقان شناخته می شود، از پسوندهای مکان ساز «- ان»، « – ک»،  «- ک + ان»، « – ه»، «- ج»، «- سر» و «- د» برای نامگذاری استفاده شده است. برخی روستاها نیز از واژه های مرکب تشکیل شده اند و اجزای مستقل دارند.

3 – 1: روستاهایی با پسوند – ان

پسوند «-ان» در زبان فارسی، می تواند بعنوان نشانه ی مکان و موطن بکار رود. چنانکه «ایران» سرزمین آریایی ها، «یونان» سرزمین ایونیایی ها، «گیلان» سرزمین گیل ها، و… است. در طالقان نیز «-ان» در نامگذاری روستاها همین نقش را داشته است.

خوران {Khoran} (خور + ان)

در زبان پهلوی به خورشید، «خور» گفته می شد. فردوسی می گوید:

بدین هرچه گفتی مرا راه نیست

خور و ماه از این دایش آگاه نیست

«خور» به معنای محل طلوع آفتاب و «مشرق» نیز بکار رفته است. چنانکه ما نام «خراسان» را در شرق ایران داریم.

نکته ی شایان توجه این است که ایرانیان باستان به خورشید اهمیت بسزایی می داده اند. به هر روی، «خوران» را می توان «سرزمین خورشید» نامید.

در حومه ی روستای «دنبلید»، منطقه ای در همسایگی «دیو لَن کمر» و «گُردِوینی» وجود دارد که «خوران دشت» نامیده می شود و به معنای دشت خورشید است.

بخش گیل خوران در جویبار مازندران و بخش خورگام (جای پای خورشید) در رودبار گیلان همریشه با نام این روستای طالقان است. همچنین روستایی به نام خورگردان در دهستان رضامحله از توابع رودسر گیلان وجود دارد.

مهران {Mehran} (مهر + ان)

«مهر» و «محبت» در باور ایرانیان باستان بسیار ارزشمند بوده و در آیین مهر تجلی یافته است. علامه طباطبایی می گوید:

همی گویم و گفته ام بارها

بود کیش من مهر دلدارها

پرستش به مستی است در کیش مهر برونند زین حلقه هشیارها

با بررسی آیین مهر در می یابیم که «میترا» (نماد و خود مهر) در «خورشید» تجلی می یافته و این، ارتباطِ معنایی مهران و خوران را نیز آشکار می کند. برای آشنایی بیشتر با «مهر» به کتاب «سه زن»، اثر نگارنده ی همین مقاله، فصل های «آیین مهر» و «زن در آیینه ی اسطوره» مراجعه فرمایید.

روستایی به نام مهران از توابع شهسوار (تنکابن) در مازندران وجود دارد. همچنین آبادی های بسیاری با ریشه مهر در شمال ایران دیده می شود.

گوران {Goorahn} (گور + ان)

گمانه­ی نخست:

گور در زبان پارسی، با معنای آتش پرستانی که به آیین زرتشت باشند بکار رفته است. باباطاهر می گوید:

اگر گوریم  و   ترسا   ور  مسلمان

به هر ملت که هستیم از تو ایمان

در طالقان، روستای دیگری بنام «سفیدگوران» هم وجود دارد که این هر دو روستا، به احتمال، با آبادی «گور سفید» در شمال شرقی استان تهران و در همسایگی مازندران نسبتی دارند. باز به احتمال، جامه ی سپید زرتشتیان در این نام گذاری دخالت داشته است.

هنوز هم آثار زرتشتیان طالقان، مانند گورستان گبریان در 5 کیلومتری شمال شرق روستای نویز شهره است.

گمانه­ی دوم:

واژه­ی «گور» در ترکیب نام روستاهای استان گیلان بسیار به کار رفته است. گورج، گوراب، گوراب جوار، گوراب جیر، لچه گوراب، گوراب سر، سیاهگوراب و کنفگوراب از آن جمله اند.

با توجه به اینکه در ترکیب های گیلانی، گور بیشتر با «آب» به کار رفته است، می توان حدس زد که «گور» شکل دیگر واژه های «گر» و «گری» در پارسی باستان به معنای کوه باشد و گوراب یعنی آب کوه. در این صورت، گوان و سفید گوران در طالقان نیز به معنای روستای کوه و روستای سفیدکوه خواهند بود.

اسفاران {Asfaran} (اسفار + ان)

«اسفار پسر شیرویه»، از فعالان استقلال ایران و از شخصیت های برجسته ی مخالف حکومت اعراب در اواخر قرن سوم و اوایل قرن چهارم هجری بود. او که لاریجانی و از قبیله ی «ورداوند» بود، طبرستان، گیلان، و بخش هایی از سرزمین های زیر نفوذ تازیان را تسخیر کرد. اسفار، در نهایت، بوسیله ی یکی از سرداران خود بنام «مرداویج»، بنیانگذار سلسله ی آل زیار، در طالقان دستگیر و کشته شد. گویا مرداویچ، نواده ی ارغش (حاکم گیلان در زمان کیخسرو) بوده است. تاریخ نویسان در وصف حال اسفار و مرداویج نوشته اند که هیچکدام اعتقاد مذهبی درستی نداشتند و گویا در باطن زرتشتی بوده اند. به هر روی، مردم مسلمان طالقان، به اسفار به دیده ی یک مبارز ملی و حامی استقلال ایران می نگریستند. در همسایگی طالقان، منطقه ای است که «زیاران» نامیده می شود و باید با «آل زیار» رابطه ای داشته باشد.

پراچان (پراچ + ان)

گمانه­ی نخست:

«پراچَن»، بصورت مصدر و با معنای «پریدن» و «پر گرفتن» در گویش گیلکی بکار می رود. این معنا احتمالا به جدا شدن اهالی پراچان از شمال ایران اشاره دارد. شایان ذکر است که «پراچان» بالاترین روستای طالقان و نزدیکترین آبادی به مازندران است. برای مسافرت از کلاردشت به پراچان، باید از رشته کوه هایی بلند عبور کنید. همچنین علم کوه، دومین کوه بلند ایران، در حومه­ی پراچان واقع است.

دکتر هانس بوبک، استاد دانشگاه و زمین شناس اتریشی در سال 1934 ضمن ترسیم نقشه ای علمی از علم کوه، کلیه ی قله های مشرف به هزارچم را با استفاده از لهجه ی اهالی پراچان طالقان و با کمک راهنمایان محلی نامگذاری نمود.

گمانه­ی دوم:

پر و پهلو در زبان های ایرانی از یک ریشه است. چنانکه «پرا گیر» به گویش طالقانی یعنی به کنار برو یا بکش کنارتر. در مقابل، «میانَه گیر» یعنی برو وسط. پراچان و پرگه در دو پهلوی طالقان تقریبا همنام هستند.

اوچان (اوچ + ان)

«اوچَِن»، بصورت مصدری به معنای «برچیدن» است. در لهجه ی گیلکی، «اوچین» به معنای «برگزین» بکار می رود. می توان روستای اوچان را «سرزمین برگزیده» دانست.

آسکان (آسک + ان)

«اسک» نام طایفه ای بزرگ در شمال ایران بوده است. همچنین منطقه ای در نزدیکی آمل هم وجود دارد که اسک نامیده می شود.

افزون بر این، «آسک» احتمالا ریشه ی «آسکون»، یعنی دریای مازندران است. قاآنی می گوید:

چه مایه دارد در پیش طبع او دریا

چه پایه دارد در نزد آسکون فرغز

فرغر یعنی «جوی آب».

همچنین ارزقی با اشاره به دریای خزر می گوید: «باد اندر او وزید ز پهنای آسکون…»

احتمالا «آسک» و «آسکون» از نظر معنایی با شهرستان «آبسکون» در نزدیکی گرگان در ارتباط است.

آبادی آسک در املش گیلان، اسکدِه از توابع رشت، اسکابن از توابع رودبار گیلان، آب اسک از توابع آمل مازندران، لمراسک از توابع گلوگاه مازندران و… همریشه با نام این روستای طالقان است.

باریکان {Barikan} (باریک + ان)

واژه ی باریک در نام این روستا بدان سبب بکار رفته که منطقه ی مورد نظر، میان دو تپه ی مشرف به فشندک در باختر و میناوند در خاور قرار دارد.

منگلان {Mangolan} (منگل + ان)

«مَنگُل» در زبان فارسی به مظهر قنات اشاره دارد.

منگل از توابع سوادکوه، منگلاب از توابع بابلسر و منگل جنوبی از توابع آمل، همگی در مازندران، با نام این روستای طالقان همریشه هستند.

دیزان {Dizan} (دیز + ان)

دیز در زبان پارسی به معناهای «دژ» (قلعه)، رنگ (مانند شبدیز) و «ظرف فلزی، پاتیل» (مانند دیزی و آبگوشت) بکار رفته است. بعلاوه بنا به یک روایت، در لهجه ی گیلکی به جفت در نوزادان هم دیز گفته می شود. به هر روی با توجه به موارد زیر، دیزان را می توان روستای دژ و ارگ نامید:

1)سابقه ی وجود دژ در روستای پراچان (بالاتر از دیزان)

2)کوه قلعه به ارتفاع 3187 متر که در 6 کیلومتری شمال دیزان (3 کیلومتری شمال پراچان) قرار دارد.

روستاهای دیزگاه و دیزگاه محله از توابع تالش گیلان، دیزکوه از توابع رودبار گیلان، دیزین از توابع لاهیجان، دیزنو از توابع بابل و دیزپشت از توابع شهسوار (تنکابن) و دیزآباد از توابع قائم شهر، هر سه در استان گیلان، همریشه با نام این روستای طالقان هستند.

شهرها و آبادی های بسیاری در ایران با نام دز و دیز (هر دو یعنی دژ، قلعه) ساخته شده است. سرین دیزج در شمال دریاچه ارومیه و در نزدیکی خسروشاه و اسکو، از آن جمله است.

سگران {Sagran} (سگر + ان)

سگر در زبان پهلوی یعنی پر و اشباع شده. شاید این معنا به جمعیت آن روستا در آغاز پیدایش اشاره داشته و ایجاد روستای سگرانچال در زیر سگران هم ناشی از همین اشباع جمعیت بوده است.

در جای نام شناسی سگران می توان ارتباط معنایی با “سکا” به معنای شکار را نیز به عنوان یک فرض در نظر گرفت؛ هرچند این فرض، با توجه به بیرون بودن قلمروی تاریخی سکاها از کرانه جنوبی دریای مازندران بعید به نظر می رسد.

روستای گسگره از توابع فومن گیلان، کاسگرمحله از توابع بابلسر، کاسگرمحله از توابع نور و کاسگرکلا از توابع قائم شهر، شاید با این روستای طالقان همریشه باشند.

اورازان {Orazan} (اوراز + ان)

جلال آل احمد که خود یک اورازانی است، می گوید: «اورازان» احتمالا «آب ریزان» است، اما بعضی ها آنرا «افرازان» هم دانسته اند.

باید بگویم که دیدگاه “آن بعضی ها” منطقی تر به نظر می رسد! در چند متن، اورازان را بصورت «Avrazan» دیده ام که این یعنی جای بلند و مرتفع. چنین معنایی در نام چند روستای دیگر طالقان هم دیده می شود. درضمن، اورازان در منطقه ای واقعا بلند واقع شده و بالاتر از گیلیرد است و آنطور که آل احمد هم در کتاب معروف خود به نام اورازان توضیح می دهد، به خاطر همین بالاتر بودن، میان اورازانیان و گیلیردیان بر سر آب رودخانه اختلاف وجود داشت.

با همه­ی اینها، دیدگاه آل احمد را هم می شود از نظر واجشناسی توجیه کرد: / آ/ یک واکه­ی باز پیشین و / ای/ یک واکه­ی بسته­ی پیشین است. در اوریزان (به لهجه­ی محلی = آب ریزان)، واکه­ی پیش از آخر، تمایل پیدا می کند که به شکل آخرین واکه که بخشی از یک پسوند ثابت است، درآید. بنابراین، واکه­ی بسته با گذر زمان باز می شود و اوریزان تبدیل می شود به اورازان.

لهران {Lohran} (لهر + ان)

لهر (Lahar) در زبان هندی با معنای موج دریا و لهر (Lahr) در زبان اردو با معنای موج آب بکار می رود. با توجه به خویشاوندی زبان های “هند و ایرانی” و قانون تبدیل a به o در لهجه ی طالقانی و نیز با توجه به وجود رودخانه ای به همین نام که از کنار این روستا می گذرد، می توان میان روستای لهران و معنای یادشده ارتباط ایجاد نمود.

روستای لهر از توابع آمل و روستای لهرم تلوک از توابع قائم شهر مازندران، همریشه با این روستای طالقان هستند.

هشان {Hashan} (هَش + – ان)

به معنی رفتن باشد که نقیض آمدن است (دهخدا). جهانگیری این بیت سیدعزالدین را شاهد آورده :
گر برِ تهمتن هشی به مصاف
ار برِ کرگدن کشی به سلاح

این معنا، با معنی روستاهای «پراچان» و «اوچان» نیز هماهنگی دارد.

همچنین روستایی در نزدیکی میانه در استان آذربایجان نیز به نام «هش آباد» هست که از نظر معنایی با هشان در طالقان یکی است.

لمبران {Lambaran} (لمبر + ان)

لمبر در فارسی دو معنی دارد: گوشت پشت ران و لرزش. اگر معنای تکان و لرزش را برای لمبر در نظر بگیریم، عجیب نخواهد بود؛ چراکه اندکی شرق تر از لمبران، کوهی به نام «لرزنده کوه» واقع شده است.

روستایی به نام لمبر در گیلان (زیر آستارا) و روستایی هم به همین نام (لمبر) در مشکین شهر اردبیل وجود دارد.

3 – 2 – روستاهایی با پسوند –ک

پسوند «-ک» در زبان فارسی، می تواند بعنوان نشانه ی مکان بکار رود. چنانکه در نام های «انجیرک» در کرمانشاهان، «بادامک» در قزوین، «بیدک» در فارس و دماوند و… از این سازه ی واژگانی استفاده شده است.

کلانک {Kolanak} (کلان + ک)

«کلان» و «کلون» بمعنای ابزاری در قفل درهای سنتی ایران در زبان فارسی بکار می رود، اما به نظر نمی رسد ارتباطی میان این مفهوم و نام روستای مورد نظر ما باشد. در لهجه ی طالقانی، آوای «اَ» در آغاز بسیاری از واژگان به «اُ» تبدیل شده است. برای مثال «berar» (برادر) در لهجه ی مازندرانی، بصورت «borar»، و «men» (من) بصورت «mon» تلفظ می شود. «کُلان» را هم اگر به فتح کاف بخوانیم، همان «کلان» در زبان فارسی می شود که واژگان «کلان شهر» (شهر بزرگ)، «کلانتر» (بزرگ تر) و… از آن گرفته شده است. کلانک را می توان «روستای بزرگ» نامید.

کلانسرا از توابع املش و کهنه کلان از توابع رضوانشهر، هر دو در گیلان؛ و نیز دهکلان از توابع سوادکوه مازندران، همریشه با نام این روستای طالقان هستند.

گیلنک {Gilnak} (گیلان + ک)

این روستا، با دو تلفظ متفاوت بیان می شود. بیشتر طالقانی هایی که نویسنده با آنان برخورد داشته است، این روستا را گیلنک می نامند. هرچند در نوشته ها، این روستا بیشتر به صورت گلینک ثبت شده است.

اگر تلفظ گفتاری را معتبر بدانیم، احتمالا این روستا گیلَنَک (گیلان با لهجه ی شمالی) بوده و بعدها فتحه ی «لام» افتاده است. در اینجا از نظر ساخت شناسی واژگانی ما با سه تکواژ و دو ترکیب مواجه هستیم: یکی ترکیب «گیل» و «-ان» و دیگری ترکیب «گیلان» و «-ک». پیش از این نیز با نام «آردکان» که آنهم واژه ای دو ترکیبی است آشنا شده ایم.

روستاهای بسیاری در شمال ایران، پیشوند گیل را یدک می کشند که از آن جمله می توان به گیل کلا (نوشهر، مازندران)، گیله کلا (قائم شهر، مازندران)، گیلاپی (محمودآباد، مازندران)، گیل محله (شهسوار، مازندران)، گیل کلا (چالوس، مازندران)، گیله سرا (ماسال، گیلان)، گیل یار (رضوانشهر، گیلان)، گیلاده (آستارا، گیلان)، گیلان تپه (مینودشت، گلستان) و… اشاره کرد.

اما اگر گلینک درست باشد، این روستا با آبادی «گلین» در نزدیکی رامسر (مازندران) همریشه خواهد بود. هرچند، روستایی با نام گلین[3]  در کرمانشاه نیز وجود دارد.

اوانک {Avanak} (اوان + ک)

«اوان» به کسر الف در زبان فارسی، کوته شده ی «ایوان» است و به معنای «کوشک» و «کاخ» هم بکار می رود. همچنین روستایی بنام «اوان» در منطقه ی رودبار نیز وجود دارد که شاید ارتباطی میان آن و روستای اوانک در طالقان وجود داشته باشد.

شهرک (شهر + ک)

این منطقه مرکز طالقان است و چند سالی است که از نظر تقسیم بندی کشوری «شهر» اعلام شده است.

نویزک (نویز + ک)

نویزک در میان طالقان، احتمالا با روستای «نویز» در بالاطالقان ارتباط داشته و شاید نویزی ها، به سوی جنوب کوچ کرده و نویزک را ساخته باشند.

اهوارک (اهورا + ک)

اهوار در زبان فارسی هیچ معنایی ندارد. همچنین هیچ روستایی در استان های گیلان، مازندران و گلستان به نام اهوار یا اهوارک نیست. گرایش نام گذاری در روستاهای طالقان نیز نه به سوی واژگان عربی، بلکه به سوی واژگان پارسی باستان و میانه است. با این همه، اهوار در زبان عربی بیش از هرچیز، معنای «شیدا و مجنون و واله» می دهد که این از نظر معنایی هماهنگ با نام هایی نیست که بر اماکن (به طور خاص در طالقان) گذاشته می شود. معنای دوم اهوار در عربی، جمع مکسر (هَور) به معنای دریایی خورد است که با ریزش آب بیشه ها گسترش می یابد. اما اهوارک نه تنها نزدیک به رودخانه اصلی طالقان (شاهرود) نیست، بلکه در نزدیکی هیچیک از جویبارهای اصلی منتهی به شاهرود نیز بنا نشده است. افزون بر این، معنای یادشده (چندین دریای کوچک که با ریزش آب بیشه ها فراخ می شوند) به لحاظ منطقی پذیرفتنی نیست.

اما می توان اهوارک را زاییده ی تغییرات واجی دانست؛ بدین ترتیب که چون گوش طالقانی به شنیدن نام های پایان یافته به «-ک» که حرف پیش از آخر آن واکه باشد عادت ندارد، با جابجایی آوایی، صدای پیش از آخر را همخوان کرده است تا اهوراک نیز مانند نویزک، شهرک، اوانک، گیلنک، و کلانک با خوشه ی «همخوان + -ک» پایان یابد. دقت کنید که واکه ی پیش از آخر در «کلانک» با تلفظ طالقانی، نه یک واکه ی افتاده (ᵆ) و نزدیک به /ā /، بلکه واکه ای میانی (ᵊ) و دور از /ā / است.

اهورامزدا آفریدگار یکتا در آیین زرتشتی است. «اهورا» نام عمومی 33 خدایی بود که در آیین های ایران و هندوستان پیش از زرتشت وجود داشت. زرتشت همه ی خدایان آریایی را باطل دانست و «اهورامزدا» (خدای خِرَد و عقل) را یگانه آفریدگار جهان و شایسته پرستش نامید. این تقریبا همان کاری است که حضرت محمد (ص) کرد و همه ی خدایان عرب (لات و منات و عزی و…) را باطل دانست و تنها یکی از آنان (الله) را واقعی و شایسته پرستش خواند.

پس اهوراک که در لهجه محلی (Ahvarak) گفته می شود را از نظر معنایی می توان روستای خدایی یا خدادِه دانست.

3 – 3 – روستاهایی با پسوند – ه

پسوند «-ه» در ایران، می تواند بعنوان نشانه­ی اسم مکان بکار رود. آباده در استان فارس، میانه در استان آذربایجان شرقی، پاوه در کرمانشاه، انجیره در یزد و ماسوله در گیلان از آن جمله است.

وشته {Voshteh} (وشت + ه)

اینجا نیز همانند قاعده ی آواییِ یادشده در توضیح «کلانک»، واژه ی «وَشت» بمعنای خوب و نیکو در لهجه ی طالقانی به «وُشت» تبدیل شده است. مولوی می گوید:

گفت ریشت شد سفید از حال گشت

خوی زشت تو نگردیدست وشت

در توابع تالش (گیلان)، روستایی به نام شیله وشت وجود دارد.

پرگه (پرگ + ه)

مصدر «پراکندن» در زبان پهلوی بصورت «پرگندن» بکار می رفته است و «پَرگ» ریشه ی «پراکندن» است. «پرگه» احتمالا به جدا شدن کوچ کنندگان طالقانی از اقوام شمالی اشاره دارد. ما این معنا را در واژه ی «پراچان» نیز مشاهده کردیم. جالب آنکه پراچان در منتهی الیه شمال شرقی و پرگه در منتهی الیه شمال غربی طالقان است.

افزون بر این، واژه «پر» چنانکه در توضیح پراچان نیز اشاره شد، می تواند به معنای کنار و پهلو هم به کار رود.

خچیره {Khochireh} (خچیر + ه)

خچیر در لهجه ی طالقانی بمعنای «زیبا» است و برای مثال، طالقانی ها، دختر زیبا را «خچیره دَتَر» می نامند. معرب همین واژه در ادبیات فارسی بصورت «خجیر» بکار رفته است. چنانکه فردوسی می گوید:

به شاه جوان گفت زرتشت پیر

که در کیش ما این نباشد خجیر

خجیرکلا از توابع نور (مازندران) با نام این روستا همریشه است.

3 – 4 – روستاهایی با پسوند «ج»

در ایران، گاه برای مکان از پسوند «ج» استفاده می شود که برای نمونه می توان به شهر آوج (از توابع قزوین) و روستاهایی با نام دیزج مرگور (از توابع ارومیه)، سرین دیزج (از توابع اسکو) و… اشاره کرد. شاید «ج» کوتاه شده ی «جا» و شاید دگرگون شده ی «ک» باشد.

کولج {Koolaj} (کول + ج)

کول در لهجه ی گیلکی به معنای «تپه» و «جای مرتفع» است. این معنا با ویژگی های طبیعی کولج و بسیاری دیگر از روستاهای طالقان همخوانی دارد.

کولانه از توابع تالش؛ خاصه کول، انارکول و کوله کش از توابع رودبار گیلان، شبخوس کول از توابع شهسوار (تنکابن) مازندران و… با نام این روستای طالقان همریشه هستند.

بزج {Bozaj}(بز + ج)

بز (Baz) در فارسی به معنای پشته ی بلند و بلندی بکار می رود. شکل باستانی آن پژ بوده است. بزج را می توان مترادف کولج دانست. Baz بواسطه قانون تبدیل a به o در لهجه طالقانی (که نمونه های فراوان آنرا در همین مقاله می خوانید) به Boz تبدیل شده است.

در شمال روستای بزج، کوهی به نام «بز سر» (Bozi sar / Boze sar) هست. بعید به نظر می رسد میان نام این روستا و بز (boz) ارتباطی باشد. احتمالا بز سر هم نه به معنای سر بز، بلکه به معنای جایگاه بلند است. طالقانی ها به محل، “سر” می گویند. چنانکه ترجمه «پدرم به زمین (کشاورزی) رفته و ساعت 5 بر می گردد»، به بالا طالقانی می شود «اَمَی پیَر بَشیَه زمینی سر، ساعت 5 هاگرده» و به پایین طالقانی می شود «پیَرُم بیشی زمینی سر، ساعت 5 ویمیگرده».

3 – 5 – روستاهایی با پسوند «- د»

نام برخی روستاها، در اصل، بدون دال در آخر بوده و این «د» اضافی بعدها بدان افزوده شده است. چنانکه ما امروز هم بسیاری را می بینیم که «رودهن» و «بومهن» را «رودهند» و «بومهند» می نامند. این «دال» نه بخاطر اشتباه شدن با نام «هندوستان»، بلکه بخاطر ساده تر شدن بیان این جمله ی محاوره ای است که : «آیا اینجا رودهنه»؟ با افزودن «دال» به آخر نام، بیان این جمله آسانتر خواهد شد.

گیلیرد {Gilyard} (گیل + یار + د)

این روستا در اصل گیلیار، بمعنای «یار گیل» بوده و بعدها «د» به آخر آن اضافه شده است.

در بخش پره سر از شهرستان رضوانشهر (گیلان)، روستایی به نام گیل یار وجود دارد.

دنبلید {Donbelid}(دنبلی + د)

به نظر می رسد طالقانیان اولیه که از شمال شرق و شمالغرب وارد منطقه شده اند، دنبلید را انتهای شمالی در مرکز طالقان دانسته و آنرا دنبلی (یعنی انتها یا دنباله) نام نهاده اند. گفتنی است قدیمی های دنبلید، این روستا را دنبلی (بدون د) می نامند.

استفاده از مفهوم دنباله (انتها) در نامگذاری روستاها دارای سابقه است؛ چنانکه در نام روستای دنبالدِه در بخش خورگام از توابع شهرستان رودبار (گیلان) می بینیم.

3 – 6 – روستاهایی با پسوند «- سر»

پسوند – سر می تواند برای ساخت اسم مکان به کار رود؛ چنانکه در نام رودسر، رامسر، بابلسر، گچسر، کیاسر و… می بینیم.

پرده سر {Pordesar} (پرد + سر)

چنانکه در همین مقاله اشاره شد، «پرد» (Pard) شکل نخستین واژه ی «پل» بوده است. در زبان پهلوی پرد به «puhr» و سپس «puhl» تبدیل شد. قانون تبدیل a به o در اینجا نیز صدق می کند. هنوز هم در لهجه طالقانی به توفال سقف، یعنی چوب های هم اندازه ای که مثل پل روی تیر می اندازند و با کاه گل می پوشانند «پردو» گفته می شود. «پرده سر» را می توان روستای «سرِپل» دانست که با ویژگی جغرافیایی آن (مجاورت با شاهرود، بزرگترین رود طالقان) نیز هماهنگی دارد.

روستای های گیل پرده سر و چپرپرد از توابع رشت، نیلوپرده سر از توابع رودسر، پردسر از توابع صومعه سرا، لتین پرد از توابع فومن، همگی در استان گیلان؛ و روستاهای پرده سر و تیل پرده سر از توابع تنکابن (شهسوار) در مازندران، با این روستا از طالقان همریشه هستند.

شهراسر {Shahrasar} (شهرا + سر)

به نظر می رسد نام اصلی این روستا، «شهران سر» بوده و / ن/ در پایان واژه نخست، به تدریج افتاده است. در دهستان رحمت آباد رودبار (گیلان)، روستایی به نام شهران وجود دارد.

عالی سر {Alisar} (عالی + سر)

عالی سر در بالای شهراسر واقع شده است و جاده ای که از تکیه ناوه می گذرد، این دو روستا را به هم وصل می کند. با توجه به کاربرد پسوند سر در هر دو روستا و نیز با توجه به اینکه عالی (بالا یا بهتر) صفتی نسبی است، می توان حدس زد که عالی سر پس از شهراسر ساخته شده و شهراسر دیرینگی بیشتری داشته باشد.

روستایی به نام عالیده در نوشهر مازندران، روستایی به نام عالی کلا از توابع ساری، روستایی هم به نام عالی زمین از توابع بابل و روستایی به نام عالی جنگل از توابع آمل وجود دارد.

3 – 7 – روستاهایی با اجزای مستقل

تعداد اندکی از روستاها پسوند خاصی را به همراه ندارند و نام شان ترکیبی از 2 واژه یا 2 تکواژ است. در زیر به تعدادی از این نام ها اشاره می کنیم:

گراب {Garab} (گر + آب)

گر در زبان پهلوی و گری در زبان اوستایی به معنای کوه است. لقب کیومرث نیز گرشا به معنای شاه کوهستان بود. همچنین واژه «گریوه» به معنای گردنه در برخی گویش های ایرانی و خود واژه «گردنه»، از ریشه «گر» است.

پس گراب یعنی «آب کوهستان».

گررودبار از توابع سوادکوه و سرخ گریوه از توابع بهشهر، گراکو از توابع تنکابن (شهسوار)، گریکش و گرکش از توابع رامسر، گریوه از توابع بابل، گرنا از توابع آمل در مازندران؛ گراکو از توابع فومن (همنام گراکوی شهسوار)، گراکو از توابع رشت، گرکرود از توابع املش در گیلان و بسیاری آبادی های دیگر همریشه با این روستای طالقان است.

«کش» و «کش رود» {Kash} and {Kash-e Rood}

کش و کشرود دو روستای مجاور یکدیگر هستند. کش در زبان پهلوی مترادف با واژه های پهلو، کنار، و کرانه، بکار می رفته است. در ادبیات فارسی «کش» به معنای خوش نیز بکار رفته، اما معنی یادشده در مورد این دو روستا صدق نمی کند. پس «کش رود» یعنی روستای کنار رودخانه. گفتنی است که این روستا دقیقا کنار رودخانه ای به همین نام قرار دارد. بدیهی است که نام رودخانه از نام روستای مجاور آن برگرفته شده است.

کشکلایه از توابع املش، کش کوه از توابع رودسر، گیلاکش از توابع سیاه کل، چپول کش از توابع فومن که دقیقا کنار روستای چپول واقع شده، همگی در گیلان؛ و قلعه کش از توابع آمل، یک قلعه کش دیگر از توابل بابل، کش پِی از توابع بابل، گریکش و گرکش رامسر که در بالا اشاره شد در مازندران و بسیاری مناطق دیگر شمال ایران تکواژ کش را به همراه دارند. البته باید توجه داشت که هر کشی الزاما به معنای پهلو نیست و ممکن است مفهوم کشیدن را داشته باشد. در این زمینه، باید با بررسی جغرافیایی محله ها، دریافت که کش دقیقا به پهلوی چه چیزی اشاره دارد. برای مثال در سواد کوه مازندران، دو روستا به نام های وسیه سر و وسیه کش وجود دارد؛ وسیه هرچه باشد، مسلما وسیه سر و وسیه کش به معنای کنار وسیه یا پهلوی وسیه است.

«ورکش» {Varkash}

«ور» در لهجه طالقانی بجای کنار بکار می رود. چنانکه بجای «کنار من» می گویند «مینی ور». کش را هم می توان مترادف «ور» دانست (چنانکه در مورد روستای کش توضیح داده شد) و هم می توان شکل کوتاه شده ی فعل «کشیده» انگاشت؛ یعنی «ورکشیده». به هر روی، این روستا بوسیله جاده ای از شهرک طالقان (مرکز طالقان) جدا شده و به تنهایی در کنار جنوبی این شهرک قرار دارد.

پیله بهمن {Pileh Bahman}

پیله در لهجه طالقانی یعنی بزرگ. این واژه از زبان پهلوی بیادگار مانده است. طالقانی ها به مرد بزرگ می گویند «پیله مرد» و به آبشار بلند می گویند «پیلا چرنا». بهمن یکی از شش جاوید مقدس (امشاسپنتا) و یکی از آموزه های محوری زرتشت و مظهر «پندار نیک» بوده است. هنوز هم قدیمی ها این روستا را پیله وهمن می نامند. تلفظ اوستایی این واژه، وهومن بوده است.

پیل دره و پیله باغ از توابع املش، پیله داربن از توابع رشت، پیله سرا از توابع سیاهکل، پیله محله از توابع لنگرود، همگی در گیلان؛ و پیله کوه از توابع ساری، با این روستای طالقان همریشه است.

زیدشت {Zidasht}

برخی گفته اند زیدشت پیشتر «زردشت» Zardasht بوده است که البته هیچ سندی در این باره در دست نیست و به نظر می رسد ساخته تصور عام باشد. به جز این، روستای یاد شده را می توان «زیر + دشت» نیز دانست. این معنا با موقعیت مکانی روستای یادشده سازگاری دارد و روستا دقیقا زیر دشت واقع شده است. بعلاوه اگر زیدشت را «زی + دشت» بدانیم، با توجه به «زی» که بمعنای «بسوی» در فارسی بکار رفته است، می توان روستا را بسوی دشت نیز دانست. چنانکه اگر از شمال ایران به سمت روستا حرکت کنیم، در حقیقت بسوی دشت های بعد از روستا نیز حرکت کرده ایم.

دو روستا به نام زیرده در پیرامون آستانه اشرفیه و رشت وجود دارد.

آرموت {Armoot} (آر + آموت)

آر به معنی عقاب است. در برخی لهجه های شمالی، بر مبنای قانون تبدیل / ر/ و / ل/ (آمرد، آمل؛ پرد، پل؛ برگ، ولگ؛…) آر نیز به آل تبدیل شده و روستاهایی چون آلاشت (آل + آشت) و الموت (آل + آموت) پدید آمده اند. آلاشت، الموت و آرموت، هر سه، به معنای آشیانه عقاب هستند.

آرتون {Artoon} (آر + تون)

در زبان هند و اروپایی آغازین، آنچنانکه زبانشناسان بازسازی کرده اند، واژه­ی dhuno- به معنای «دژ در منطقه ای بلند» یا «تپه ­ی سنگربندی شده» وجود داشته است و همین واژه به صورت «تون» (tun) در ساکسون باستان، اسکاندیناوی باستان، فریزی باستان (وابسته به قبایل آلمانی) و به صورت tuun (اوی بلند) در هلندی میانه به کار می رفته است. واژه­ی town در زبان انگلیسی نوین از همین ریشه است.

نگارنده، ردی از این واژه در فارسی باستان و فارسی میانه نیافت. هرچند باید توجه کرد که منابع فارسی باستان بسیار محدود است و همه واژگان آن دوره را به دست نمی دهد؛ افزون بر این، به جز فارسی، زبان های ایرانی مادی، اوستایی و سکایی نیز در ایران باستان استفاده می شد و چنانکه گفتیم، آماردها از تبار ماد بودند. بعید نیست واژه تون با همان معنایی که در زبان های خواهر ایرانی باستان به کار می رفت در زبان مادی یا حتی پارسی هم وجود داشته است.

اگر این معنا را برای تون در نظر بگیریم، آرتون به معنای «دژ عقاب» خواهد بود که با معنای آرموت نیز همخوانی دارد.

در توابع لاله آباد بابل، روستایی به نام ورمتون (varmetoon) هست که شاید پسوند – تون با همین معنا را داشته باشد.

کلارود {Kalarood} (کلا + رود)

کلا در زبان پارسی و دیگر زبان های ایرانی به معنای روستا و آبادی بوده است. کلارود یعنی آبادی رودخانه. روستای کلارود در پایین طالقان است و رودخانه شاهرود از میان آن می گذرد.

در ایران و به ویژه گیلان و مازندران، ده ها آبادی به تکواژ کلا یا کلایه پایان می یابند؛ از آن جمله است: آردکلا، رستم کلا، شهزاد کلا، یاسمین کلا، و…

سنگ بن {Sangbon} (سنگ + بن)

در زبان های ایرانی، پایین ترین نقطه یا سطح را بن می گویند. روستای سنگ بن، پایین تر از سد طالقان و در دره ای واقع شده است که پیرامونش سخره های فراوان دارد.

دراپی {Darapey}

دراپی در زبان طالقانی یعنی دره یا راهی که از دره می گذرد. برای مثال یک طالقانی ممکن است بگوید: «پسر! کوهی سر نیشی، دراپی بوشو»؛ یعنی «پسر! از کوه نروی، از دره برو».


[1] برای ارتباط، دکمه ی About در بخش «درباره دنبلید» را بفشارید و در آنجا پیام بگذارید.

[2] مقایسه کنید با مرکز شهر تهران که 1210 متر از سطح دریا بالاتر است. میدان تجریش 1612 متر، پای کوه توچال 1771 متر و جایی که سوار تله کابین می شویم، 1900 متر از سطح دریا ارتفاع دارد.

[3] ظاهرا در تلفظ این روستای کرمانشاه اختلاف نظر هست. برخی آن را Galin و برخی Golin هم نامیده اند.

زبان های ایرانی در معرض خطر

نوشته شده توسط , 29 دسامبر 2013

I – گویش چیست؟

گونه ای از زبان که از برخی جنبه های واژگانی، تلفظی و دستوری، با گونه های دیگر همان زبان فرق دارد را “گویش” می نامند. باید توجه داشت که لهجه، تنها به تفاوت های تلفظی یک زبان اشاره دارد؛ برای مثال ما لهجه اصفهانی یا یزدی داریم. اما گویش، تفاوت های واژگانی و گاه دستوری را نیز شامل می شود. برای نمونه، زبان انگلیسی بریتانیایی و انگلیسی آمریکایی، دو گویش از یک زبان هستند؛ چراکه افزون بر تفاوت در تلفظ، تفاوت های بسیاری در واژگان نیز دارند.

II – گویش های ایرانی شرقی و غربی

زبان شناسان، زبان ها و گویش های ایرانی را به طور کلی به دو گروه شرقی و غربی تقسیم می کنند. اگرچه زبان های شرقی اکثرا در خاور و زبان های غربی اکثرا در باختر هستند، اما این تقسیم بندی نه صرفا بر اساس جایگاه جغرافیایی، بلکه بیشتر بر پایه­ی ویژگی های مشترک زبانی است. چنانکه زبان اوستی (Ossetic) که یک زبان ایرانی شرقی است، در شمال غربی ایران امروزی (بخشی از گرجستان) گفتگو می شود و تاجیکی که یک زبان ایرانی غربی است، در شمال شرقی ایران (تاجیکستان و بخشی از ازبکستان) کاربرد دارد.

به طور کلی، زبان های شرقی به خاطر حفظ برخی ویژگی های زبان ایرانی باستان و نیز افزودن برخی ویژگی های نو، از زبان های غربی بازشناخته می شوند. برای مثال، بیشتر زبان های ایرانی شرقی، آوای ᶿ (مانند ث در زبان عربی) را همچنان حفظ کرده اند. افزون بر این، بیشتر زبان های شرقی (به جز سُغدی، یَغنابی و پَراچی)، آوای دندانی – سایشی ts و گاه آوای دندانی – سایشی dz را به جای آوای / چ / در پارسی باستان، ایجاد کرده اند و به کار می برند.

از نظر نحوی، زبان های شرقی ویژگی های پیچیده دستوری زبان های ایرانی باستان (مانند فارسی باستان و اوستایی) را حفظ کرده اند. در این میان، به ویژه، زبان های خُتَنی، سغدی و پشتو نظام دستوری مبتنی بر حالت (حالت مفعولی، حالت ملکی،…)، قوانین پیچیده تطابق نحوی، و انواع صرف را به کار می برند.

در مورد تقسیم زبان های غربی به غربی شمالی و جنوبی، ویژگی های آوایی مهمترین نقش را دارد. آوای / د /  در زبان های ایرانی غربی جنوبی، به صورت / ذ /  یا  / ز/ در برخی واژه های زبان های شمالی دیده می شود. برای مثال، “داماد” در زبان فارسی که یک زبان ایرانی غربی جنوبی است، به صورت “زاما” در بسیاری از زبان های ایرانی غربی شمالی به کار می رود. تفاوت “دانستن” فارسی و “زانستن” کردی یا “ذانستن” تالشی و لکی نیز از همین جا ناشی می شود. / ز/ در ایرانی غربی جنوبی نیز در بسیاری از واژه های غربی شمالی، به صورت / ژ /  دیده می شود؛ مانند “زن” و “ژن”. همچنین، در برخی واژه ها، آوای / م / در ایرانی غربی جنوبی، به شکل / w / در ایرانی غربی شمالی دیده می شود: باران، واران؛ برف، ورف؛ گرگ، ورگ؛ گل، ورد یا ول. تفاوت / ج /  در جنوب و / ی / در شمال (مانند جا و یا، جو و یو) و تفاوت خوشه­ی آوایی st در جنوب و ᶴt در شمال (مانند بست و بشت، دست و دشت، شست و ششت) نیز بر همین پایه است. باید توجه داشت که زبان های شمالی و زبان های جنوبی، ممکن است همه این ویژگی ها را یکجا نداشته باشند، اما هرچه ویژگی هایشان به یک منطقه نزدیک تر باشد، ما آن را به همان منطقه منسوب می کنیم.

III – چرا گویش ها اهمیت دارند؟

زبان و فرهنگ، پدیده هایی مرتبط هستند. حتی هنگام فراگیری یک زبان خارجی، ما خواه ناخواه با نمودهایی از فرهنگ، ارزش ها و هنجارهای حاکم بر جامعه ای که صاحب آن زبان است نیز آشنا می شویم. پذیرش یک زبان یا گویش جدید، به معنای پذیرش فرهنگ جدید نیز است. زمانی که یک شهر کوچک یا یک روستا زبان خود را از دست می دهد و زبان فارسی معیار (تهرانی) جایگزین آن می شود، آن شهر و روستا، تنها زبانش را از دست نداده است. مسلما آداب و رسوم و رفتار مدنی و اقتصادی و همه جنبه های فرهنگی آن منطقه نیز تحت تاثیر فرهنگ تهرانی قرار می گیرد. گوناگونی های فرهنگی، یکی از زیبایی های ایران و جاذبه های گردشگری آن است. اگر قرار باشد گویش های محلی جای خود را به گویش استاندارد تهرانی بدهند، بی شک، این جاذبه فرهنگی کشورمان نیز خواهد پژمرد و از میان خواهد رفت.

از سوی دیگر، گویش های ایرانی که به صورت اقلیت در کشورهای همسایه (مانند افغانستان، ازبکستان و عمان) استفاده می شوند، نماینده فرهنگ و تاریخ ایران زمین در آن کشورها هستند. تلاش برای حفظ این گویش ها کوششی برای پاسداری از میراث فرهنگی کشورمان خواهد بود.

Endangered Languages

با این توضیح، فهرستی از گویش های در معرض خطر یا در حال انقراض  مناطق گوناگون ایران را در پی می آوریم. در نقشه­ی ایران (تصویر بالا)، مکان گویش هایی که تهدید می شوند، با نقطه سبز، گویش هایی که در خطر هستند با نقطه زرد و گویش های در حال انقراض با نقطه قرمز مشخص شده اند.  وضعیت هر گویش (تهدید می شود، در خطر، در حال انقراض)، بر اساس سرعت کاهش گویشوران و جمعیت آنان محاسبه شده است.

زیر توضح مربوط به هر گویش، نقشه ای آورده شده است که پرتراکم ترین مکان استفاده از آن گویش را نشان می دهد:

هرزنی (Harzani)

شاخه: هند و اروپایی، هند و ایرانی، ایرانی، ایرانی غربی شمالی، تاتی

وضعیت: در خطر

گویشور: 28.100

 Harzani

*** *** ***

کرینگانی

شاخه: هند و اروپایی، هند و ایرانی، ایرانی، ایرانی غربی شمالی، تاتی

وضعیت: تهدید می شود

گویشور: 17.600

 Karingani

*** *** ***

تات های مسلمان

شاخه: هند و اروپایی، هند و ایرانی، ایرانی، ایرانی غربی شمالی، تاتی

وضعیت: در حال انقراض

گویشور: حدود 5000 (جمهوری آذربایجان)

گویش ها و لهجه ها: لاهیجی، بالاخانی، سوراخانی،…

Muslim Tats

*** *** ***

تالشی

شاخه: هند و اروپایی، هند و ایرانی، ایرانی، ایرانی غربی شمالی، تاتی

وضعیت: تهدید می شود

گویشور: 912.000

گویش ها و لهجه ها: آسترا، لِری، تالشی شمالی، تالشی مرکزی، ماسالی، تالشی جنوبی، لنکران

 Taleshi

*** *** ***

تاکستانی

شاخه: هند و اروپایی، هند و ایرانی، ایرانی، ایرانی غربی شمالی، تاتی

وضعیت: تهدید می شود

گویشور: 220.000

گویش ها و لهجه ها: خلخال، طارم، خرقان (Kharaqan)، رمند (Ramand)، زنجان

 Takestani

*** *** ***

سنگسری

شاخه: هند و اروپایی، هند و ایرانی، ایرانی، ایرانی غربی شمالی، سمنانی

وضعیت: در خطر

گویشور: 36.000

Sangsari

*** *** ***

سرخه ای

شاخه: هند و اروپایی، هند و ایرانی، ایرانی، ایرانی غربی شمالی، سمنانی

وضعیت: در خطر

گویشور: 10.000

 Sorkheii

*** *** ***

سمنانی

شاخه: هند و اروپایی، هند و ایرانی، ایرانی، ایرانی غربی شمالی، سمنانی

وضعیت: در خطر

گویشور: 60.000

 Simnani

*** *** ***

وفسی (Vafsi)

شاخه: هند و اروپایی، هند و ایرانی، ایرانی، ایرانی غربی شمالی، تاتی

وضعیت: در خطر

گویشور: 18.000

 Vafsi

*** *** ***

خلج

شاخه: هند و اروپایی، هند و ایرانی، ایرانی، ایرانی غربی شمالی

وضعیت: در خطر

گویشور: 42.100

 Khalaj

*** *** ***

آشتیانی

شاخه: هند و اروپایی، هند و ایرانی، ایرانی، ایرانی غربی شمالی، تاتی

وضعیت: در خطر

گویشور: 21.100

گویش ها و لهجه ها: آشتیانی، تفرشی

 Ashtiani

*** *** ***

سِنایه (سورای)

شاخه: آفریقاسیایی، سامی، آرامی

وضعیت: در حال انقراض

گویشور در ایران: کمتر از 50 نفر (در کل جهان، احتمالا کمتر از 450 نفر)

Senaya

*** *** ***

هولئولا (Hulaula)

شاخه: آفریقاسیایی، سامی، آرامی، یهودی نوآرامی Trans-Zab Jewish Neo-Aramaic

وضعیت: در خطر

گویشور: کمتر از 9.500 نفر

 Hulaula

*** *** ***

نوآرامی آذری یهودی (لیشان دیدان، لیشانان)

شاخه: آریقاسیایی، سامی، نوآرامی

وضعیت: در خطر

گویشور: 4.450

گویش ها و لهجه ها: بیروغ، سلماس، نقده، اورمی، شبلق

 Lishanan

*** *** ***

دزیدی (Dzidi، یهود-پارسی)

شاخه: هند و اروپایی، هند و ایرانی، ایرانی، ایرانی غربی

وضعیت: در خطر

گویشور: ؟

 Dzidi

*** *** ***

ماندی نو (Neo-Mandaic)

شاخه: آفریقاسیایی، سامی، آرامی، ماندی

وضعیت: در حال انقراض

گویشور: بین 800 تا 1000

گویش ها و لهجه ها: اهواز، نوماندی عراقی، شوشتر

Neo-Mandaic

*** *** ***

نطنزی

شاخه: هند و اروپایی، هند و ایرانی، ایرانی، ایرانی غربی شمالی، ایرانی مرکزی

وضعیت: در خطر

گویشور: 7.030

 Natanzi

*** *** ***

گزی (Gazi)

شاخه: هند و اروپایی، هند و ایرانی، ایرانی غربی شمالی، ایرانی مرکزی

وضعیت: در خطر

گویشور: 7.030

 Gazi

*** *** ***

خونساری

شاخه: هند و اروپایی، هند و ایرانی، ایرانی غربی شمالی، ایرانی مرکزی

وضعیت: در خطر

گویشور: 21.100

 Khunsari

*** *** ***

نائینی (بیابانک)

شاخه: هند و اروپایی، هند و ایرانی، ایرانی غربی شمالی، ایرانی مرکزی

وضعیت: در خطر

گویشور: 7.000

گویش ها و لهجه ها: خوری، نائینی، انارک

 Naeini

*** *** ***

دری زرتشتی

شاخه: هند و اروپایی، هند و ایرانی، ایرانی غربی شمالی، ایرانی مرکزی

وضعیت: در خطر

گویشور: 11.500

 Zoroastrian Dari

*** *** ***

سنها (Sonha)

شاخه: هند و اروپایی، هند و ایرانی، مرکزی، مستقل بدون طبقه بندی

وضعیت: در خطر

گویشور: 14.700

 Sonha

*** *** ***

سیوندی

شاخه: هند و اروپایی، هند و ایرانی، ایرانی غربی شمالی، مرکزی

وضعیت: در خطر

گویشور: 7.000

 Sivandi

*** *** ***

کوروشی (Koroshi)

شاخه: هند و اروپایی، هند و ایرانی، ایرانی غربی شمالی، بلوچی

وضعیت: در حال انقراض

گویشور: 180

 Koroshi

*** *** ***

لاری

شاخه: هند و اروپایی، هند و ایرانی، ایرانی غربی جنوبی، فارس

وضعیت: در خطر

گویشور: 80.000

گویش ها و لهجه ها: خونج، گِراش، اِوَز، لاری، بستک، بیخا (Bikha)

 Lari

*** *** ***

بشکردی (Bashkardi)

شاخه: هند و اروپایی، هند و ایرانی، ایرانی غربی جنوبی

وضعیت: در خطر

گویشور: حدود 7.000

گویش ها و لهجه ها: بشکردی شمالی، بشکردی جنوبی

 Bashkardi

*** *** ***

کمزاری (Komzari)

شاخه: هند و اروپایی، هند و ایرانی، ایرانی غربی جنوبی

وضعیت: در خطر

گویشور: 1.700 (عمان)

 Kumzari

*** *** ***

لواتی (Luwati)

شاخه: هند و آریایی، هند و ایرانی، مستقل بدون طبقه بندی

وضعیت: در خطر

گویشور: 5.000 (عمان)

 Luwati

*** *** ***

بخارایی

شاخه: هند و اروپایی، هند و ایرانی، ایرانی غربی جنوبی، پارسی

وضعیت: تهدید می شود

گویشور: 110.000 (ازبکستان)

 Bukhoro

*** *** ***

یغنابی (Yagnobi)

شاخه: هند و اروپایی، هند و ایرانی، ایرانی غربی جنوبی

وضعیت: تهدید می شود

گویشور: 12.000 (شمال شرقی ازبکستان)

گویش ها و لهجه ها: یغنابی شرقی و یغنابی غربی

Yagnobi

*** *** ***

یزغلامی (Yazgulomi)

شاخه: هند و آریایی، هند و ایرانی، ایرانی، ایرانی شرقی، پامیری

وضعیت: در خطر

گویشور: 4.000 (جنوب مرکزی تاجیکستان، هم مرز افغانستان)

گویش ها و لهجه ها: بالایزغلامی، پایین یزغلامی

توضیح: این گویش، بسیار به گویش شُغنی نزدیک است

Yazgulomi

*** *** ***

شغنی (Shughni)

شاخه: هند و آریایی، هند و ایرانی، ایرانی، ایرانی شرقی، پامیری

وضعیت: تهدید می شود

گویشور: 60.000 (جنوب مرکزی تاجیکستان، هم مرز افغانستان)

گویش ها و لهجه ها: شغنی، روشانی، ساریکولی، خوفی، بَرتَنگی، راشاروی (Roshorvi)

Shughni

*** *** ***

ساریکولی (سَریکولی)

شاخه: هند و آریایی، هند و ایرانی، ایرانی، ایرانی شرقی، پامیری

وضعیت: تهدید می شود

گویشور: 16.000 (شرقی ترین مرز چین، هم مرز تاجیکستان)

Sarikoli

*** *** ***

ایشکاشیمی

شاخه: هند و آریایی، هند و ایرانی، ایرانی، ایرانی شرقی، پامیری

وضعیت: در خطر

گویشور: بین 2400 تا 2900 (جنوب تاجیکستان و شمال افغانستان)

گویش ها و لهجه ها: ایشکاشیمی، زیبک، سَنگلچ

Ishkashimi

*** *** ***

وخی یا واخی

هند و آریایی، هند و ایرانی، ایرانی، ایرانی شرقی

وضعیت: تهدید می شود

گویشور: 31.670 (شمال شرقی افغانستان)

توضیح: وخی یک زبان ایرانی شرقی است، اما ویژگی های مشترکی هم با زبان های هندی دارد. بسیاری از ویژگی های زبان های باستانی ایران در وخی حفظ شده است. این گویش از گویش های پامیری نیز کاملا متمایز است.

Wakhi

*** *** ***

منجی (Munji)

شاخه: هند و آریایی، هند و ایرانی، ایرانی، ایرانی شرقی، پامیری

وضعیت: در خطر

گویشور: 3.770 (شمال شرقی افغانستان)

گویش ها و لهجه ها: منجی شمالی، مرکزی، جنوبی، مامالقا

Munji

فراگیری زبان اول

نوشته شده توسط , 18 مارس 2012

“فراگیری زبان اول”، فرآیندی پیچیده است که زبانشناسان تنها توانسته اند از بخش هایی از آن آگاه شوند. کودکان خردسال، ویژگی های درونی منحصر به فردی دارند که آنان را آماده فراگیری زبان می کند. توانایی شگفت انگیز در درک اصول و قواعد زبان و آگاهی از طبیعت پایگانی (سلسله مراتبی) در نحو، مهمترین این ویژگی ها هستند.

برخلاف آنچه که ممکن است تصور شود، این پدر و مادر نیستند که به فرزند خود زبان را می آموزند؛ هرچند والدین می توانند نقشی ثمربخش در تسریع و بهبود این فرآیند داشته باشند. با این همه، کودکان خردسال، زبان پیرامون خود، یعنی هر زبانی که بیشتر بشنوند را، فارغ از اینکه زبان پدر و مادرشان چیست، یاد می گیرند.

به نظر می رسد کودکان در تولید زبان (گویش)، ابتدا به معناشناسی توجه بیشتری دارند و این توجه گام به گام، با تمرکز بر نحو و دستور زبان، تکامل می یابد.

جدول زیر، نمایی کلی از مراحل فراگیری زبان نخست توسط کودکان را ارایه می دهد:

مرحله

سن

توضیح

غان و   غون کردن

6 تا 8   ماهگی

آواسازی – تولید واژه نماها و آواهایی که   شاید در زبان مادرشان هم نباشد. مانند تولید آواک / ᶞ / یا واکه / Ӧ / توسط   کودک ایرانی.

تک واژه

9 تا   18 ماهگی

گویش   واژه های ساده یا بن واژه ها

چندواژگانی

18 تا   24 ماهگی

گویش   جمله های تلگرافی، متشکل از دو یا چند کلمه ساده

گویش   تلگرافی

24 تا   30 ماهگی

اوج گویش تلگرافی که شامل جمله سازی   معنایی است و در این جمله ها، تکواژهای دستوری حذف می شوند

مرحله   چندواژگانی پیشرفته

30   ماهگی به بالا

در این   دوره، ساختارهای دستوری و کاربردی به گویش کودک افزوده می شود

** آواسازی در سال نخست تولد

دستگاه گفتاری نوزاد انسان در هنگام تولد، به دستگاه آوایی “بزرگ میمون ها” شبیه است. به ویژه، انتهای نرمکام در نوزادان به ناحیه برچاکنای بسیار نزدیک است. با رشد نوزاد، دستگاه تولید آوای وی به انسان بالغ شبیه می شود.

 

                                                          برای بزرگ شدن تصویر، روی آن کلیک کنید

در دوماه نخست زندگی، آواهای تولید شده توسط نوزاد به بیان ناخرسندی (گریه و الم شنگه) و کنش های طبیعی مانند سرفه، مکش و آروغ محدود است. در همین دوره، کودک با پایین آوردن نرمکام و بستن یا نیمه بسته کردن دهان خود، آواهایی تولید می کند که به آواهای غنه (تودماغی) بسیار شبیه است.

از 2 تا 4 ماهگی به بعد، نوزاد در واکنش به کسی که با او ارتباط برقرار می کند یا از او مراقبت می کند، آواهای بیان خرسندی را به وجود می آورد. ممکن است این آواها در آغاز، به صدای آه کشیدن یا خرخر کردن شبیه باشد، اما به تدریج، کودک آواهای ویژه انسان ها را نیز تولید می کند.

خنده (خند با لبخند فرق دارد) از حدود 4 ماهگی آغاز می شود.

از 4 تا 7 ماهگی به بعد، نوزاد با کوتاه و بلند کردن و زیر و بم کردن صدای خود و نیز با تولید آواهای سایشی، غنه و … مهارت های زبانی را تمرین می کند که البته این تمرین، نزد او نوعی سرگرمی است.

از حدود 7 ماهگی است که کودک “غان و غون متعارف” را شروع می کند: تولید آواهای انسدادی، آواهای چرخشی (غلطان)، و بعد آواهای سایشی – انسدادی و کناری.

از همین زمان به بعد، تکرار سیلابی، مانند “بابابا”، “نانانا” و… نیز دیده می شود.

کودک در تنهایی نیز این تمرین ها را انجام می دهد، اما ارتباط با مادر، بر تعداد و مدت انجام تمرین ها به شدت می افزاید.

** مرحله تک واژه گویی

از حدود 10 ماهگی تا یک سالگی، کودک شروع به گفتن واژه هایی می کند که قابل فهم هستند. معمولا “ماما” و “بابا” نخستین واژه هایی اند که کودکان ادا می کند. الگوی فراگیری و به کارگیری آواها و واژه ها در زبان های مختلف متفاوت است و این یکی از حوزه هایی است که از سوی زبانشناسان مورد بررسی قرار می گیرد.

در زبان انگلیسی (و احتمالا در فارسی) کودکان بر تلفظ دقیق این بیواکه های لبی زودتر مسلط می شوند: پ، ب، ف، و، م.

تسلط کودکان بر آوای / ک / نیز خیلی زود رخ می دهد.

/ آ /، /ای/  و  / او / نخستین واکه هایی هستند که کودک تلفظ آنها را می آموزد.

بعضی آواها، مانند / ل /، / ر / و نیز  / ᶿ / و  / ᶞ / (در انگلیسی)، دیرتر فراگرفته می شوند.

اما یک قاعده کلی در همه زبان ها این است که کودکان در آغاز فراگیری زبان معمولا معنای یک واژه را به چیزهای مشابه “تعمیم” می دهند. مثلا کودک ممکن است به هر جانور کوچکی بگوید “جوجو” یا بدون اینکه شما به او یاد بدهید، همه خانم های نزدیک به خود، به غیر از مادر، را “خاله” خطاب کند.

در مرحله تک واژه گویی، دو الگو در یادگیری کلمه ها توسط کودک وجود دارد: واژه های اشاره ای که نام اشیا هستند (میز، جوجو) و واژه های بیانی که بیانگر خواسته ها یا ارتباط با دیگران هستند (سلام، بای بای).

** درک یا تولید

پژوهش ها نشان می دهد که بیشتر کودکان، در سن 4 تا 9 ماهگی و پیش از غان و غون کردن، می توانند بعضی واژه ها را درک کنند و این فهمیدن را مثلا با تمرکز نگاه خود روی آن چیز نشان می دهند.

درک آواهای زبان حتی از این هم زودتر رخ می دهد. از همان دو یا سه ماهگی ، کودک می تواند آواهای گفتاری را از آواهای غیرگفتاری تشخیص دهد و حتی می تواند فرق / ت / & / د / یا  / ت / & / ک / را درک کند.

بعد از چند ماه از زمان تولد، نوزاد به خوبی می تواند زبان مادری اش را از یک زبان دیگر تشخیص دهد.

امروزه ثابت شده است که ارتباط گفتاری یک سویه میان مادر و فرزند یا پدر و فرزند، حتی پیش از آنکه کودک نشانی از فراگیری زبان را از خود بروز دهد، بر روند یادگیری زبان تاثیری مثبت و چشمگیر می گذارد.

** سرعت یادگیری واژه ها

در مورد سرعت یادگیری واژه ها، پژوهش های مختلفی انجام شده که جدول زیر، میانگینی از نتایج آنها را ارایه می دهد:

18   ماهگی

100   واژه

24   ماهگی

200   واژه

30   ماهگی

400   واژه

36   ماهگی

800   واژه

48   ماهگی

1600   واژه

** نظریه های فراگیری زبان اول

در زمینه فراگیری زبان اول، نظریه های گوناگونی وجود دارد که این نظریه ها تا اندازه زیادی به مکتب های فکری و فلسفه غالب در دوره های خود وابسته بوده اند. در پی، خلاصه ای از نظریه ها درون یک جدول ارایه شده است:

نظریه

نظریه   پردازان

نمایه

رفتارگرایی

*واتسن

*پاولوف

* بی.   اف. اسکینر

*   آلبرت باندورا

*   چارلز آسگود

واتسن (1913): رفتار را می توان به عنوان   کردارهایی قابل مشاهده و در غالب “محرک و پاسخ” توجیه کرد.

فرض: زبان بر طبق قوانین کلی یادگیری، آموخته   می شود و شبیه به سایر “رفتارهای” آموزشی است.

  •   شرطی کردن کلاسیک
  •   شرطی کردن کُنِشوَر
  •   یادگیری اجتماعی (میان محرک و پاسخ،   یک میانجی وجود دارد: ذهن انسان)
  •   نظریه میانجی گری آسگود (گرچه   آسگود نظریه خود را درون الگوی رفتارگرایی مطرح می کند، اما نظریه او تا اندازه   ای به شناختگرایی و درونگرایی نیز وابسته است)

درونگرایی

*سامتیکوس

* لِنِبرگ (فرضیه دوره حیاتی)

* چامسکی

* گلدین – مِدو (رشد زبان در کودکان ناشنوا)

* بیکرتون (زبان آمیخته: پیجین و کریول)

* لایتفوت

بسیاری از جنبه های رشد زبان در انسان، از پیش   برنامه ریزی شده است و کودک برای فراگیری زبان نیازی به روش تدریس یا تجربه ندارد.

  •   زبان، مستقل است.
  •   اصولی جهانی (UP) وجود دارد که همه زبان ها از آن پیروی می کنند.
  •   ابزار فراگیری زبان (LAD)

شواهدی برای این فرضیه:

  •   مطالعه درباره ناشنوایان
  •   مطالعه درباره پیجین و کریول
  •   کاستی های درونداد (لایتفوت)
  •   گواه منفی و اصلاح

شناختگرایی

*ژان پیاژه (دهه 70)

فرضیه: زبان بخشی از رشد شناختی است.

  •   جاودانگی اشیا
  •   کودکان از چندین روش به طور همزمان، زبان را می آموزند
  •   کودکان ابتدا جهان پیرامون خود را می شناسند (زبان، درون ساختار شناختی هر فرد جای می گیرد)
  •   رشد موقت

پادگواه (گواه خلاف): کودکانی که رشد   حسی – جنبشی شان (sensory   – motor) هم دچار   کاستی است، می توانند زبان بیاموزند.

نظریه   برهمکنشگر اجتماعی

* برونر

* گلیسون

فرضیه: زبان از طریق برهم کنش (تاثیر متقابل)   اجتماعی میان کودک و محیط به وجود می آید. آموختن زبان، فرآیند اجتماعی شدن است.

  •   CDS، یادگیری نردبانی (bootstrapping)
  •   LAD وجود دارد، اما بدون   دوره حیاتی
  •   LASS (سامانه اجتماعی کننده   در فراگیری زبان)
  •   تماشای تلوزیون یا گوش دادن به رادیو
  •   کودکان دستوریان خردسال نیستند که با فعالیت LAD، قوانین نحوی زبان را   رمزگشایی کنند؛ بلکه موجوداتی اجتماعی هستند که زبان را در خدمت ارتباط با   دیگران فرا می گیرند.
  •   ارتباط LAD چامسکی با LASS برونر

مدل   پیوندی

* مک   للاند

* راملهارت

فرضیه: زبان از طریق پیوندها و نه از طریق   قوانین به وجود آمده است. (نظریه پسارفتارگرا)

  •   معنای واژه ها (بطری— شیر)
  •   PDP (پردازش توزیعی موازی)
  •   قرارگرفتن در معرض به اندازه کافی
  •   تئوری های پیوندی در سطح عصبی (فراگیری نظام صرفی)

شیوه های نگارش

نوشته شده توسط , 24 اکتبر 2011

1 – پیشگفتار

نگارش، شیوه ای برای ثبت و ماندگاری سخن است. نوشتن، علاوه بر حفظ زبان، ابزاری نیرومند برای انتقال فرهنگ از یک نسل به نسلی دیگر به شمار می رود و در گسترش و پایندگی تمدن ها نقشی سرنوشت ساز ایفا می کند.

البته برخی تمدن ها، مانند هند باستان و وایکینگ های ساکن اسکاندیناوی، بخش چشمگیری از زبان خویش را تا مدت ها تنها با گویش حفظ کردند. اما پشتگرمی به حافظه و زبان گفتاری بدون استفاده از ابزار نگارش، برای صاحبان زبان محدودیت های بسیاری می آفریند که از آن جمله می تواند به کاهش سرعت بالندگی و محدودیت در سبک های زبان اشاره کرد.

انسان از 5300 سال پیش نوشتن را آغاز کرد و بدین ترتیب عمر نگارش نسبت به تاریخ بشر و حتی سابقه سخن گفتن توسط بشر، بسیار کوتاه است.

2 – تصویر نگاری و اندیشه نگاری

پیش از پیدایش خط، بسیاری از مردم برای انتقال یک پیام یا برای یادآوری یک چیز از تصویرنگاری (pictography) استفاده می کردند. هرچند این پدیده را نمی
توان “خط” نامید؛ چراکه از آن نمی شود برای نگارش زبان استفاده کرد. تصویرنگاری تنها برای کشیدن “چیزها و اندیشه ها” کاربرد دارد و “نگارش” زمانی است که بتوان واژه هایی که به جای چیزها و اندیشه ها می نشینند را روی کاغذ، خشت، سنگ یا پوست پیاده کرد. معنای واژگان به طور کلی مشخص است و نیازی به تحلیل ندارد، اما معنای تصویرنگاری به گمان بیننده بستگی خواهد داشت.

 اندیشه نگاری: انسان های مقدس (Yei) که در ناواهو رابط میان انسان و خدایان بودند

تصویر اشیاء را، زمانی که برای ارتباط و آگهی رسانی استفاده شوند، “تصویرنگاری” می نامیم. اگر از تصویرنگاری برای انتقال یک اندیشه یا احساس بهره گرفته شود، این کار “اندیشه نگاری” نام خواهد داشت؛ درست مانند زمانی که از تصویر خورشید برای انتقال معنای روز یا گرما استفاده کنیم یا تصویر انگشتی که دهانی را نشانه گرفته را برای انتقال معنای گرسنگی به کار گیریم. این دو ابزار معمولا با هم استفاده می شوند. نمونه هایی از تصویر-اندیشه نگاری را می توان در آثار کهن بومیان آمریکای شمالی و بومیان استرالیا جستجو کرد. در بسیاری از موارد “مفهومی” می شوند و معنای آنها با آنچه در ظاهر می بینیم ممکن است تفاوت داشته باشد. با این حال، اندیشه نگاری و تصویرنگاری را، هر اندازه که پیچیده و مفهومی باشد، نمی توان خط یا نگارش دانست.

3 – شیوه های نگارش

تنها زمانی که نگارش، ارایه کننده زبان باشد، یعنی وقتی نمادهای نوشتاری، کمابیش جانشین واژگان یا دیگر واحدهای گفتاری بشوند، آن شیوه نگارش را می توان خط نامید. در ادامه به خط های رایج در تاریخ بشر اشاره می شود:

3 – 1 – واژه نگاری

تصور کنید که نماد “O” را به جای واژه sun (خوشید) استفاده کنیم. در اینجا برخلاف اندیشه نگاری که ممکن بود O معنای خورشید، روز، گرما، یا تابش داشته باشد، O تنها به معنای خورشید است. در این شیوه، ممکن است O علاوه بر sun، به جای واژه son (فرزند پسر) و نیز به جای هجای نخست از واژه sundry (متفرقه) نیز بکار رود؛ زیرا همه آنها صدای “سان” دارند.

برای درک بهتر، اگر نمادی تصویری را به جای “شیر” (سلطان جنگل) در نظر بگیریم و همان نماد را برای شیر (فلکه آب)، شیر (خوراک کودک) و هجای نخست از واژه های شیراز و شیرجه هم بکار ببریم، روش نگارش ما واژه نگاری (logography) و نمادهایی که بکار برده ایم، “دیس واژه” (logogram) خواهند بود.

واژه نگاری: تکامل “نماد – خط” استخوان مقدس به چینی امروزی

خط مصریان باستان (هیروگلیف)، چینی های باستان، مایاها در مکزیک و نیز خط میخی در منطقه میان رودگان و ایران باستان نمونه هایی از واژه نگاری است.

3 – 2 – هجانگاری و الفبا

واژه نگاری کمک شایانی به آرزوی بشر برای نوشتن سخن کرد. با این حال، کاستی های بسیاری در این شیوه نگارش وجود داشت. برای یک نمونه، خواننده نمی توانست به یقین بگوید که یک نشانه به جای خودش به کار رفته است یا به جای صدایی که ایجاد می کند. افزون بر این، در شیوه ی واژه نگاری به تعداد بسیار زیادی نشانه نیاز است که کار فراگیری آن را دشوار می کند.

بدین ترتیب، بشر برای چیره شدن بر کاستی های واژه نگاری، دو نظام نوشتاری جدید را ابداع کرد که یکی به هجانگاری (syllabary) و دیگری به الفبا (alphabet) معروف شد.

هجانگاری میخی در ایران هخامنشی

هجانگاری شیوه ای است که در آن، هرهجا بوسیله یک نشانه نمایش داده می شود. در نظام الفبایی، هر آوا بوسیله یک نشانه نمایش داده می شود. شیوه هجانگاری به طور معمول و در زبان های مختلف به 50 تا 200 نشانه و نظام الفایی به 15 تا 30 نشانه نیاز دارد.

4 – تاریخ نگارش

تغییر در روش های نگارش همواره به کندی انجام شده و حتی امروز هم هرگونه اصلاح یا دگرگونی در روش نوشتن با تردید، درنگ و حتی مقاومت روبرو می شود. همین محافظه کاری در نوشتن باعث شده که بیشتر دگرگونی های نوشتاری در تاریخ هنگامی رخ دهد که یک ملت، خطی را از ملتی دیگر وام گرفته است. برای مثال آکدیان (Akkadians) بخش هجانگاری خط سومری را از آنان وام گرفتند، اما دیس واژه های خود را حفظ کردند. این کار به منظور تندنویسی انجام شد. زمانی هم که هیتی ها (Hittites) این روش را از آکدی ها آموختند، بیشتر هجانماهای آوایی و برخی دیس واژه های ویژه آکدی را از خط خود حذف کردند و در عوض، برخی نشانه های هجایی آکدی را به جای دیس واژه در زبان خود بکار بردند.

زبانشناسان هنوز بر سر اینکه کدام مردم، مصریان یا سومریان، ابداع کننده نخستین خط ها بودند اختلاف نظر دارند. هر چند در دهه های اخیر، بیشتر پژوهشگران بر این عقیده بوده اند که سومری ها ابداع کننده خط هستند و مصریان اندیشه ایجاد خط برای نوشتن را در اثر بازرگانی با سومری ها دریافت کرده اند.

مدتی پس از اختراع خط های سومری و مصری، خط “ایلامی آغازین” شکل گرفت که آن هم زبانی “دیس واژه – هجانگاری” بود. این روش نگارش هنوز به طور کامل رمزگشایی نشده است.

بعدها انواعی از خط های دیس واژه – هجانگاری در پیرامون اژه، آسیای صغیر، دره رود سند و چین هم به وجود آمد.

ملت های دیگر هم برای نوشتن زبان خود، هجانگاری های این کشورها را وام گرفتند.

کتیبه های نوشته شده به زبان سینایی آغازین (Proto-Sinaitic)، یکی از نخستین گونه های نگارش “نیمه الفبایی” به شمار می روند. قدمت این کتیبه ها به 1500 سال پیش از میلاد می رسد.

کتیبه هایی به زبان اوگاریت (از زبان های منسوخ شده سامی) که در شمال سوریه پیدا شده و به 1300 سال پیش از میلاد مربوط می شوند هم شیوه ای نیمه الفبایی را برای نگارش به کار برده اند. هرچند این کتیبه ها مانند خط میخی میان رودگانی (بین النحرینی) روی گل نوشته شده اند.

یونانیان، الفبای خود را از فینیقیان وام گرفتند و با جدا کردن واکه ها از حروف بی واکه، در مسیر تکامل آن گام برداشتند. یونانیان در 800 سال پیش از میلاد با چنین الفبایی می نوشتند.

بسیاری، الفبا را بهترین شیوه نگارش می دانند؛ هرچند ممکن است این برداشت، نوعی تعصب فرهنگی از سوی کاربران الفبا باشد. به زبان دیگر ممکن است این واقعیت که ما از شیوه الفبایی استفاده می کنیم، سبب شود که تصور کنیم این روش، بهترین شیوه نگارش است.

دانشنامه دنبلید (ویراسته ۲۰۱۱)

قسمت بعدی: نمونه هایی از شیوه های نگارش

معناشناسی (Semantics)

نوشته شده توسط , 20 آگوست 2010

معناشناسي (Semantics)

بطوركلي بررسي ارتباط ميان واژه و معنا را معناشناسي مي گويند. در منطق نيز بررسي ارتباط ميان نمادها و آنچه كه نمادها نشان مي دهند را معناشناسي (Semantics) مي نامند.

خوب است در آغاز به اين نكته اشاره كنم كه در معناشناسي، ميانِ واژه (word) و واژه قاموسي (lexeme) تفاوت وجود دارد. درباره واژه، در بخش ساخت شناسی واژگانی سخن گفته شد. اما واژه قاموسي شامل “بن واژه”، واژه كامل، و يا يك اصطلاح (idiom) است و بطور كلي واحد و يكان فرهنگ نويسي بشمار مي رود. از همين رو فرهنگ زبان يا واژه نامه را نيز Lexicon مي نامند. بنابراين، ”dog“، ”happiness“، ”put up with“، هرسه، واژه قاموسي هستند.

 

آشنايي با چند اصطلاح: 

Synonym: دو واژه ي قاموسيِ هم معني را مترادف مي نامند. توجه كنيد كه هيچ دو واژه اي در زبان بطور كامل هم معني نيستند. حتي اگر شما ”پوشيدن“ و ”تن كردن“ را مترادف بدانيد نيز اين دو هرگز كاملا هم معني نيستند! آشكارترين تفاوت ميان اين دو آن است كه پوشيدن را مي توانيد براي موارد رسمي نيز بكار بريد، اما از ”تن كردن“ تنها براي موارد غير رسمي مي توانيد استفاده كنيد.

نكته ديگر اين است كه دو واژه شايد معناهاي متفاوتي داشته باشند؛ بنابراين، ممكن است تنها يك معنا از دو واژه با توجه به بافت سخن، مترادف باشند. با اين وجود، شما آن دو واژه را در آن بافت، مترادف مي خوانيد. 

Antonym: دو واژه كه در بافت سخن، داراي دو معناي متضاد باشند را antonym مي گويند. واژه هاي متضاد بر دو دسته اند:

Gradable Antonyms: مانند سرد و گرم. شما مي توانيد بگوويد سردتر يا گرم تر؛ همچنين مي توانيد بپرسيد كه چه اندازه گرم يا چه اندازه سرد؟

Ingradable Antonyms: مانند مرده و زنده. شما نمي توانيد بگوييد مرده تر! و نمي توانيد بپرسيد كه چقدر مرده يا چقدر زنده؟!

Taxonomic Sisters: براي گروهي از واژگان قاموسي بكار مي رود كه در يك سطح طبقه بندي قرار مي گيرند. براي نمونه سگ، خوك، اسب، و… از نظر حيوان بودن، taxonomic sisters هستند. بعضي از ”خواهران رده اي“ كه محدود هستند را بسته (closed) مي ناند : ”روزهاي هفته“. برخي ديگر مانند ”راه هاي خوش آمدگويي“ را باز يا نامحدود يا open مي نامند.

Hyponyms and Hypernyms: هايپانيم، اشاره به ارتباطِ شمولي دارد. براي نمونه، ”سرخ“ هايپانيمِ رنگ است و ”شير“ هايپانيمِ گربه سانان است. خودِ رنگ و گربه سانان در اينجا هايپرنيم است.

Meronyms: مرونيم ها مثل هايپانيم ها هستند با اين تفاوت كه مرونيم ها اشاره به اجزاي يك چيز دارند. براي نمونه، ”بال“ جزيي از يك پرنده و ”دستگيره“ جزيي از يك در است.

Homonyms: دو واژه كه يك شكل و يك تلفظ دارند، اما از نظر معنايي متفاوت اند. براي نمونه در زبان انگليسي، bank هم بمعني بانك و هم به معني ساحل رود بكار مي رود. گرچه هر دوي اين واژگان يك جور نوشته مي شوند، اما از نظر معنا شناسي، اين دو، واژگاني متفاوت هستند. اين دو واژه را هومونيم مي ناميم.

‍Polysemy: بعضي از واژگان، تك معنايي (monosemy) هستند و برخي ديگر چندمعنايي (polysemy) اند. تشخيص تفاوت ميان هومونيم ها و پالسمي ها بسيار دشوار و كارِ زبان شناسان است. براي نمونه زبان شناسان “table” به معني ”لوح“ و “table” به معني ”جدول“ را در زير يك سرواژه قرار داده و آنرا پالسمي (و نه هومونيم) مي دانند.

Homograph: دو واژه كه به يك صورت نوشته مي شوند، اما از نظر تلفظ و معنا متفاوت هستند. براي نمونه شكل هاي اسمي و فعليِ واژه project هومونيم نيستند، بلكه homograph اند.

Homophones: واژه هاي متفاوت با تلفظ يكسان را هوموفون مي نامند. براي نمونه: ”hair“ و ”hare“.

Denotation and Connotation: معناي صريح و آشكار يك واژه كه معمولا در واژه نامه ها به آن اشاره مي شود را denotative meaning مي نامند. معناي ضمني يك واژه را connotative meaning مي نامند. براي نمونه هنگاميكه كسي به شما مي گويد : ”زهرا براي من مادري كرده است“، معناي صريح واژه ”مادري“ در اينجا اينگونه است كه زهرا مخاطب شما را بزرگ كرده و پرورش داده است، اما معناي ضمني آن اين است كه زهرا در حق مخاطب شما مهر و محبت فراوان روا داشته است.

Componential Analysis: يكي از روش هاي نشان دادن معني واژگان قاموسي، آوردن اجزاي معنايي آنها (meaning components) است. به بررسي اجزاي مرد، زن، دختر، و پسر توجه كنيد:

مرد : + انسان، – مونث، + بزرگسال

زن : + انسان، + مونث، + بزرگسال

دختر: + انسان، + مونث، – بزرگسال

پسر: + انسان، – مونث، – بزرگسال

اين روش، نسبت به شيوه ي آوردن مرجع (reference) براي معنا (sense) برتري دارد. چراكه گاه دو معناي متفاوت، به يك مرجع اشاره دارند! به نمونه زير توجه كنيد:

رييس جمهور

رييس شوراي عالي امنيت ملي

هر دو معناي اشاره شده در بالا، به يك نفر اشاره دارند. برابر قانون اساسي ايران، رييس جمهور، رييس شوراي امنيت ملي است. با اين وجود، از نظر معنايي، ميان رياست جمهوري و رياست شوراي امنيت ملي تفاوت آشكار وجود دارد.

البته به تشريح معني از راه بررسي اجزايي در ظاهر يك اشكال بزرگ نيز وارد است. اين روش معمولا براي بيان معناي ضمني (connotative meaning) كامل نيست:

Bachelor: + male, – married

Spinster: – male, – married

در نگاه نخست، بچلر متضاد واژه اسپينسر است، اما بار معنايي منفي موجود در واژه دوم را چه كار كنيم؟! واژه نخست را در فارسي مي توانيم بصورت ”مرد مجرد“ ترجمه كنيم، اما اگر بخواهيم واژه دوم را ترجمه كنيم بايد بگوييم : ”پيردختر“ يا ”دختر ترشيده“ يا چيزي شبيه به اينها!

پاسخ اين است كه شما براي معناي صريح و معناي ضمني واژه، دو هويت مستقل قائل مي شويد و براي نمونه مي توانيد براي معناي ضمني اسپينسر، يك (+ negative feedback) و يا يك (- young) يا هر معناي ضمني ديگري كه برداشت مي كنيد را نيز مي آوريد.

Fuzzy Concepts: همه اجزاي معنايي واژگان را نمي توان با آري و نه و يا + و – نشان داد. براي نمونه، در مورد بستني، ماهيت اين واژه آيا + جامد است يا – جامد؟! اشتباه نكنيد! اين ايراد از معناشناسي نيست، اين مفهومِ گنگ دقيقا همان نگاهي است كه شما به معناي بستني داريد. همين حالا به پرسش من پاسخ دهيد : ”آيا بستني جامد است؟“ خوب اگر شما بگوييد آري، پس فرق ماهيت سنگ و چوب و پارچه با بستني چيست؟ آنچه از ماهيت بستني در ذهن شما نقش مي بندد اين است كه چيزي است ميان جامد و مايع؛ نه مي توان آنرا جامد خواند و نه مي توان آنرا مايع دانست.

Prototypes: برخي واژگان در ذهن انسان به مجموعه اي از مرجع هاي متفاوت اشاره دارند. براي نمونه واژه ي ورزش اينگونه است. هنگاميكه شما اين واژه را به تنهايي مي شنويد  احتمالا در ذهن شما ”نرمش صبحگاهي“، ”فوتبال“، ”كشتي“، و… نقش مي بنند. اين حالت را ما بصورت يك دايره ي دارت نشان مي دهيم كه درآن هرچه به سوي ميانه هدف پيش مي رويم، مفاهيم معروف تر كه با شنيدن واژه زودتر به ذهن خطور مي كنند(prototypes) ديده مي شوند.

دایره زیر احتمالا تصویر یک شهروند آمریکایی از واژه “ورزش” است:

شايد بعضی از آمريكاييان جای بازي بيس بال و بسکتبال را در تصویر ذهنی خود عوض کنند. شايد برخي بوكس يا كشتي را در منطقه دروني تر دايره جاي دهند و فوتبال آمريكايي را به خارج تر برانند. به هر روي، تصوير شكل يافته، همان معنايي است كه فرد مورد نظر ما از ورزش در ذهن خود دارد.

مشكلي بنام Metaphor:

متافور يعني استعاره. استعاره نوعي تشبيه است كه در آن از ادات تشبيه استفاده نشده باشد. براي نمونه در فارسي مي گوييم ”حسن كه خرس است!“. اين جمله يعني حسن كه مانند خرس گنده است.

در انگليسي ممكن است روابط جنسي نامشروع را به ناپاكي و نداشتن اينگونه روابط را به پاكي تشبيه كرده و بصورت استعاره بكار برند:

  • They went on a dirty weekend.
  • You’ve got a filthy mind!
  • Keep it clean – this is a family audience.
  • My reputation is spotless.
  • The immaculate conception.
  • I’m worried that children’s minds will be polluted with all the sex on television.

پرسش: در برخورد با استعاره ها، از ديد معناشناسي، آيا بايد معناي ظاهري آنها را بررسي نمود يا بايد معناي باطني شان را در نظر گرفت؟

پاسخ: هر دو! فراموش نكنيد كه معناشناسي دقيقا بررسي همان چيزي است كه در ذهن انسان نقش مي بنند. هنگاميكه شما با يك استعاره بر مي خوريد، ابتدا معناي ظاهري و سپس معناي باطني آن شما را متوجه خود مي كند و اين ارزش كار استعاره است. برخي مترجمان غيرحرفه اي متاسفانه در ترجمه استعاره ها معنا يا تفسير خود از آن را بيان مي كنند و اين بزرگترين خيانت به اثر نويسنده و اشتباهي بزرگ در ترجمه است.

نقش هاي معنايي: در هنگام خواندن نقش هاي معنايي، تلاش نكنيد مفاهيم ارايه شده را با مفاهيم موجود در دستور سنتي برابري دهيد. گرچه مي توان برخي از آنها را معادل فعل، فاعل، مفعول، يا… در دستور زبان دانست، با اين وجود خواهيد ديد كه براي نمونه فاعل در معناشناسي گونه هاي متفاوتي دارد:

Agent: كارگزار.

Patient: چيزي كه از كارِ كارگزار يا علت تاثير پذيرفته است.

Location: محل انجام كار (يا حادثه).

Instrument: چيزي كه كارگزار براي انجام كار از آن استفاده نموده است.

Time: زمان انجام كار (يا حادثه).

Recipient: دريافت كننده ي نتيجه ي كارِ كارگزار.

Experiencer: گيرنده انگيزه.

Stimulus: انگيزه.

Cause: علت.

Goal: محلِ مقصد.

يكي از دوستان مي گفت: ”زمان! كارگزار، انگيزه، و علت، كه يكي است!“ بايد بگويم بله! در دستور زبان شايد هر سه را فاعل بدانيم، اما در معنا، ميان اين سه و نيز ميان Patient و Recipient تفاوت هايي وجود دارد. براي درك بهتر مفاهيم بالا، به نمونه هاي زير توجه كنيد:

1) Farmers raise crops for cityfolk.

      Agent               Patient        Recipient

2) Rain pleases the farmers, but too much rain harms the crops.

  Stimulus                  Experiencer                         Cause                  Patient

3) In the summer, they use   trucks   to bring crops from the field.

        Time     Agent       Instruments               Patient                 Location 

4) They may send their crops to market through cooperatives.

    Agent                              Patient       Goal                      Instrument

5) The crops are sent by    train     to distribution centers in large cities.

         Patient                      Instrument                             Goal                   Location

6) Market value determines which crops farmers will plant the next spring.

 

 نظریه های معناشناسی

1. نظريه ي مثبت گرا (positivist theory): از ديد افراد منسوب به اين ديدگاه، نمادگراييِ منطقِ مدرن، دستورِ (Syntax) زباني ”آرماني“ را ارائه مي نمود. از آنجايي كه مثبت گرايان، آروين گرا (Empiricist) بودند، معناشناسيِ زبان آرماني ايشان، چيزي بود كه ميان نمادهاي زبان و ماهيت هاي قابل مشاهده در جهان يا تجربه هاي وابسته به احساس انسان ارتباط برقرار مي كرد.

زبان طبيعي، از ديد اين افراد، چيزي ابتدايي، درهم ريخته، و مبهم بود! بعلاوه، بسياري از سخنان فلسفي و حتي غير فلسفي در زبان طبيعي، همچون سخنان مربوط به ماوراي طبيعت يا مسايل اخلاقي را نمي توان در زبان آرمانيِ مثبت گرايان گنجاند.  

عده اي فلسفه دان، رياضي دان، و دانشمندِ نومثبت گرا در محفل ”ويِن“ كه ميان دهه هاي 1920 و 1930 به شكوفايي رسيدند، بيش از همه هوادار اين نظريه بوده اند.

 

2. نظريه ي ورف (Whorfian theory): اين نظريه، اندكي پيش از جنگ جهاني دوم پا به عرصه ي وجود گذاشت و بنجامين لي ورف، زبانشناس و مردم شناس آمريكايي، بنيان گذار آن بود. تئوري معروف نسبيت زباني (linguistic relativity) مبناي نظريه ي ورف بوده است. تئوري نسبيت زباني به تلويح مي گويد: ”زباني كه فرد مي آموزد، چهارچوب فكري او را مشخص خواهد كرد“.

از تئوري يادشده، نتيجه گرفته شد كه اگر زباني مبهم يا نادرست باشد (چنانكه مثبتگرايان به ابهام يا نادرستي در زبان باور داشتند) يا اگر يك زبان، پشتوانه اي از تعصب و خرافه پرستيِ افرادي نادان را به يدك بكشد (چنانكه برخي مردم شناسان بر اين باور بوده اند)، اين زبان، محدود به عرضه ي آن ديدگاه خواهد بود و زبان را بايد زبانِ تعصب، خرافه پرستي، يا… دانست.

آلفرد كورزيبسكي (Alfred Korzybski)، معناشناس لهستاني- آمريكايي و بنيانگذار جنبش معناشناسي عمومي (General Semantics)، چاره را در بازنگريِ ريشه ايِ ويژگيهاي زبانيِ زبان مورد نظر مي دانست.    

 

3. مكتب زبان طبيعي (School of Natural Language): زبان طبيعي، همين زباني است كه مردم روزانه با آن سخن مي گويند و آنرا مي نويسند. اشكالي كه مثبتگرايان بر آن وارد مي كنند را در بخش مربوط خوانديد. كساني كه منطق مي خواندند بر اين باور بودند كه زبان طبيعي، ابهام و در نتيجه اشكال دارد. به اين جمله ها توجه كنيد:

یک: ”هر انگيخته اي از يك انگيزه ناشي مي شود.“ (هر معلولي يك علت دارد)

 دو: ”كار شما چه بود؟“

در جمله ي نخست، معلوم نيست كه آيا منظور نويسنده اين است كه همه ي انگيخته ها تنها يك انگيزه داشته اند يا براي هر انگيخته، انگيزه اي وجود دارد كه ممكن است با انگيزه هاي ديگر فرق كند.

در جمله ي دوم، منظور از ”كار شما چه بود“ آيا اين است كه مخاطب به گوينده كاري محول كرده و گوينده براي اطمينان، اين سوال را از او مي پرسد و يا به مخاطب كاري محول شده است و گوينده مي خواهد از اين كار سر در آورد؟!!

حقيقت اين است كه معناي دقيق اين جمله ها را بايد در ”بافتِ سخن“ فهميد.

در دهه ي چهل، لودويك ويتگنشتاين (Ludwig Wittgenstein)، فلسفه داني كه از مكتب  مثبت گراييِ  ويِن  برگشته بود ،  به همراه  عده اي  ديگر  از  دانشمندان ،  همچونLangshaw Austin, Gilbert Ryle, John Wisdom, G.E. Moore John و… شيوه  زبان روزمره (Ordinary Language) را پايه گذاشتند. ويتگنشتاين در كتاب پژوهش هاي فلسفي كه در سال 1953، يعني دو سال پس از مرگ خود منتشر شد نوشته است كه فهميدن اين نكته كه زبان چگونه بكار مي رود، مهم تر از فهميدن معناي انتزاعيِ آن است. يعني درك بافتي كه جمله در آن بكار رفته، از درك معناي دروني جمله مهمتر است.

به هر روي، هواداران مكتب “زبان طبيعي” بر اين باورند كه ناآگاهي اشكال تراشان  از كاركردِ زبان، سرچشمه ي اشكال هاي فلسفي از زبان طبيعي است.

 دانشنامه دنبلید (ویراسته 2010)