چرا همشیره را «خاهر» می خوانیم، اما «خواهر» می نویسیم؟

نوشته شده توسط , 30 آگوست 2014

نمایه –در مجموعه ی “شایسته است بدانیم”، نکته هایی جذاب، اما کمتربیان شده درباره زبان های ایرانی، به صورت کوتاه و گویا به خوانندگان ارایه می شود.

چرا همشیره را «خاهر» می خوانیم، اما «خواهر» می نویسیم؟

sisters1

برای پاسخ به این پرسش، باید بدانیم که «نوشتار» همیشه از «گفتار» محافظه کارتر است؛ یعنی در نوشتار، تمایل به حفظ صورت کهن زبان وجود دارد و گفتار، سریعتر دستخوش دگرگونی می شود.

ما امروزه «خاهر» را «خواهر» می نویسیم چون در زبان های پهلوی و فارسی میانه (اشکانیان و ساسانیان)، این واژه همینطور که می نویسیم خوانده می شد: /khwaahar/. سپس با گذر زمان، تلفظ واژگان تغییر کرد، اما صورت نوشتاری کهن باقی ماند.

واژه های خواستن /khwaastan/، خواندن /khwaandan/ و خواب /khwaamn یا khwaab/ نیز از همین قاعده پیروی می کنند.

حالا یک نکته ی جالب: آیا توجه کرده اید که شما بیشتر واژگانی که واکه ی / اُ / (ضَمّه) دارند را بدون حرف “واو” می نویسید؟ مثلا «هنر»، «گرسنه»، «پشت» و «کشتار» را هرگز به صورت هونر، گوروسنه، پوشت و کوشتار نمی نویسید، اما واژه های «خوش» و «خوردن» را با “واو” می نویسید! چرا؟

گمان می کنم اکنون پاسخ این پرسش را بتوانید حدس بزنید. دلیل این است که «خوش» در زبان فارسی میانه /khwash/ بوده است.

جالب این است که «خوش» با تلفظ کهن، در برخی شعرهای قدیم ایران، از جمله در شاهنامه فردوسی، دیده می شود. در داستان «گشتاسپ و کتایون»، زمانی که پادشاه روم از دخترش می خواهد که در جشن های دربار، به دنبال همسری خوب برای خود باشد، دخترش (کتایون) عاشق پسری غیررومی (گشتاسپ) می شود. فرمانروای روم از اینکه دخترش با این کار، نژاد شاهانه و رومی او را ننگین می کند خشمگین می شود و تهدید می کند که هر دو را گردن خواهد زد. در این هنگام، اسقفی خردمند، حاکم را پند می دهد:

تو با دخترت گفتی انباز جوی

نگفتی که رومی سرافراز جوی

کنون جست آن را که آمدش خوش

تو از راه یزدان سرت را مکش

در خوانش مصراع سوم، باید روی دو آوای واپسین «آمدش» (روی /د/ و /ش/) سکون بگذارید تا وزن شعر حفظ شود و خوش را هم به صورت کهن (khwash) تلفظ کنید تا با مکش (makash، سرکشی مکن) قافیه کامل شود.

واژه ی خوردن نیز که امروزه /khordan/ تلفظ می شود، در فارسی میانه و تا چند قرن پس از اسلام، /khwardan/ بوده است. درست به همین دلیل است که سعدی، در غزل زیر، “خوردم” را با “آوردم”، “کردم” و “دردم” هم قافیه می گیرد:

عشق بازی نه من آخر به جهان آوردم

یا گناهیست که اول من مسکین کردم

تو که از صورت حال دل ما بیخبری

غم دل با تو نگویم که ندانی دردم

ای که پندم دهی از عشق و ملامت گویی

تو نبودی که من این جام محبت خوردم

یا نظامی گنجوی در خسرو و شیرین می گوید:

نه هر آبی که پیش آید توان خورد (khward)

نه هرچ از دست خیزد توان کرد

و باز فردوسی در آفرینش ماه و در تشبیه هلال ماه به پشت خمیده ی کسی که غم عشق خورده باشد، می گوید:

پدید آید آنگاه باریک و زرد

چو پشت کسی کو غم عشق خورد (khward)

 

پرسش: آیا زبان های دیگر نیز چنین ویژگی هایی دارند؟

night sight

پاسخ: آری! صورت نوشتاری در همه ی زبان ها، محافظه کارتر از صورت گفتاری است. در انگلیسی نیز شب را night می نویسیم، اما gh را نمی خوانیم؛ زیرا این واژه در اصل از ریشه ی ژرمانی «ناخت» گرفته شده و در انگلیسی کهن «نیخت» و «نیهت» تلفظ می شده است (انگلیسی از خانواده زبان های ژرمانی است). سپس تلفظ این واژه دگرگون شده، اما شکل کهن باقی مانده است.

واژه ی sight (منظره) نیز به این دلیل gh دارد که خاستگاهی ژرمانی دارد و با «سیخت» آلمانی و «زیخت» هلندی همریشه است. بنابراین، زمانی که آوای /خ/ از انگلیسی حذف شد، gh نیز خوانده نشد، اما همچنان شکل نوشتاری آن باقی ماند.

می دانیم که زبان فارسی نیز همچون زبان های ژرمانی از خانواده ی بزرگ زبان های هند و اروپایی است و به همین دلیل، شماری از واژگان فارسی و انگلیسی، همریشه اند. یکی از این واژگان همریشه، daughter است. اکنون اگر از شما بپرسند که از دو تلفظ فارسی «دختر» و انگلیسی «daughter» (داتر)، کدامیک احتمالا به گویش نخستین هند و اروپاییان نزدیک تر است، چه پاسخی خواهید داد؟

 

الگوی حکمت در زندگی ابن سینا

نوشته شده توسط , 24 آگوست 2014

الگوی حکمت در زندگی ابن سینا

زمان رضاخانی

Avic

نمایه – جهانی اندیشیدن، پشت نکردن به هویت، تلاش فراوان در مسیر کسب دانش، و ترجیح “حق گویی” بر شهرت، از جمله الگوهایی است که در حکمت و زندگی علمی ابن سینا می توان مشاهده کرد.

 

1 – الگوی ابن سینا

“حسین، فرزند عبدالله، فرزند سینا” که در تاریخ به “ابن سینا” و “ابوعلی” معروف است، در سال 980 میلادی در روستای افشانه، از توابع بخارا زاده شد. بسیاری او را تاثیرگذارترین پزشک تاریخ و یکی از بزرگترین فیلسوفان اسلامی می دانند. درباره زندگی ابن سینا، به ویژه پیرامون زندگی خصوصی اش، اطلاعات فراوان نیست؛ با این حال، مورخان و پژوهشگران به قدر کافی درباره این شخصیت گرانپایه نوشته اند.

در این مقاله، با نگاهی متفاوت به زندگی و آثار بوعلی سینا، تلاش شده است تا الگوهایی از حکمت و خرد این دانشمند بزرگ ترسیم شود و درس هایی از زندگی او، فراروی مخاطبان قرار گیرد.

 

1-1- برای جهانی شدن، باید جهانی اندیشید

بسیاری از ملت های کهن، به پزشکی اهمیت داده اند و پزشکان بزرگی را به بشریت معرفی کرده اند. اما هیچ پزشکی در تاریخ جهان، جایگاه “ابن سینا” را نیافته است. “قانون در طب”، اثر بوعلی سینا، تا اوایل قرن نوزدهم، مهمترین منبع آموزش پزشکی در جهان بود و هنوز هم بخش هایی از این کتاب در دانشگاه های معتبر جهان، از جمله در “یو سی ال ای” و “دانشگاه ییل” تدریس می شود (History of Medicine).

بی تردید، یکی از دلایل موفقیت کتاب قانون، جامعیت آن است. ابن سینا، مجموعه تجربه ها و نوآوری های پزشکی خود را در کنار دستاوردهای پزشکی یونان، هندوستان، ایران و تمدن اسلامی گذاشت و در کتاب قانون ارایه کرد؛ کتابی که به دلیل همین جامعیت، در 14 جلد نوشته شد.

ابن سینا در فلسفه نیز همین رویکرد فراقومی و جامع نگری را در پیش گرفت. “جان مک گینیس” دستاورد بزرگ وی در حوزه فلسفه را اینگونه توصیف می کند: «ابن سینا در یک هنرنمایی خردمندانه، گرایش های نوافلاطونی که از سوی “الکندی” و پیروانش پشتیبانی می شد را با نگرش ارسطوگرایانه “فارابی” و مکتب بغداد چنان ترکیب کرد که به دانش فلسفه، جانی دوباره بخشید و فلسفه را از فضل فروشی نجات داد؛ آفتی که داشت باعث مرگ تدریجی فلسفه می شد.» (Jon McGinnis, 244)

در کتاب «مخارج الحروف» که یکی از معتبرترین منابع تاریخی در علم «زبانشناسی و آواشناسی» است هم ابن سینا این تفاوت را با دیگر زبانشناسان باستانی دارد که در بررسی آواها، تنها به یک زبان بسنده نمی کند و اگرچه کتاب به زبان عربی است، اما آواهای زبان فارسی و گویش بخارایی را نیز بررسی می کند.

 

1-2- کسب اعتبار نیازمند پشت کردن به هویت نیست

ابن سینا از آن دسته از دانشمندان بود که علم را به هر بهایی که شده، به دست می آورد. وی افزون بر استادان رسمی خود، با بسیاری از اندیشمندان زمانه اش دیدار کرد و از آنان بهره ها گرفت؛ اندیشمندانی چون ابوریحان بیرونی، ابونصر عراقی (ریاضی دان)، ابوسهل مسیحی (فیلسوف) و ابوالخیر خمار (پزشک) از آن جمله بوده اند. هنوز شماری از نامه ها و مباحثه های ابوریحان و ابن سینا پیرامون فلسفه باقی است.

وی ریاضیات هندی را از یک فروشنده هندی (سبزی فروش) که ریاضیات به نیکی می دانست، آموخت و برای فراگیری منطق و فلسفه، به مطالعه گسترده آثار یونانیان دست زد.

و چنانکه پیشتر اشاره شد، برای نگارش کتاب “قانون در طب” به فراگیری پزشکی یونان، هند، ایران باستان و حوزه تمدن اسلامی پرداخت.

زبان دانش در دوران ابن سینا “عربی” بود و او نیز برخی کتاب هایش را به این زبان نگاشت؛ با این حال، ابوعلی سینا، برخلاف گروهی از اندیشمندان ایرانی زمان خود، ایران را به مقصد زندگی در پایتخت علم آن روز ترک نکرد و بسیاری از کتاب هایش را نیز به زبان فارسی نوشت.

ابن سینا تا زمانی که در بخارا بود، پزشک ویژه دربار بود و پس از سقوط سامانیان نیز به شهر تاریخی جرجان (در استان گلستان امروزی) رفت و به تدریس ریاضیات و منطق پرداخت. بوعلی سینا 14 سال پایانی عمرش را نیز با عنوان مشاور علمی علاالدوله در اصفهان سپری کرد. (Encarta Encyclopedia)

برآیند خدمات او به ایران این شد که امروزه با وجودی که باید برای ایرانی بودن بسیاری از اندیشمندان تاریخی خود، نزد مجامع جهانی دلیل و مدرک بیاوریم، ابن سینا از آن دسته از دانشمندان است که کسی در “ایرانی بودن” او شک نمی کند. در ویکیپدیای انگلیسی، به او لقب “بحر العلوم ایرانی” داده شده و دانشنامه معتبر اینکارتا در آمریکا نیز او را اینچنین معرفی کرده است: “فیلسوف و پزشک ایرانی اسلامی”.

 

1-3- جاده موفقیت از مسیر کوشش می گذرد

ابن سینا در شرح حالی که بر زندگی اش نوشته، حکایتی از مطالعه “مابعدالطبیعه” ارسطو دارد که دقیقا نشان می دهد برای کسب دانش تا چه اندازه باید کوشید. درک کتاب “مابعدالطلبیعه” دشوار بود و “بوعلی سینا” به تعبیر خود، چهل بار آن را خواند و عباراتش را از بر نمود، اما مفاهیم دستگیرش نشد. تا آنکه روزی به صورت اتفاقی، کتابی خرید و پس از خریدن، دانست که این کتاب، شرح ابونصر فارابی بر مابعدالطبیعه است.

“بوعلی سینا” می گوید: «… پس از بررسى دریافتم که شرح ابونصر فارابى است بر کتاب  ما بعد الطبیعه ارسطو. به خانه بازگشتم و با شتاب به مطالعه آن پرداختم. به زودى معانى سخن ارسطو برایم روشن شد؛ زیرا همه عبارات آن را -چون بسیار خوانده بودم- از بر داشتم. بى‏ اندازه شادمان شدم. روز بعد، به شکرانه این پیروزى، مال فراوان به تهی‌ دستان بخشیدم.» (دانشنامه اسلامپدیا، ابن سینا)

ابن سینا برای کسب دانش، تلاش فراوان می کرد و فراگیری علم را “پیروزی” می نامید و به شکرانه اش، زکات می پرداخت. مسلم است که در حکمت ابن سینا، دستاوردهای ماندگار، “یک شبه” به دست نمی آید. خوشنامی و پیروزی های پایدار، از آن کسی نخواهد شد که برای رسیدن به هدف، فقط راه های میانبر را می جوید و به تعبیر امروزی ها، “زرنگ و سیاست باز” است.

 

1-4- حق گویی بر شهرت و قدرت برتری دارد

یکی از ویژگی های کار ابن سینا این بود که هیچ پدیده ای را بی برهان و آزمایش علمی نمی پذیرفت. در حالی که تمام دانشمندان پیش از ابن سینا و معاصر ابن سینا، بر تبدیل هسته ای و تراگردانی شیمیایی به عنوان شاخه ای از کیمیاگری پای می فشردند، بوعلی سینا به صراحت تغییر ماهیت فلزات به وسیله کیمیاگری را رد می کرد و آن را شاخه ای از علم نمی دانست. جالب آنکه جامعه فرهیختگان اروپایی آنچنان به کیمیاگری تعصب داشتند که در ترجمه آثار ابن سینا، انتقادهایش به این شاخه از شیمی را به کلی حذف کردند و ابن سینا را به عنوان یک کیمیاگر بزرگ ستودند! (Petri Liukkonen)

دلیل رد نظر ابن سینا از سوی هم عصران خود، این نبود که کیمیاگری تا آن روز به پیشرفت های شگرفتی رسیده بود. برعکس، هیچیک از هدف های کیمیاگران تا آن روز به نتیجه نرسیده بود؛ آنان نه فلزات معمولی را به طلا و نقره تبدیل کرده بودند و نه توانسته بودند اکسیر جوانی را حتی در حد چند سال جوان ماندن، اختراع کنند! در واقع، طرفداران کیمیاگری، جذب شعارهای توده پسند آن شده بودند. چه کسی بود که نخواهد برای همیشه جوان بماند؟ چه کسی بود که نخواهد ظرف های مسی اش را بدهد و طلا تحویل بگیرد؟!

در چنین فضایی، آسانترین و عوام پسندترین راه، پذیرش تراگردانی فلزات بود. این فن، از مصر و چین باستان گرفته تا دوران شکوفایی خلفای عباسی، پیشینه داشت. جاذبه تبدیل فلزات در کیمیاگری تا بدان حد بود که حتی در قرن 16 میلادی هم دانشمندان بزرگ اروپا درباره اش کتاب می نوشتند. حتی پس از ظهور “آنتونی لاوازیه” که برخی او را پدر شیمی مدرن می دانند نیز شیمی دانان دو دسته شدند و گروهی همچنان بر کیمیاگری پای فشردند. (Seymour Z. Lewin)

مگر برای ابن سینا دشوار بود که همانگونه که مبانی فلسفی را در “دانشنامه علایی” گردآوری کرد، مبانی کیمیاگری را هم مثلا در “دانشنامه کیمیاگری” جمع می کرد و از این طریق، بر شمار پیروان و شاگردان خود می افزود؟!

امروز، جهان نه کیمیاگران چین را بزرگ می دارد و نه کیمیاگران مصر و دربار عباسی را محترم می شمرد. حتی در قلب اروپا نیز کیمیاگران اروپایی به تاریخ پیوسته اند، اما نام “ابن سینا” فرهیختگان جهان را به تعظیم وا می دارد.

 

1-5- تخریب و تکفیر، بزرگی نمی آورد

از دیرباز گفته اند «املای نانوشته، نمره اش بیست است!». هرکه نوآوری کند، به یقین کارهایش نقد می شود. گاه این نقدها جنبه افراطی به خود می گیرند و به طرد و تکفیر صاحب اندیشه منجر می شوند. یکی از پایه های حکمت ابن سینا این است که نباید به خاطر ترس از انتقاد یا حتی تکفیر دیگران، دست از کار کشید و پیشرفت و تعالی را فدای پرهیز از تندی های دیگران کرد.

“بوعلی” به دلیل آنکه هم در علوم طبیعی و هم در علوم انسانی، “روش خِرَدمحور” را برای پژوهش و نتیجه گیری برگزیده بود، دیدگاه هایش گاه با آنچه مورد اقبال اکثریت جامعه بود هماهنگ از آب در نمی آمد. از جمله، دیدگاه های وی درباره “علم خداوند” و “زمان آفرینش” که حتما جای نقد دارد. ابن سینا معتقد بود علم خداوند ناشی از “شناخت خود” است که داناترین است و چون همه چیز از او ناشی شده، پس او همه چیز را می شناسد، اما این شناخت، به پیش از کثرت مربوط می شود (محمد ذبیحی). مطابق نظر ابن سینا، اگر جایی بلای طبیعی، مثلا زمین لرزه، سیل و رانش زمین رخ دهد، نباید پنداشت که الزاما خدا خواسته است که این بلا در اینجا رخ دهد.

در مورد معاد نیز، ابن سینا «معاد روحانی» را با فلسفه اثبات کرد، اما نتوانست معاد جسمانی را نیز اثبات کند. فراموش نکنیم که او معاد جسمانی را منکر نمی شود، بلکه حاصل كلام وي در مجموعه آثارش اين است كه معاد در دو صورت «جسماني» و «روحاني» قابل تصور است، كه نوع جسماني آن قابل اثبات به برهان نيست (زهره توازیانی).

سومین حوزه ای که باب نقد را به روی فلسفه ابن سینا می گشاید، دیدگاه وی درباره “ماهیت و زمان خلقت جهان توسط خدا” است.

نکته مهم این است که اصولا روش علمی با این فرض سازگار نیست که “هرچه من بگویم، حتما درست است”. بسیاری از دیدگاه های طب کهن نیز امروزه رد شده اند، اما این چیزی از اعتبار صاحبان اندیشه و پزشکان بزرگی چون ابن سینا نمی کاهد.

نکته ظریف اینجاست که هرگز مرز میان انتقاد و تخریب را نادیده نگیریم. انتقاد باعث پیشرفت است و تخریب، مایه عقب ماندگی! “الگوی ابن سینا” هم نشان می دهد که تکفیرکنندگان با گذر زمان، فراموش می شوند و صاحبان اندیشه برجا می مانند. همه ما نام کتاب “تهافه الفلاسفه” (تناقض گویی فیلسوفان) اثر ابوحامد محمد غزالی را شنیده ایم. محمد غزالی این کتاب را نوشت تا به زعم خود، “اندیشه های سخیف فلاسفه ای چون فارابی و ابن سینا” را رسوا کند و کفرگویی آنان را برملا سازد. اما وی برای آنکه اعتبار علمی خود را به نمایش گذارد و نشان دهد که به فلسفه تسلط دارد، کتاب دیگری نوشت به نام “مقاصد الفلاسفه” که در آن، مبانی علمی فلسفه تشریح شده است. “غزالی” از قضا، مبانی فکری اش را با کپی برداری از آثار ابن سینا انجام داد! امروزه “مقاصد الفلاسفه” را در واقع، ترجمه عربی کتاب “دانشنامه علایی” می دانند که ابن سینا به فارسی نوشته بود! (Jon McGinnis, 245)

تاریخ گذشت و تکفیرکنندگان “بوعلی”، چه در زمان حیاتش و چه پس از او، وی را کافر خطاب کردند. اما آنکه بر سهروردی، ملاصدرا و دیگر فیلسوفان تمام عصرهای پس از خود اثر گذاشت، “ابن سینا” بود و آنانکه فراموش شدند یا فقط در حد “یک نام” باقی ماندند، تکفیرکنندگان ابن سینا بودند.

 

2- فرجام سخن

ابن سینا در زمان خویش هم دانشمندی بزرگ و حکیمی پرآوازه بود، اما بیشترین بزرگی و نام آوری را با گذر زمان به دست آورد. در زمان حیات ابن سینا و پس از مرگش، او را به کفر متهم کردند و کسانی در ایران حتی نوشتند که وی بر اثر “استفاده زیاد از مشروبات الکلی و عیاشی با زنان” قلنج کرده و مرده است.

در اروپا از نوع دیگری به ابن سینا جفا شد. چنانکه پیشتر اشاره شد، مترجمان اروپایی، بعضا در آثار ابن سینا به میل خویش دست بردند. این تحریف ها در آثار ابن سینا تا آنجا پیش رفت که برخی از آثار وی در غرب به نام «ارسطو» منتشر شد! دلیل این امر ساده است: اروپاییان دوست داشتند سرچشمه تمام علم جهان را به خود و به طور خاص، به یونان باستان نسبت دهند. تا سال 1927، کتاب De Mineralibus (درباره فلزات)، به ارسطو منسوب بود. در آن سال، “اریک جان هولمیارد” و “دی سی ماندویل” (E.J. Holmyard and D.C. Mandeville)، پژوهشگران بریتانیایی، اثبات کردند که آنچه در کتاب فلزات نوشته شده، در واقع کپی برداری از “کتاب درمان”، اثر ابن سینا، بوده است که در حدود سال های 1021 تا 1023 در همدان به رشته تحریر در آمده بود. (Petri Liukkonen)

اما گذر زمان، به نفع بزرگان پیش می رود و تجربه های بشری نیز نشان می دهد که خیرخواهان و مصلحان، همواره نیکنامان تاریخ بوده اند. امروز، ابن سینا مایه افتخار ملی ایرانیان است؛ ای کاش ما نیز بتوانیم به قدر ظرف خویش، از دریای معرفت ایرانی که ابن سینا یکی از نمادهای آن است، بهره بگیریم و این افتخار ملی را تداوم بخشیم.

 

منابع لاتین:

Jon McGinnis, Avicenna, Oxford University Press, 2010

Seymour Z. Lewin, Alchemy, Encarta Encyclopedia, 2009

Petri Liukkonen, Avicenna (Ibn Sina):

http://www.kirjasto.sci.fi/avicenna.htm

Encarta Encyclopedia, Avicenna, 2009

History of Medicine, Canon of Medicine, 2008

http://www.world-medicinehistory.com/2008/04/canon-of-medicine.html

Wikipedia, Avicenna:

http://en.wikipedia.org/wiki/Avicenna#Al-Biruni_correspondence

منابع فارسی:

دانشنامه اسلامپدیا، ابن سینا:

http://islampedia.ir/fa/1392/05/%D8%A7%D8%A8%D9%86-%D8%B3%DB%8C%D9%86%D8%A7

زهره توازیانی، عضو هیات علمی دانشگاه امام صادق، ابن سینا و اتهام انکار معاد جسمانی:

http://pub.isu.ac.ir/Meshkat-AL-Noor/Meshkat-AL-Noor_23/Meshkat-AL-Noor_2302.htm

دکتر محمد ذبیحی، دیدگاه ابن سینا و صدرالمتالهین درباره علم الهی:

hawzah.net/fa/article/articleview/57209?ParentID=79606

پیوند به منبع نخستین خبر:

خبرگزاری جمهوری اسلامی (ایرنا)

کدام ترجمه قرآن به زبان فارسی بهتر است؟

نوشته شده توسط , 10 آگوست 2014

کدام ترجمه قرآن به زبان فارسی بهتر است؟

زمان رضاخانی

1 – ترجمه چیست؟

«یومی سانتیاگو اوچیدا» در اثر خود به نام “ترجمه – مبانی نظری، سازه ها، انواع، اصول، تعریف”[1] می گوید: ترجمه شامل درک معنای یک متن و سپس تولید متنی برابر با آن در زبانی دیگر است که پیام مشابهی را در آن زبان ارایه می کند.

«باسل حاتم» و «جِرِمی ماندِی» در کتاب “ترجمه[2]” چاپ راوتلج، توضیح می دهند که چگونه مطالعات زبانشناسی و بررسی های ادبی، فرهنگی و حتی فلسفی با “دانش ترجمه”، پهنه های مشترک دارند و مترجم برای انجام ترجمه ای خوب، ناچار است وارد عرصه های یادشده شود.

شاید به دلیل همین دشواری هاست که «جولیان هاوس» در کتاب “ترجمه” چاپ آکسفورد، مطالعه ی اثر ترجمه شده را با کمی اغراق، به “تماشای طرح قالی از پشت” و “بوسیدن کسی از روی دستمال کاغذی” تشبیه می کند؛ شما هم طرح قالی را دیده اید و هم فرد را بوسیده اید، اما نه قالی را واقعا دیده اید و نه آن فرد را واقعا بوسیده اید!

 

2 – ویژگی های ترجمه خوب

یک “ترجمه ی خوب”، ویژگی هایی دارد که شرح آن در کتاب های آموزشی و تخصصی آورده شده است. در این مقاله، تنها به یادآوری استانداردهای کلی ترجمه بسنده می کنیم. «علی درویش»، ترجمه شناس برجسته ی عرب، در کتاب سازه های ترجمه[3]، از هفت “استاندارد ترجمه” یاد می کند که در زیر به آنها اشاره ای کوتاه کرده ایم:

  1. درستی (accuracy): یعنی همسانی متن ترجمه شده با متن زبان اصلی. این ویژگی به تسلط مترجم بر زبان مبدا (زبان اصلی) و توانایی او در مهارت “خواندن و درک مطلب” ارتباط مستقیم دارد.
  2. خرده نمایی (precision): یعنی استفاده از واژگانی که معنای آشکار و دقیق دارند (در صورتی که متن زبان اصلی نیز آشکار باشد و دارای ایهام نباشد). برای مثال اگر می خواهید بگویید فلان شرکت بر لبه ی پرتگاه قرار دارد، بهتر است از عبارت on the edge of collapseاستفاده کنید؛ نه on the brink of collapse. زیر اگرچه brink و edge مترادف هستند، اما brink به معنای آغاز یک فرایند نیز هست و این معنایش درست به اندازه ی معنای “لبه” کاربرد دارد. بنابراین، بهتر است از edge استفاده کنیم تا خواننده تردید نکند که آیا شرکت دارد به پرتگاه وارد می شود یا بر لبه ی پرتگاه (در معرض خطر) است.
  3. غلط گیری شدگی (correctness): یعنی متن ترجمه شده در زبان مقصد، دارای اشکال های نگارشی و دستوری نباشد و به شیوایی و روانی ترجمه آسیب نرساند.
  4. بی کم و کاستی (completeness): یعنی چیزی از مفاهیم موجود در متن اصلی، کم و چیزی بدان اضافه نشده باشد. این ویژگی را می توان با عنوان “وفاداری به متن اصلی” یاد کرد.
  5. پیوستگی (consistency): یعنی یکپارچگی متن از نظر معادل های واژگان و آیین نگارش. بنابراین، اگر consistency را در جایی از کتاب “پیوستگی” ترجمه کرده ایم، نباید آن را در جای دیگری از همان کتاب “انسجام” ترجمه کنیم. اگر برای نقل قول در جایی از کتاب از گیومه به تنهایی استفاده کرده ایم، نباید در جای دیگری از همان کتاب، از گیومه و دونقطه استفاده کنیم.
  6. شیوایی (clarity): متنی شیواست که معنای قطعی آن در کمترین زمان ممکن به خواننده منتقل شود. اگر خواننده برای درک ترجمه به دردسر افتد، آن ترجمه “َشیوایی” ندارد.
  7. تناسب با هدف (fitness for purpose): ترجمه می تواند درست، شیوا، بی کم و کاست، خرده نمایی شده و غلط گیری شده باشد، اما همچنان تناسبی با متن اصلی نداشته باشد. یک متن ادبی یا کهن را نباید با ادبیات مدرن ترجمه کرد و یک متن علمی را درست نیست که به سبک ادبیات کلاسیک ترجمه نمود. پس سبک نگارش، واژه گزینی و ادبیات به کار رفته در ترجمه، تعیین کننده ی تناسب داشتن یا نداشتن با هدف است.

 

3 – مقایسه شش ترجمه قرآن به فارسی

در این بخش، شش ترجمه ی معروف از قرآن کریم که توسط استادان “محمد مهدی فولادوند”، “مهدی الهی قمشه ای”، “ناصر مکارم شیرازی”، “حسین انصاریان”، “عبدالحمید آیتی”، و “بهاء الدین خرمشاهی” انجام شده است را مقایسه می کنیم.

Fooladvand

محمد مهدی فولادوند (1299 – 1387) دانش آموخته ی دانشگاه سوربن پاریس در رشته ادبیات، هنر، فلسفه و زبانشناسی عربی بود. فولادوند 14 سال در فرانسه زندگی کرد و در این مدت، به عضویت دایمی انجمن نویسندگان فرانسه و عضویت ناپیوسته انجمن شاعران آن کشور در آمد. وی سال 1344 به ایران بازگشت و در دانشگاه تهران به عنوان عضو هیات علمی به تدریس الهیات پرداخت. اگرچه فولادوند را به عنوان استاد الهیات می شناسند، اما او مترجمی ورزیده، زبانشناسی کاردان و شاعری چیره دست بود. ترجمه های او از قرآن، نهج البلاغه و صحیفه سجادیه شهرت فراوان دارد؛ هرچند او ترجمه ی آثار دیگری، همچون “مادام بواری”، اثر گوستاو فلوبر را نیز در کارنامه دارد. او دیوان شعری به زبان فرانسوی نوشته است. «محمد علی جمالزاده»، پدر داستان نویسی مدرن ایران، از کسانی بود که پس از خواندن ترجمه های پراکنده ی فولادوند از قرآن، او را به ترجمه کل قرآن کریم تشویق کرد. در میان آثاری که در این بخش از مقاله ی حاضر مقایسه شده اند، ترجمه ی فولادوند از نظر قدمت، پس از ترجمه ی الهی قمشه ای، جایگاه دوم را دارد.

ghomsh

مهدی الهی قمشه ای (1280 – 1352)، از فقیهان روشنفکر زمان خود بود. وی افزون بر تدریس حکمت و فلسفه در مدرسه سپسالار، زبان عربی را در دانشکده زبان های خارجی و فلسفه را در دانشکده الهیات دانشگاه تهران درس می داد. حسین الهی قمشه ای (عارف، ادیب و سخنران معروف)، فرزند اوست. فرزندان دیگر وی نیز همگی از نخبگان ایران و کانادا محسوب می شوند. از جمله شاگردان الهی قمشه ای می توان به آیت الله جوادی آملی (مفسر قرآن) و آیت الله حسن زاده آملی اشاره کرد.

Makarem

ناصر مکارم شیرازی (زاده 1305)، از فقیهان معتقد به فعالیت سیاسی است. “تفسیر نمونه” که وی با کمک 8 نفر دیگر (از جمله محسن قرائتی) به رشته تحریر در آورده است، تفسیری ساده، اما جامع از قرآن کریم شمرده می شود.

ans

حسین انصاریان (زاده 1323)، از فقیهان معتقد به فعالیت سیاسی است. انصاریان، افزون بر قرآن، نهج البلاغه و صحیفه سجادیه را نیز به فارسی برگردانده است.

Ayati

عبدالحمید آیتی (1305 تا 1392) افزون بر تحصیلات مقدماتی حوزوی، مدرک کارشناسی از دانشکده الهیات و معارف دانشگاه تهران داشت. وی کارمند رسمی آموزش و پرورش بود، اما در برخی دانشگاه های کشور، زبان فارسی و ادبیات عربی نیز درس می داد. آیتی از مترجمان نامدار کشور و عضو پیوسته فرهنگستان زبان و ادب فارسی بود.

khoram

بهاء الدین خرمشاهی (زاده 1324) کارشناس ادبیات فارسی، کارشناس ارشد کتابداری، حافظ پژوه و قرآن پژوه است. وی دست کم 13 اثر داستانی و غیرداستانی را به فارسی ترجمه کرده است که قرآن کریم، یکی از آنهاست. آثار تالیفی وی، بیشتر در حوزه های حافظ پژوهی و قرآن پژوهی هستند.

برای مقایسه ی ترجمه ی استادان یادشده، آیه هایی از سوره های انعام، حمد، واقعه، فیل و اسراء برگزیده شده اند. در گزینش سوره ها، معیار خاصی وجود نداشته است. پنج سوره از قرآن به صورت کاملا اتفاقی انتخاب شد و از آیه های ابتدایی هر سوره، آن آیه یا آیه ها که ترجمه اش احتمالا می توانست متفاوت باشد، برگزیده شد. روش مقایسه بدین ترتیب است که ابتدا متن آیه و سپس ترجمه شش استاد آورده شده و پس از آن، نقد ترجمه ها انجام گرفته است.

298

مثال یک

الْحَمْدُ لِلَّـهِ الَّذِي خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَجَعَلَ الظُّلُمَاتِ وَالنُّورَ ۖ ثُمَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِرَبِّهِمْ يَعْدِلُونَ ﴿انعام -١

فولادوند:ستايش خدايى را كه آسمانها و زمين را آفريد، و تاريكيها و روشنايى را پديد آورد. با اين همه، كسانى كه كفر ورزيده‌اند [غير او را] با پروردگار خود برابر مى‌كنند.

الهی قمشه ای:ستایش خدای راست که آسمانها و زمین را آفرید و تاریکی‌ها و روشنایی را مقرّر داشت (و با آنکه نظم آسمان و زمین دلیل یکتایی اوست) باز کافران به پروردگار خود شرک می‌آورند.

مکارم شیرازی:ستایش برای خداوندی است که آسمانها و زمین را آفرید، و ظلمتها و نور را پدید آورد؛ اما کافران برای پروردگار خود، شریک و شبیه قرارمی‌دهند (با اینکه دلایل توحید و یگانگی او، در آفرینش جهان آشکار است).

انصاریان:همه ستایش ها ویژه خداست که آسمان ها و زمین را آفرید و تاریکی ها و روشنی را پدید آورد. [با این همه نشانه ها که گواهی بر یکتایی و قدرت اوست] باز کافران برای پروردگارشان [بت ها و معبودهای باطل را] شریک و همتا قرار می دهند.

آیتی:ستايش از آن خداوندى است كه آسمانها و زمين را بيافريد و تاريكيها و روشنايى را پديدار كرد، با اين همه، كافران با پروردگار خويش ديگرى را برابر مى‌دارند.

خرمشاهی:سپاس خداوندی را که آسمانها و زمین را آفرید و تاریکی و روشنایی را پدید آورد، آنگاه کافران برای پروردگارشان شریک قائل می‌شوند.

 

در ترجمه های الهی قمشه ای، مکارم شیرازی و انصاریان، نظر و تفسیر مترجم درون پرانتز به متن اصلی افزوده شده است که این کار، اصل “وفاداری به متن” را زیر سوال می برد. توضیحات مترجم، اگر ضروری باشد، باید به صورت حاشیه نویسی یا زیرنویسی انجام شود و به هیچ وجه چیزی از سوی مترجم وارد متن اصلی نشود.

یک اشکالِ ورود نظر به متن اصلی، به ویژه در ترجمه ی قرآن، این است که گاه ترجمه های مختلف کاملا با یکدیگر متفاوت می شوند. برای مثال در آیه ی بالا، “قرآن الهی قمشه ای” از نظم آسمان و ها زمین سخن می گوید، اما “قرآن مکارم شیرازی” در این آیه، چیزی از آسمان و زمین ندارد. همچنین “قرآن انصاریان” از پرستش بت ها و معبودهای باطل سخن به میان می آورد؛ حال آنکه قرآن های دیگر چنین مفهومی را در این آیه ندارند.

همچنین در فارسی می شود ایمان آورد، اما نمی شود شرک آورد؛ بلکه می شود شرکت ورزید. این اشکال همنشینی (collocation) نیز بر ترجمه ی الهی قمشه ای وارد است.

از سوی دیگر، واژه ی “یعدلون” در پایان آیه، اگرچه اشاره غیرمستقیم به “شرک” دارد، اما بر اساس اصل “خرده نمایی”، مترجم باید دقیق ترین معادل را برای واژگان بیابد و نه دقیق ترین توضیح را. “یعدلون” از “معادل دانستن” و “برابر دانستن” است و در این مورد، آقایان آیتی و فولادوند که هر دو استاد زبان عربی بودند، ترجمه های درست تری را انجام داده اند.

دقت فولادوند در وفاداری به متن اصلی تا اندازه ای است که عبارت “غیر او” که در متن آیه نیست، اما در مفهوم آیه وجود دارد را درون کروشه آورده است. البته اگر فولادوند این عبارت را بیرون از کروشه می آورد هم ترجمه اش درست بود؛ زیرا “حذف و اضافه (addition & deletion) در ساختار با هدف تطابق معنایی در متن مبداء و مقصد”، از فنون بدیهی ترجمه است.

298

مثال دو

صِرَاطَ الَّذِينَ أَنْعَمْتَ عَلَيْهِمْ غَيْرِ الْمَغْضُوبِ عَلَيْهِمْ وَلَا الضَّالِّينَ ﴿حمد – ٧

فولادوند: راه آنان كه گرامى‌شان داشته‌اى، نه [راه‌] مغضوبان، و نه [راه‌] گمراهان.

الهی قمشه ای: راه آنان که به آنها انعام فرمودی، نه راه کسانی که بر آنها خشم فرمودی (قوم یهود) و نه گمراهان (چون اغلب نصاری).

مکارم شیرازی: راه کسانی که آنان را مشمول نعمت خود ساختی؛ نه کسانی که بر آنان غضب کرده‌ای؛ و نه گمراهان.

آیتی: راه كسانى كه ايشان را نعمت داده‌اى، نه خشم گرفتگانِ بر آنها و نه گمراهان.

خرمشاهی:راه کسانی که آنان را نواخته‌ای، نه آنان که از نظر انداخته‌ای، و نه گمراهان‌

انصاریان: راه کسانی [چون پیامبران، صدّیقان، شهیدان و صالحان که به خاطر لیاقتشان] به آنان نعمتِ [ایمان، عمل شایسته و اخلاق حسنه] عطا کردی، هم آنان که نه مورد خشم تواند و نه گمراه اند.

 

در مورد ترجمه الهی قمشه ای: در فارسی رایج است که کسی را انعام “فرمود”، اما رایج نیست که کسی را خشم “فرمود”!! به عبارت دیگر، “خشم فرمودن” در فارسی همنشینی (collocation) ندارد. اما به دلیل اصل “پیوستگی”، برای انعمت علیهم و غیرالمغظوب علیهم نمی شود یکجا گفت انعام “فرمودی” اما جای دیگر گفت غضب “کردی“؛ در حالی که در متن اصلی، هر دو کارهایی است که “علیهم” انجام شده است. بنابراین، در این مورد، مکارم، آیتی، فولادوند و خرمشاهی بهتر عمل کرده اند.

الهی قمشه ای در این آیه نیز همچون مثال پیشین، ره به خطا برده و این بار با جسارت فراوان شرح داده است که معنای این آیه، خشم خدا علیه یهودیان و گمراه بودن مسیحیان است! حتی اگر این سخن درست بود هم مترجم حق نداشت آن را به متن اصلی بیفزاید.

ترجمه ی موزون و شعرگونه ی خرمشاهی در این آیه برایم جالب است؛ هرچند او این ویژگی را در جاهای دیگر حفظ نکرده و مثلا برای سوره ی “الرحمن” که یکی از ریتمیک ترین و شعرگونه ترین سوره های قرآن است، ترجمه ای بی وزن ارایه می کند.

نقدی که درباره ی افزودن توضیح و تفسیر به ترجمه بر کار الهی قمشه ای وارد شد، عینا در مورد ترجمه انصاریان نیز صدق می کند.

298

مثال سه

فَأَصْحَابُ الْمَيْمَنَةِ مَا أَصْحَابُ الْمَيْمَنَةِ ﴿٨﴾ وَأَصْحَابُ الْمَشْأَمَةِ مَا أَصْحَابُ الْمَشْأَمَةِ ﴿واقعه – ٩

فولادوند:ياران دست راست، كدامند ياران دست راست؟ و ياران چپ؛ كدامند ياران چپ؟

الهی قمشه ای:گروهی راستان، اصحاب یمین باشند که چقدر حالشان (در بهشت ابد) نیکوست! و گروهی ناراستان، اصحاب شومی و شقاوتند که چقدر روزگارشان (در دوزخ) سخت است.

انصاریان: سعادتمندان، چه بلند مرتبه اند سعادتمندان! و شقاوتمندان، چه دون پایه اند شقاوتمندان!

مکارم شیرازی: (نخست) سعادتمندان و خجستگان (هستند)؛ چه سعادتمندان و خجستگانی! گروه دیگر شقاوتمندان و شومانند، چه شقاوتمندان و شومانی!

آیتی: يكى اهل سعادت. اهل سعادت چه حال دارند؟ ديگر، اهل شقاوت. اهل شقاوت چه حال دارند؟

خرمشاهی: [یکی‌] اصحاب یمین، و چه حال دارند اصحاب یمین‌. و [دیگری‌] اصحاب شمال، و چه حال دارند اصحاب شمال‌.

 

در درک مفهوم این دو آیه، احتمالا همه ی مترجمان اشتباه کرده اند و “درستی” (accuracy) ترجمه ی آنان در این مورد، نقض می شود. الْمَشْأَمَةِ در عربی، دو معنا دارد: 1. شمال، 2. شوم (نامبارک، بدشگون). الْمَيْمَنَةِ نیز در عربی دو معنا دارد: 1. راست (متضاد چپ، همخانواده ی یمین)، 2. خجسته (مبارک، همخانواده ی میمون). مترجمان عرب، به دلیلی که بر اینجانب پوشیده است، میمنه و مشامه را در آیه ی بالا، “راست و چپ” تفسیر و به انگلیسی ترجمه کرده اند. محمدمهدی فولادوند نیز با مترجمان عرب همسو است. شاید چون باور عامیانه بر این است که کارنامه نیکوکاران به دست راست و کارنامه گناهکاران به دست چپ شان داده می شود، مترجمان عرب “مشامه” را نیز برخلاف معنایش، چپ ترجمه کرده اند. با این حال، بر اساس آنچه علامه طباطبایی در تفسیر المیزان شرح داده است، به نظر می رسد میمنه و مشامه در آیه ی بالا به معنای خجسته و نامبارک باشد؛ زیرا اگر منظور از میمنه «راست» می بود، می بایست در مقابل آن، میسره (چپ) قرار گیرد و نه مشامه (شمال یا نامبارک). افزون بر این، قرآن در این سوره، یادآوری می کند که در روز قیامت، انسان ها به سه گروه می شوند: “اصحاب میمنه”، “اصحاب مشامه” و “السابقون السابقون” (کسانی که در دنیا در کار خیر پیشگام بودند و در آخرت نیز در رفتن به بهشت پیشگام خواهند بود {سابق = سبقت گیرنده}). به نظر می رسد با توجه به معنای بافت (context) نیز دیدگاه علامه طباطبایی درست باشد. بیشتر مترجمان ایرانی، از دیدگاه علامه پیروی کرده اند.

ترجمه ی خرمشاهی نیز در نوع خود جالب توجه است: یمین و شمال!

“ما” در عربی یعنی “چه”. الهی قمشه ای و انصاریان “ما” را اینگونه  ترجمه کرده اند که گویا قرآن می گوید “اصحاب میمنه. به به! عجب اصحاب میمنه ای!” اگر منظور تعریف و تمجید بود، می فرمود “اصحاب میمنه، به! چه اصحابی” یا “اصحاب میمنه، به! چه میمنه ای” نه اینکه بگوید “اصحاب میمنه، به! چه اصحاب میمنه ای”!! در بهترین حالت، اگر اطمینان داریم که واژه ی “ما” به معنای “چگونه و چه حال” است، باید بپذیریم که آیه ایهام دارد و نباید ترجمه را به صورت آشکار و بی ایهام انجام داد. در این مورد، مکارم شیرازی بهتر عمل کرده است: سعادتمندان و خجستگان؛ چه سعادتمندان و خجستگانی! شقاوتمندان و شومان، چه شقاوتمندان و شومانی!

298

مثال چهار

أَلَمْ تَرَ كَيْفَ فَعَلَ رَبُّكَ بِأَصْحَابِ الْفِيلِ ﴿١﴾ أَلَمْ يَجْعَلْ كَيْدَهُمْ فِي تَضْلِيلٍ ﴿٢﴾ وَأَرْسَلَ عَلَيْهِمْ طَيْرًا أَبَابِيلَ ﴿٣﴾ تَرْمِيهِم بِحِجَارَةٍ مِّن سِجِّيلٍ ﴿٤﴾ فَجَعَلَهُمْ كَعَصْفٍ مَّأْكُولٍ ﴿فیل – ٥

فولادوند: آیا ندانسته‌ای که پروردگارت با پیل‌سواران چگونه رفتار کرد؟ آیا نیرنگشان را بی‌اثر نساخت؟ و بر سر آنان پرندگانی فوج‌فوج فرستاد که بر آنان سنگریزه‌هایی از سنگ گل فرو انداختند و سرانجام آنان را مانند برگ کاه نیمه جویده ساخت‌.

الهی قمشه ای: آیا ندیدی که خدای تو با اصحاب فیل (سپاه فیل سوار ابرهه) چه کرد؟ آیا کید و تدبیر آنها را (که برای خرابی کعبه اندیشیدند) تباه نکرد؟ و بر هلاک آنها مرغانی گروه گروه فرستاد. تا آن سپاه را به سنگهای سجّیل (دوزخی) سنگباران کردند. و تنشان را چون علفی زیر دندان حیوان خرد گردانید.

مکارم: آیا ندیدی پروردگارت با فیل سواران [= لشکر ابرهه که برای نابودی کعبه آمده بودند] چه کرد؟! آیا نقشه آنها را در ضلالت و تباهی قرار نداد؟! و بر سر آنها پرندگانی را گروه گروه فرستاد، که با سنگهای کوچکی آنان را هدف قرارمی‌دادند؛ سرانجام آنها را همچون کاه خورده‌شده (و متلاشی) قرار داد!

انصاریان: آیا ندانسته ای که پروردگارت با فیل سواران چه کرد؟ آیا نیرنگشان را در تباهی قرار نداد [ونقشه آنان را نقش بر آب نساخت؟!] و بر ضد آنان گروه گروه پرندگانی فرستاد؛ [که] بر آنان سنگ هایی از نوع سنگ گِل می افکندند. سرانجام همه آنان را چون کاه جویده شده قرار داد.

آیتی: آيا نديده‌اى كه پروردگارت با اصحاب فيل چه كرد؟ آيا مكرشان را باطل نساخت؟ و بر سر آنها پرندگانى فوج‌فوج فرستاد، تا آنها را با سِجّيل سنگباران كردند. و آنان را چون كاه پس‌مانده در آخور ساخت.

خرمشاهی: آیا ندانسته‌ای که پروردگارت با پیل‌سواران چگونه رفتار کرد؟ آیا نیرنگشان را بی‌اثر نساخت؟ و بر سر آنان پرندگانی فوج‌فوج فرستاد که بر آنان سنگریزه‌هایی از سنگ گل فرو انداختند و سرانجام آنان را مانند برگ کاه نیمه جویده ساخت‌.

 

در ترجمه الهی قمشه ای و مکارم شیرازی، همچون دیگر مثال ها، توضحیات اضافه وارد متن شده است.

به ترجمه ی مکارم، این اشکال همنشینی (collocation) وارد است که در فارسی نمی شود کسی را بر اثر ضربات سنگ، مانند کاه خورد شده “قرار داد”؛ بلکه می شود مانند کاه خوردشده کرد یا ساخت یا نمود. این اشتباه، ناشی از ترجمه ی واژه به واژه (فجعلهم کعصف ماکول) است.

در ترجمه ی مکارم، “نقشه کسی را در ظلالت و تباهی قرار دادن” نیز حاصل ترجمه واژه به واژه و بی توجهی به برگردان اصطلاح ها به زبان مقصد است. این عبارت، به یقین، از شیوایی ترجمه می کاهد و خواننده را برای لحظاتی به فکر وا می دارد تا دریابد که “نقشه کسی را در ظلالت قرار دادن” همان “نقشه کسی را باطل کردن” است!

انصاریان نیز اشتباه بزرگ همنشینی در استفاده از “قراردادن” به جای “کردن” در ترجمه ی “فجعلهم کعصف ماکول”  را مرتکب شده است. وی در ترجمه “الم یجعل کیدهم فی تضلیل”، یکبار همان اشتباه را کرده و سپس درون پرانتز ترجمه صحیح را هم آورده است!

مزیت ترجمه خرمشاهی و فولادوند به ترجمه آیتی این است که این دو از واژگان پارسی بیشتری استفاده کرده اند (نیرنگ به جای مکر، پیل سواران به جای اصحاب فیل، سنگریزه هایی از گل به جای سجیل) و همزمان، با بکارگیری واژگانی چون “فروانداختن”، “بی اثر ساختن” (به جای بی اثر کردن) و “پیل” (به جای فیل)، اصالت کهن متن را نیز حفظ کرده اند. البته اصالت سبک در ترجمه ی آیتی هم حفظ شده است.

298

مثال پنج

وَقَضَىٰ رَبُّكَ أَلَّا تَعْبُدُوا إِلَّا إِيَّاهُ وَبِالْوَالِدَيْنِ إِحْسَانًا ۚ إِمَّا يَبْلُغَنَّ عِندَكَ الْكِبَرَ أَحَدُهُمَا أَوْ كِلَاهُمَا فَلَا تَقُل لَّهُمَا أُفٍّ وَلَا تَنْهَرْهُمَا وَقُل لَّهُمَا قَوْلًا كَرِيمًا ﴿٢٣﴾ وَاخْفِضْ لَهُمَا جَنَاحَ الذُّلِّ مِنَ الرَّحْمَةِ وَقُل رَّبِّ ارْحَمْهُمَا كَمَا رَبَّيَانِي صَغِيرًا ﴿اسراء – ٢٤

فولادوند:و پروردگار تو مقرر كرد كه جز او را مپرستيد و به پدر و مادر [خود] احسان كنيد. اگر يكى از آن دو يا هر دو، در كنار تو به سالخوردگى رسيدند به آنها [حتى‌] «اوف» مگو و به آنان پَرخاش مكن و با آنها سخنى شايسته بگوى. و از سر مهربانى، بالِ فروتنى بر آنان بگستر و بگو: «پروردگارا، آن دو را رحمت كن چنانكه مرا در خردى پروردند.»

الهی قمشه ای: خدای تو حکم فرموده که جز او را نپرستید و درباره پدر و مادر نیکویی کنید و چنانکه یکی از آنها یا هر دو در نزد تو پیر و سالخورده شوند (که موجب رنج و زحمت تو باشند) زنهار کلمه‌ای که رنجیده خاطر شوند مگو و بر آنها بانگ مزن و آنها را از خود مران و با ایشان به اکرام و احترام سخن‌گو. و همیشه پر و بال تواضع و تکریم را با کمال مهربانی نزدشان بگستران و بگو: پروردگارا، چنانکه پدر و مادر، مرا از کودکی (به مهربانی) بپروردند تو در حق آنها رحمت و مهربانی فرما.

مکارم شیرازی: و پروردگارت فرمان داده: جز او را نپرستید! و به پدر و مادر نیکی کنید! هرگاه یکی از آن دو، یا هر دوی آنها، نزد تو به سن پیری رسند، کمترین اهانتی به آنها روا مدار! و بر آنها فریاد مزن! و گفتار لطیف و سنجیده و بزرگوارانه به آنها بگو! و بالهای تواضع خویش را از محبّت و لطف، در برابر آنان فرود آر! و بگو: «پروردگارا! همان‌گونه که آنها مرا در کوچکی تربیت کردند، مشمول رحمتشان قرار ده!»

انصاریان: و پروردگارت فرمان قاطع داده است که جز او را نپرستید، و به پدر و مادر نیکی کنید؛ هرگاه یکی از آنان یا دو نفرشان در کنارت به پیری رسند [چنانچه تو را به ستوه آورند] به آنان اُف مگوی و بر آنان [بانگ مزن و] پرخاش مکن، و به آنان سخنی نرم و شایسته [و بزرگوارانه] بگو. و برای هر دو از روی مهر و محبت، بال فروتنی فرود آر و بگو: پروردگارا! آنان را به پاس آنکه مرا در کودکی تربیت کردند، مورد رحمت قرار ده.

آیتی: پروردگارت مقرر داشت كه جز او را نپرستيد و به پدر و مادر نيكى كنيد. هرگاه تا تو زنده هستى هر دو يا يكى از آن دو سالخورده شوند، آنان را ميازار و به درشتى خطاب مكن و با آنان به اكرام سخن بگوى. در برابرشان از روى مهربانى سر تواضع فرود آور و بگو: اى پروردگار من، همچنان كه مرا در خُردى پرورش دادند، بر آنها رحمت آور.

خرمشاهی: و پروردگارت امر کرده است که جز او را مپرستید و به پدر و مادر نیکی کنید، و اگر یکی از آنها، یا هر دو آنها در نزد تو به سن پیری برسند، به آنان حتی اف مگو، و آنان را مران و با ایشان به نرمی [و احترام‌] سخن بگو. و بر آنان بال فروتنی مهرآمیز بگستر و بگو پروردگارا بر آنان رحمت‌آور، همچنانکه [بر من رحمت آوردند و] مرا در کودکی پرورش دادند.

 

نکته ی کلیدی در ترجمه ی این آیه ها، آنجاست که قرآن از مسلمانان می خواهد این دعا را برای پدر و مادر خویش بخوانند: «رب ارحمهما کما ربیانی صغیرا». در این آیه، خداوند می توانست به جای «رب» از «اللهم» استفاده کنند؛ مانند «اللهم ان کان هذا هو الحق من عندک…» (انفال: 32 = بار خدایا! اگر این حق است و از سوی توست…) یا می توانست به جای فعل «رَبیانی» از فعل «هَدانی» استفاده کند؛ مانند «ربنا الذی اهدا کل شئ خلقه ثم هَدی» (طه: 50 = پروردگار ما کسی است که به هر چیز، آفرینش سزاوار او را بخشیده و سپس هدایتش گرده است). اما کاربرد «رب» و «ربیانی» در کنار هم؛ آنهم پس از آنکه در آیه ی پیش، دستور به اطاعت از پدر و مادر را همراه با دستور به اطاعت از خداوند می آورد، اشاره ای ظریف به شباهت کار پروردگار با پرورش فرزندان دارد. بنابراین، باید در ترجمه، دقت کرد که این ظرافت به زبان مقصد منتقل شود.

فولادوند و الهی قمشه ای این ظرافت را با کاربرد «پروردگارا» و «پروردند» حفظ کرده اند. خرمشاهی نیز با افزودن یک عبارت درون پرانتز، سعی کرده است که خواننده را متوجه این نکته کند. سایر مترجمان در این مورد به اشتباه افتاده اند.

همچنین، درفارسی “درباره کسی” نمی شود محبت کرد، بلکه می شود “به کسی” محبت کرد. این اشکال همنشینی، به ترجمه ی الهی قمشه ای وارد است.

«اهانت» برداشت شخصی “مکارم شیرازی” از «اف گفتن» است و مترجم برداشت و تفسیر خود را، این بار بیرون از پرانتز، در متن می آورد. این اشکال (آوردن تفسیر به درون ترجمه در هر شکلی به جز پانویس) ایرادی است که به سراسر ترجمه های مکارم شیرازی، الهی قمشه ای و انصاریان وارد است.

«پیر و سالخورده» و «اکرام و احترام» در ترجمه الهی قمشه ای و «محبت و لطف» در ترجمه مکارم شیرازی و «مهر و محبت» و در ترجمه انصاریان، نمونه هایی از حشو زائد (redundancy) است. به یاد داشته باشیم که «لطیف و سنجیده و بزرگوارانه» در ترجمه ی مکارم شیرازی حشو نیست، بلکه افزودن (addition) است که یکی از فنون ترجمه شمرده می شود. زیرا مترجم در اینجا، از واژگان مترادف و تکراری استفاده نمی کند، بلکه وی بر این باور است که واژه کریم در «قولا کریما» با سه واژه ی «لطیف و سنجیده و بزرگوارانه» به صورت کاملتر در فارسی بیان می شود (کاری به درستی و نادرستی نظر مترجم نداریم).

 298

4 فرجام سخن

کار هر شش استاد در ترجمه قرآن، ارزشمند و شایسته تقدیر است. در این میان، اثر محمد مهدی فولادوند، از نظر فن ترجمه، برتری چشمگیری بر دیگر آثار بررسی شده دارد. ترجمه های وی، بسیار روان و شیوا است، تقریبا عاری از حشو و زیاده گویی است و تفسیر به رای ندارد. جایگاه های دوم و سوم را می توان به ترجمه های خرمشاهی و آیتی داد.

بین ترجمه های الهی قمشه ای، مکارم و انصاریان، اثر مکارم شیرازی به دلیل روانتر بودن، بیشترین امتیاز مثبت را کسب می کند و از میان دو ترجمه ی دیگر، کار انصاریان شاید از این جهت برتر باشد که اشتباه های همنشینی کمتر و تفسیر به رای کمتری در آن دیده می شود.

امرداد 1393 – زمان رضاخانی

 

[1]Translation – Therories, Elements, Types, Principles, Definition

[2]Translation, an advanced resource book

[3]Elements of Translation

ردپای عمرخیام در هنر و معرفت غرب

نوشته شده توسط , 19 می 2014

ردپای عمرخیام در هنر و معرفت غرب

پژوهش و نگارش: زمان رضاخانی

نمایه – 28 اردیبهشت، روز ملی حکیم عمرخیام، ریاضی دان ایرانی است که بیشتر به خاطر شعرهایش آوازه ای عالمگیر دارد و تاثیری شگفت انگیز بر ادبیات انگلیسی، مکتب های فکری و حتی هنر نقاشی غرب گذاشته است.

Khayyam Front Page

عمرخیام کیست؟

کمتر شخصیتی در تاریخ جهان می توان یافت که به خاطر یکی از جنبه های فرعی زندگی اش شناخته شود. عمر خیام (1048 تا 1131 میلادی) دانشمند و ریاضی دان ایرانی، یکی از این افراد است. وی در کتاب مسایل حساب، به یافتن ریشه ی nام معادلات پرداخت و “قضیه ی دو جمله ای نیوتن” (binomial theorem) را ششصد سال پیش از خود نیوتن، حل کرد.

پیش از خیام، “خوارزمی”، دانشمند ایرانی و پس از خوارزمی، “ثابت ابن قرّه”، دانشمند عراقی، معادلات درجه دوم بسیاری را حل کرده بودند، اما عمرخیام کسی است که بیشترین اعتبار را در حل معادلات درجه سوم دارد.

خیام کتاب هایی نیز در زمینه هندسه نوشته است.

تقویم جلالی که به نام «جلال الدوله ملک شاه سلجوقی» نامگذاری شده، در واقع به دستور خواجه نظام الملک (وزیر ملک شاه) و توسط گروهی از ریاضی دانان به سرپرستی حکیم عمرخیام تدوین شده است. همچنین خیام در تدوین کتاب «زیگ ملکشاهی» که ظاهرا یکی از کاملترین کتاب های راهنمای نجوم در جهان باستان بود، بیشترین نقش را داشته است. متاسفانه از «زیگ ملکشاهی» جز بخشی اندک، چیزی باقی نمانده است.

حکیم عمرخیام دستی هم در فلسفه داشت و کتاب ها، ترجمه ها و رساله هایی در این زمینه دارد. خیام ارادتی ویژه به ابن سینا داشت و حتی وی را استاد خود نامیده است. البته احتمالا او با یک واسطه، شاگرد ابن سینا بود یا به خاطر مطالعه کتاب های ابن سینا، خود را شاگرد وی دانسته است. برخی نیز گفته اند که خیام شاگرد «بهمنیار پسر مرزبان» (یکی از معروفترین شاگردان ابن سینا) بوده است.

با همه ی این مشغله های علمی و شغلی، حکیم عمرخیام در اوقات فراغت دست به قلم می شد و رباعی می سرود. پژوهشگران در اصالت همه ی شعرهای منسوب به خیام تردید دارند، اما به هر روی، ترکیب خرد و منطق ریاضی با آرایه های ادبی، و تمرکز بر فانی بودن جهان  و ضرورت شاد زیستن و دوری از غرور، جوهر شعر خیامی است.

و شگفت انگیز این است که خیام را در زمان حیاتش یک شاعر بزرگ نمی دانستند، اما امروزه به خاطر رباعیاتش شهرتی عالمگیر دارد.

 

ورود خیام به ادبیات انگلیسی

اگر شاعرانی که اثری از آنان باقی نمانده و نیز پراکنده شعرهایی که شاعرانی ناشناس دارند را در نظر نگیریم، احتمالا “ویلیام لانگلند” (قرن چهاردهم) و “جفری چاسر” (قرن پانزدهم)، کهن ترین شاعران انگلیسی زبان هستند. عجیب نیست که ادیبانی چون “عمرخیام” که در قرن یازدهم میلادی شعرهایی حکیمانه و با آرایه های ادبی استوار می سرودند، مورد توجه اندیشمندان و شهروندان غرب قرار گیرند.

شاعران ایرانی، چون فردوسی، عمرخیام و حافظ، از دیرباز مورد توجه اهل ادب در مغرب زمین بودند، اما ادیبی که شعر عمرخیام را وارد زندگی روزمره ی مردم در کشورهای انگلیسی زبان کرد، کسی نیست جز «ادوارد فیتزجرالد»، شاعر بریتانیایی قرن نوزدهم.

فیتزجرالد که دانش آموخته ادبیات فارسی در دانشگاه آکسفورد بود، رباعیات عمرخیام را دقیقا با قالب رباعی به انگلیسی برگرداند؛ یعنی هر شعر خیام را به شکل چهار مصراع انگلیسی ترجمه کرد که در آن، قافیه ی مصراع های اول، دوم و چهارم یکی است. این ترجمه ی آهنگین، سبب شد که عامه مردم بتوانند با آن ارتباط عاطفی برقرار کنند.

فیتزجرالد چندین بار ترجمه ی خودش از  شعرهای خیام را اصلاح و به روز کرد. ویرایش چهارم رباعیات عمرخیام به زبان انگلیسی در سال 1879 منتشر شد و ویرایش پنجم (واپسین ویرایش) نیز اندکی پس از مرگ فیتزجرالد به چاپ رسید.

اما جالب اینجاست که اگرچه بیشتر انگلیسی زبانان، خیام را با نسخه ی فیتزجرالد می شناسد، اما به نظر نگارنده، دقیق ترین ترجمه ی رباعیات خیام، توسط “ادوارد هنری وینفیلد” (E. H. Whinfield) انجام شده است. یک برتری اثر وینفیلد که تنها چند سال پس از ترجمه ی فیتزجرالد منتشر شد این است که نسخه ی وینفیلد شامل پانصد رباعی منسوب به خیام است؛ حال آنکه فیتزجرالد تنها 101 رباعی را ترجمه کرده بود. تفاوت دیگر این دو اثر، آن است که فیتزجرالد در بسیاری از موارد، برای آنکه بتواند از وزن و واژه آرایی بهتری استفاده کند، در معنای شعر خیام تغییرهای اندکی ایجاد کرده است و همین امر، نسخه ی او را برای مخاطب انگلیسی زبان دلنشین تر می کند. اما وینفیلد که تخصص بسیاری در ادبیات فارسی داشت و بهترین ترجمه ها را از شعرهای حافظ و مولوی نیز انجام داده است، در مورد خیام هم بسیار به اصل شعر فارسی وفادار ماند.

برای نمونه، رباعی زیر را در نظر بگیرید. ترجمه ی این رباعی، به دلیل استفاده از آرایه های کلامی در زبان فارسی و تلمیح های فرهنگی و تاریخی، بسیار دشوار است:

آن قصر که جمشید در او جام گرفت،

آهو بچه کرد و شیر آرام گرفت

بهرام که گور می گرفتی همه عمر

دیدی که چگونه گور بهرام گرفت

فیتزجرالد رباعی بالا را اینگونه ترجمه می کند:

 They say the Lion and the Lizard keep  The Courts where Jamshýd gloried and drank deep:  And Bahrám, that great Hunter–the Wild Ass Stamps o’er his Head, but cannot break his Sleep.

برگردان نسخه ی فیتزجرالد به فارسی: «گویند شیر و مارمولک مالک آن کاخ هستند که جمشید در آن بسیار “می” می نوشید. و گورخر بر سر “بهرام”، آن شکارچی بزرگ، می دود؛ اما او از خواب بر نمی خیزد.»

اکنون به ترجمه ی وینفیلد توجه کنید:

Here in this palace, where Bahram held sway,

The wild roes drop their young, and tigers stray;

And that great hunter king—ah! well-a-day!

Now to the hunter death is fallen a prey

برگردان نسخه ی وینفیلد به فارسی: «در این کاخ که بهرام حکومت می کرد، آهوان بچه می زایند و ببرها زندگی می کنند؛ و او که روزی پادشاه و شکارچی بزرگی بود، اکنون خود شکار مرگ شده است.»

گذشته از تغییرهای عمدی که در شعر فیتزجرالد دیده می شود، این نکته که فیتزجرالد «جام گرفتن جمشید» را به صورت “نوشیدن جام می” ترجمه کرده و وینفیلد آن را “حکومت کردن” تعبیر می کند، نشان می دهد که مترجم دوم، با حکایت «جام جهان نمای جمشید» کاملا آشنا بوده است.

یا در مثالی دیگر:

ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم،

وین یکدم عمر را غنیمت شمریم

فردا که از این دیر فنا درگذریم،

با هفت هزار سالگان سر بسریم

فیتزجرالد اینگونه ترجمه می کند:

Ah! My beloved, fill the cup that clears

Today of past regrets and future fears,

Tomorro? Why—tomorrow I may be

Myself with yesterday’s seven thousand years

برگردان نسخه ی فیتزجرالد به فارسی: «ای محبوب من! بریز شرابی را که افسوس امروز و هراس آینده را بشوید. فردا چرا؟ فردا شاید من نیز با هفت هزار سال گذشته همراه باشم.»

اکنون به ترجمه ی وینفیلد توجه کنید:

O let us not forecast to-morrow’s fears,

But count to-day as gain, my brave compeers!

To-morrow we shall quit this inn, and march

With comrades who have marched seven thousand years.

برگردان نسخه ی وینفیلد به فارسی: «ای همدم من! بیا از اکنون نگران فردا نباشیم، بلکه امروز را غنیمت شمریم. فردا باید این مهمانسرا را وانهیم و با دیگرانی همراه شویم که هفت هزار سال این راه را پیموده اند.»

و مواردی همچون رباعی زیر که یکی از شاهکارهای خیام است، اصلا در نسخه ی فیتزجرالد وجود ندارد:

این کوزه چو من عاشق زاری بودست

در بند سر زلف نگاری بودست

وین دسته که بر گردن او می بینی،

دستی است که بر گردن یاری بودست

ترجمه ی وینفیلد:

This jug did once, like me, love’s sorrows taste,

And bonds of beauty’s tresses once embraced,

This handle, which you see upon its side,

Has many a time twined round a slender waist!

برگردان نسخه ی وینفیلد به فارسی: «این کوزه زمانی همانند من طعم غم عاشقی را چشیده و اسیر حلقه ی گیسوی نگاری بوده است. این دسته که بر کنار کوزه می بینی، بارها بر کمر باریک یار حلقه زده است.»

همه ی زیبایی شعر بالا، در پارادوکس و معمای آن نهفته است. خواننده باید خودش بیاندیشد و دریابد که آن واله و شیفته ای که دست بر گردن یارش داشت، عمرش به سر آمد و در خاک شد و کوزه گر از خاک او کوزه ساخت و اینک شاعر داستان کوزه را بازگو می کند.

اگر فیتزجرالد این شعر را ترجمه می کرد، ای بسا معمای شعر را هم می گشود.

به هر روی، چه ترجمه ی وینفیلد را برتر بدانیم و چه کار فیتزجرالد را بیشتر ارج نهیم، اعتبار “آوردن رباعیات خیام به زندگی انگلیسی زبانان”، از آن فیتزجرالد است.

ترجمه های کلاسیک دیگری نیز از رباعیات عمرخیام به زبان های انگلیسی، آلمانی و فرانسوی انجام شده که همگی شایان توجه و بررسی هستند.

 

اثر خیام بر نقاشان پیش رافائلی

Crane Bridge

نقاشان و شاعران قرن نوزدهم اروپا، به ویژه آنان که در حلقه ی پیش رافائلی (Pre-Raphaelites) بودند، ارادتی ویژه به عمر خیام داشتند؛ دانته روزتی (نقاش)، چارلز سواینبرن (شاعر) و جرج مردیت (نمایشنامه نویس) از آن جمله اند.

والتر کرین (Walter Crane)، نقاش انگلیسی، به دنبال مرگ پسر خردسالش و خواهرش، نقاشی معروف «Roll of Fate» (گردش قضا و قدر) را آفرید که نام و محتوای آن از ترجمه ی رباعی 98 فیتزجرالد الهام گرفته شده است. در این نقاشی، فرشته ای بالدار تلاش می کند دفترچه تقدیر را از دستان مسوول قضا و قدر بگیرد تا در آن تغییری ایجاد کند و البته تصویر به گونه ای نگارگری شده است که بیننده احتمال موفقیت فرشته را بسیار اندک خواهد دانست.

پل زندگی (The Bridge of Life) که در بالای همین مقاله نیز دیده می شود، اثر دیگر والتر کین است که آشکارا از شعر عمر خیام الهام می گیرد. در این نقاشی، کودکان از سمت چپ پل بالا می روند، رشد می کنند، زندگی می کنند، در می گذرند و از سمت راست پل، سوار قایق فرشته مرگ می شوند.

دروگر (The Mower) و چشمه جوانی (The Fountain of Youth) از دیگر آثار “کرین” هستند که عناصر شعر خیام در آن ها موج می زند.Khayyam Pain

“دانته گابریل روزتی”، شاعر و نقاش قرن نوزدهم، یکی دیگر از هواداران شعر عمرخیام بود. وی نگاره ای دارد به نام «اسفینگس» یا «پرسش» که در آن، یک نوجوان، یک مرد بزرگسال، و یک پیرمرد برای پرسیدن “آنچه ندانستنی است” نزد «اسفینگس» می روند. اسفینگس موجودی خیالی در یونان باستان بود و از پاسخ همه ی معماها آگاهی داشت. اما در نقاشی روزتی، صورت اسفینگس نشان می دهد که وی از پاسخ به این یک پرسش عاجز است. همچنین مرگ نوجوان و ظاهر پیرمرد نشان می دهد “آنچه ندانستنی است”، در واقع راز آمدن و رفتن از دنیاست. پژوهشگران، این اثر را نیز متاثر از شعر خیام می دانند.

روزتی همچنین شعری در سوگ فرزند نوجوان “فورد مادوکس براون” (نقاش) دارد که در آن، از احوال جوان از دست رفته نیز می پرسد و “ابرها” در پاسخ، اعتراف می کنند که تاکنون هیچکس از دنیای مردگان نیامده و خبر نیاورده است. این بخش، تلمیحی آشکار به شعر عمرخیام شمرده می شود:

از جمله ی رفتگان این راه دراز

بازآمده کیست تا به ما گوید باز؟

پس بر سر این دوراهی آز و نیاز

تا هیچ، نمانی که نمی آیی باز

ادوارد برون جونز (E. Brune Jones)، از هواداران مکتب پیش رافائلی، نیز اثری به نام “چرخ سرنوشت” (Wheel of Fortune) دارد که در آن، انسان هایی با شخصیت های متفاوت، بر گرد چرخی چوبی هستند و از یکسو به فراز و از سوی دیگر به فرود می آیند و در زیر چرخ می روند. کسی نیز هدایت چرخ را برعهده دارد. این اثر هم، برگرفته از رباعی زیر است:

در کارگه کوزه گری کردم رای

در پایه ی چرخ، دیدم استاد به پای

می کرد دلیر کوزه را دسته و سر

از کله ی پادشاه و از دست گدای

“برون جونز” اثری نیز به نام “عشق در کنج ویرانه” (Love among the Ruins) دارد که اصلا برای شعرهای عمرخیام کشیده است.

و بالاخره، ویلیام موریس، طراح و نقاش قرن نوزدهم، دو مجموعه ی ترجمه شده از شعرهای عمرخیام را خوشنویسی و صفحه آرایی کرد. در صفحه آرایی یکی از این دو اثر، از شش نقاشی “برون جونز” نیز استفاده شده است. در صفحه ی پایانی کتابی که ویلیام موریس طراحی کرده، نقشی وجود دارد که در آن، دو زن، “پارچه نوشته” ای را در دست دارند که روی آن نوشته شده است: «TAMAM SHUD» (تمام شد!).

 

باشگاه عمر خیام!

محبوبیت خیام پس از ترجمه های فیتزجرالد آنچنان فراگیر شد که در سال 1892 به تاسیس «باشگاه عمرخیام لندن» انجامید. این باشگاه، مرکز گردهمایی ادیبان، اندیشمندان و روشنفکران انگلیسی بود. موفقیت باشگاه عمرخیام لندن سبب شد که خیلی زود باشگاه های خیام در آلمان، هلند و آمریکا نیز تاسیس شوند.

باشگاه عمرخیام آمریکا به ویژه در منطقه «نیو انگلند» (ایالت های مین، نیوهمپشایر، ورمانت، ماساچوست، رود آیلند، کانتیکات) فعال بود و شعر و اندیشه های خیامی نیز در این بخش از آمریکا هوادارانی جدی داشت.

آثار ریاضی عمرخیام در دهه 80 قرن نوزدهم در ایالات متحده به انگلیسی ترجمه شد و توجه بسیاری را به خود جلب کرد. ویلیام ادوارد استوری (William Edward Story)، ریاضی دان بزرگ آمریکایی، یکی از تحسین کنندگان خیام بود و او را “هم تراز” با «کپلر» و «نیوتن» می دانست.

اصطلاح «عمری» (Umarian) که در انگلستان به تاثیر شعر عمرخیام بر نقاشی و ادبیات اشاره داشت، در ایالات متحده آمریکا، تبدیل شد به صفت کسانی که هوادار نگرش و اندیشه های خیام بودند.

در کل، باشگاه عمرخیام آمریکا بسیار جدی تر و پرتلاش تر از همتای لندنی اش بود. این باشگاه، کتاب ها و پژوهش های بسیاری منتشر می کرد و سالانه در “شام فرهنگی” (club dinner) که با حضور اعضا برگزار می شد، منوهایی با طرح های نقاشی برگرفته از شعرهای عمرخیام ارایه می کرد. در سال 1909 نیز جشن پنجاهمین سالگرد ترجمه شعرهای خیام به انگلیسی و یکصدمین سالگرد تولد فیتزجرالد به همت اعضای باشگاه خیام آمریکا برگزار شد. این باشگاه احتمالا تا سال 1936 فعال بود.

از شخصیت های معروفی که در ایالات متحده تحت تاثیر عمر خیام قرار گرفتند، می توان به تی. اس. الیوت (T. S. Elliot)، شاعر بسیار پرآوازه آمریکایی، پدربزرگش (William Greenleaf Elliot) و دو تن از عموزادگانش اشاره کرد.

حتی سرودن رباعیات طنزآمیز توسط “مارک تواین”، نویسنده آمریکایی، نیز حکایت از تاثیرگذاری رباعیات خیام بر جامعه آمریکا در آن سال ها دارد.

البته پیش از تاسیس باشگاه عمر خیام هم ادیبان و اندیشمندان اواخر قرن نوزدهم آمریکا متاثر از شعرهای عمرخیام بودند که از آن جمله می توان به گروهی از هواداران مکتب تعالی گرایی و تراگذری از مادیات در نیو انگلند (New England School of Transcendentalism) اشاره کرد: هنری لانگفلو، والدو امرسون، هنری دیوید ثارو، و…

 

فرجام سخن

افزون بر آنچه گفته شد، عمرخیام در ادبیات دهه های اخیر غرب، هنر سینما و حتی صنعت موسیقی کشورهای غربی اثری چشمگیر داشته است. فهرستی از این اثرگذاری زیر مدخل «رباعیات عمرخیام» در ویکیپدیای انگلیسی موجود است و خوانندگان می توانند بدان مراجعه کنند.

همچنین گودال بزرگی به قطر 70 کیلومتر روی کره ماه به نام «عمرخیام» نامگذاری شده است.

اگرچه ممکن است ما بخش هایی از شعر خیام را نپسندیم یا با بخشی از نگرش او به دنیا همسو نباشیم، اما این یک واقعیت است که کمتر اندیشمندی در تاریخ کشورمان توانسته چنین گسترده، وارد فرهنگ و دانش مغرب زمین شود. عمرخیام تابلوی اقتدار فرهنگی ایران و راهرویی برای ورود، کنش و تبلیغ در عرصه های فرهنگی جهان است.

 

 برای مطالعه بیشتر:

متن چهار نسخه ی ترجمه فیتزجرالد:

http://therubaiyat.com/third.html

ترجمه “وینفیلد” از رباعیات خیام:

http://www.fordham.edu/halsall/basis/omarkhayyam-rub2.asp

آشنایی با عمرخیام، دانشنامه ی فلسفه، دانشگاه استانفورد:

http://plato.stanford.edu/entries/umar-khayyam

خیام و هنر «پیش رافائلی»:

http://www.omarkhayyamnederland.com/archives/articles/omar-and-the-pre-raphaelites.html

رباعیات عمرخیام؛ ویکیپدیای انگلیسی:

http://en.wikipedia.org/wiki/Rubaiyat_of_Omar_Khayyam

“کتاب آوایی” (خوانش) نسخه های پنجگانه ی فیتزجرالد:

https://librivox.org/the-rubaiyat-of-omar-khayyam-by-omar-khayyam-3

پیوند مقاله در خبرگزاری رسمی کشور:

ردپای عمرخیام در هنر و معرفت غرب

پیوند مقاله در تارنمای tnews:

ردپای عمرخیام در هنر و معرفت غرب

فردوسی و رابطه معکوس حماسه و زبان

نوشته شده توسط , 14 می 2014

فردوسی و رابطه معکوس حماسه و زبان

زمان رضاخانی

نمایه - یکی از کارکردهای جالب شاهنامه این است که احتمالا برای نخستین بار در تاریخ، یک مجموعه حماسی در خدمت دانش زبانشناسی قرار می گیرد و این کاملا برعکس سنت های زبانشناسی جهان است.

Ferdosi

1 – رابطه معکوس حماسه و زبان

دانش زبانشناسی در جهان باستان، مدیون نگرانی های بشر از فراموش شدن حماسه های ادبی و دینی بوده است. به زبان دیگر، ملت های کهن، برای حفظ ادبیات حماسی یا باورهای دینی خود، دست به مطالعه زبانشناسی می زدند.

شاهنامه فردوسی از این نظر شایان اهمیت است که از حماسه های ادبی و دینی برای زنده نگاه داشتن یک زبان استفاده کرده است؛ یعنی رابطه سنتی زبانشناسی و اسطوره، در مورد شاهنامه کاملا معکوس است.

در زیر، به نمونه هایی از تاثیر سنت های زبانشناسی بر حفظ اسطوره های باستانی جهان، به طور خلاصه اشاره خواهیم کرد و سپس به اثر حماسه های شاهنامه بر حفظ زبان فارسی خواهیم پرداخت.

1 – 1 – سنت زبانشناسی در بابل

قدمت کهنه ترین مدارک موجود درباره زبانشناسی که به خط میخی روی لوحه های گلی نوشته شده است، به چهار هزار سال پیش می رسد. در نخستین قرن های هزاره ی دوم پیش از میلاد، روش های دستوری در زبان بابلی پی ریزی شد که تا 2500 سال دوام آورد. متن های به جا مانده از اوایل این دوران، شامل فهرستی از واژگان زبان سومری و متن های مذهبی و حکومتی است.
«سومری» زبانی مستقل (بی هم خانواده) بود که کم کم داشت جای را خود به عنوان گویش غالب به زبان آکدی می داد. با این حال، زبان سومری، همچنان یک زبان فاخر به شمار می رفت و در امور مذهبی و حکومتی به کار گرفته می شد. بنابراین، سومری باید به عنوان یک زبان خارجی آموزش داده می شد و برای این کار، زبان دانان داده هایی از این زبان را می نوشتند.

با گذر چند قرن، این متن ها شکل کامل تری به خود گرفت و هر واژه با ترجمه ی آکدی اش ثبت شد. بالاخره در متن های تازه تر، فهرست ها نه تنها شامل تک واژه ها، بلکه شامل شکل های گوناگون واژه ها نیز می شد. برای مثال، یک متن 227 شکل متفاوت فعل gar به معنای «گذاشتن» را ثبت کرده است.

1 – 2 – سنت هندو

ریشه های سنت زبانشناسی هندو به یکهزار سال پیش از میلاد باز می گردد. تغییراتی که در زبان سانسکریت در شرف رخ دادن بود، مهمترین دلیل شکل گیری این سنت به شمار می رود. در این سال ها، سانسکریت زبانی مقدس و ویژه ی آیین های مذهبی بود و ثبت این زبان باستانی، به منظور حفظ آن و تداوم آیین های مذهبی، از جمله خواندن سرودهای «ودا» انجام می شد.

پانینی (حدود 500 پیش از میلاد) معروف ترین دستورنویس مکتب هندو بوده است. کتاب دستور وی، شامل آواشناسی و تکواژشناسی می شد. وی در آواشناسی حتی به واج شناسی نیز پرداخته و تفاوت تلفظ واژگان به صورت جداگانه و در بافت جمله را مورد بررسی قرار داده است. قوانین واژه سازی، بخش عمده ای از کتاب دستور پانینی را شامل می شود.

سنت زبانشناسی هندو، بسیار پیشرفته تر و کامل تر از شاخه های این علم در اروپای کهن بود و تا قرن ها این پیشتازی خود را حفظ کرد.

1 – 3- سنت یونانی

سنت زبانشناسی یونانی، اندکی پس از سنت هندو به وجود آمد و دراینجا نیز دگرگونی های زبان که رزمنامه های «هومر» را نیازمند توضیح و تفسیر می کرد، مهمترین عامل شکل گیری مطالعات زبانشناسی بود. یونانیان بر پایه ی سنت قدیمی خود، زبان را از منظر فلسفه نیز بررسی کردند؛ بدین ترتیب، افزون بر اجزاء سخن، به این موضوع هم پرداختند که ریشه زبان چیست، ارتباط میان زبان و تفکر چگونه است و آیا ارتباط میان شکل (form) و معنا در زبان، امری طبیعی است و یا قراردادی.

1- 4 – اختراع خط اوستایی

اوستا کتاب مقدس زرتشتیان است که کهن ترین بخش آن به نام ˈگات هاˈ احتمالا 1500 سال پیش از میلاد، توسط خود زرتشت سروده شد و در دوره های بعد، مغان و پیروان او، بخش های دیگری را بدان افزودند. پیروان زرتشت، کتاب اوستا را به زبان مادری خود (اوستایی) حفظ و به نسل های بعد منتقل می کردند، اما با گذر زمان، زبان های فارسی میانه و پهلوی پارتی، جایگزین زبان های اوستایی و فارسی باستان شد. با از میان رفتن زبان اوستایی به عنوان زبانی زنده در ایران، ساسانیان نسبت به سرنوشت اوستا نگران شدند و تصمیم گرفتند آن را مکتوب کنند. بدین ترتیب، زبانشناسان ایرانی در زمانی بین قرن های سوم و چهارم پس از میلاد، یکی از کامل ترین و دقیق ترین خط های آوانگار در جهان باستان را ابداع کردند و کتاب اوستا را بر آن پایه، به رشته تحریر در آوردند. پس اختراع خط اوستایی نیز برای زنده نگاه داشتن اسطوره های زرتشتی انجام شد.

1 – 5 -اختراع خط ارمنی

ارمنستان در تاریخ کهن، همواره استان خودمختار ایران بوده است. همین اشتراک سرزمین سبب شد که شمار انبوهی از واژگان پارسی وارد زبان ارمنی شود؛ تاجایی که زبانشناسان جهان تا اواخر قرن نوزدهم، زبان ارمنی را جزو خانواده زبان های ایرانی می انگاشتند.

از زمانی که تیرداد سوم، پادشاه ارمنستان، در سال 301 میلادی، آیین مسیحیت را به عنوان دین رسمی ارمنستان اعلام کرد، این سرزمین، اهمیتی راهبردی برای ایران یافت؛ چراکه امپراتوری روم به بهانه ی هم کیشی به خاک ارمنستان چشم دوخته بود و ایران نیز قصد داشت این سرزمین را به طور کامل تصرف و حکومت آن را وابسته به مرکز کند.

هراس ارمنی ها از دو امپراتوری همجوار خود، سبب شد که به فکر نگارش و حفظ تاریخ و ادبیات خود بیفتند. بین سال های 403 تا 404 میلادی، فردی به نام مسروپ ماشتوتس (Mesrop Mashtots) خطی را برای نوشتن ادبیات، تاریخ و باورهای دینی ارمنی ها اختراع کرد. خطی که ارمنی ها امروز از آن استفاده می کنند نیز تا اندازه زیادی شبیه به خط ˈماشتوتس مقدسˈ است.

1 – 6 – احیای زبان فارسی به مدد اسطوره ها

اگرچه حفظ اسطوره ها و تاریخ کهن ایرانی، یکی از هدف های سرایش شاهنامه بود، اما چنانکه فردوسی خود نیز اشاره می کند، سی سال روی گردآوری اسطوره های ایرانی کار کرده است تا «عجم و زبان فارسی» را زنده کند.

فرهنگسازی و هماهنگ سازی اسطوره های کهن ملی با باورهای دینی و مذهبی، یکی از هنرهای فردوسی است. امروزه می دانیم که بسیاری از شاهانی که زیر عنوان دودمان های خیالی ˈپیشدادیانˈ و ˈکیانیانˈ در شاهنامه معرفی شده اند، در واقع، نیمه خدایان آریایی هستند که پیش از زرتشت وجود داشتند و برخی از آنها پس از مرگ زرتشت، دوباره به تدریج، به باور ایرانیان بازگشتند. جم، آبتین و پسرش فریدون، کاووس و منوچهر از آن جمله اند. نگارنده قصد ندارد فرضیه ادبی صادر کند و این کار در تخصص وی هم نیست؛ اما شاید تبدیل خدایان آریایی به شاه، عمدا و برای فرهنگسازی و جلوگیری از حساسیت های دینی، توسط فردوسی یا منابع وی، انجام شده باشد. اکنون می دانیم که کیومرث در اوستا نخستین انسان است و جایگاهی تقریبا معادل حضرت آدم (ع) دارد. اما شاهنامه، کیومرث را به عنوان نخستین پادشاه تاریخ معرفی می کند و همین روایت متفاوت شاهنامه، وارد فرهنگ و ادب ایرانی می شود.

ایرانیان در زمان فردوسی، اطلاعی از سلسله هخامنشی نداشتند و به همین دلیل، نامی از این دودمان در شاهنامه برده نشده است. اسکندر نیز پادشاهی نیمه ایرانی و در پایان دودمان کیانیان است که با کیقباد آغاز می شود. از اشکانیان به بعد، روایت شاهنامه کمابیش با تاریخ هماهنگ می گردد.

فردوسی، داستان های عاشقانه (زال و رودابه، بیژن و منیژه، گشتاسپ و کتایون) را نیز در میان حماسه ها و نبردها می آورد که همین، بر جاذبه های شاهنامه اش می افزاید.

2 – فردوسی چگونه زبان فارسی را زنده کرد؟

شاهنامه فردوسی، چنانکه درهمین بخش نشان داده خواهد شد، اثری ژرف بر شکوفایی زبان فارسی داشته است؛ اما نگارش شاهنامه، خود بخشی از جنبشی فرهنگی و اجتماعی بود که از سال ها پیش در ایران آغاز شده بود و فردوسی نیز در بستر چنین جنبشی اقدام به سرودن شاهنامه کرد.

در ادامه، به روندی که پیش از فردوسی آغاز شد و سرانجام، به سرایش شاهنامه انجامید، اشاره می شود:

2 – 1 – جنبش احیای زبان در حوزه دانش

پس از ورود اسلام به ایران، شهروندان ایرانی که از ستم شاهان اواخر دوره ساسانی و مغ های مذهبی به تنگ آمده بودند، جذب آزادی ها و حرمتی شدند که اسلام و قرآن برای همه اقوام و نژادها قائل بود. متاسفانه آنچه عرب ها رفتار می کردند، با چیزی که در قرآن و سیره ی پیامبر (ص) دیده می شد، هماهنگی نداشت.

در یکی دو قرن نخست پس از اشغال ایران، عرب های فاتح همان کاری را با ایرانیان کردند که با ملت های دیگر، مانند عراق، شام، مصر و… می کردند. آنان از هیچ کوششی برای نابودی فرهنگ و تمدن ˈملت های شکست خوردهˈ فروگذار نکردند و سوزاندن کتاب های ارزشمند فارسی میانه، تنها یکی از نمونه ها بود.

عرب ها سخنوران زبان رسمی ایران (فارسی) را با واژه ای تحقیرآمیز (اعجمی) خطاب می کردند.

از سوی دیگر، ایرانیان که هرگز در تاریخ امپراتوری های خود ˈ برده داریˈ نکرده بودند و به این پیشینه ی درخشان خود می بالیدند، اکنون باید بردگی اشراف زادگان عرب را هم تجربه می کردند. خلیفه دوم مسلمانان که فاتح ایران بود نیز به دست یکی از همین برده های ایرانی تبار (پیروز نهاوندی، معروف به ابولولو) کشته شد.

زبان عربی در قرن های نخست پس از اشغال ایران، به تدریج (و نه یکباره) در امور حکومتی، دیوانی، علمی و ادبی جایگزین زبان فارسی شد. بیهوده نیست که زبانشناسان، چند قرن نخست هجری را دوران فترت زبان فارسی می نامند.

اما ایرانیان، بر خلاف ملت های عراق و مصر که تسلیم شده بودند، هویت خویش را نباختند و برعکس، برای استقلال کشورشان دست به شورش های پی در پی زدند. اگرچه برخی شورش ها، مانند قیام بابک خرمدین، از غرب ایران (آذربایجان) سرچشمه می گرفت، اما خاستگاه بیشتر نافرمانی ها در شرق و خراسان بزرگ بود. قیام ابومسلم خراسانی و سپس قیام طاهریان و صفاریان از معروف ترین موارد یادشده است. سپس نوبت به سامانیان رسید.

زمانی که سامانیان در بخارا قدرت را به دست گرفتند، «عربی» نه تنها زبان حکومت، بلکه زبان علم، زبان ادبیات و زبان فاخر نیز بود. «فارسی» زبان عوام و بی سوادان شمرده می شد. ایرانیانی هم که به دنبال علم و دانش می رفتند، همه ی آثارشان را به زبان فاخر (عربی) می نوشتند. شاید بسیاری ندانند که «سیبویه»، بزرگترین زبانشناس و دستورنویس تاریخ عرب، ایرانی بوده، در ایران زاده شده و در ایران دفن شده است!

سامانیان دانشمندان و ادیبان ایرانی را تشویق کردند که به زبان فارسی بها دهند. زمانی که ابوالقاسم سمرقندی، کتاب دینی خود به نام «السواد الاعظم»، شامل باورهای مذهبی حنفیان را نزد امیر اسماعیل سامانی برد، بنیانگذار سامانیان در کمال تعجب بدو دستور داد که کتابش را به فارسی ترجمه کند و گفت: «این کتاب را به فارسی برگردانید تا چنانکه خاص را بُوَد، عام را نیز بُوَد.»

فردوسی، ابن سینا و ابوریحان بیرونی که اندیشمندان معاصر یکدیگرند، همگی از بستر چنین اندیشه ای شکوفا شدند. ابن سینا و ابوریحان، اگرچه بیشتر آثار علمی شان را به عربی نوشته اند، اما از نخستین دانشمندانی هستند که به فارسی نیز کتاب هایی نوشتند و اتفاقا آنجا که به فارسی می نوشتند، بسیار کوشش می کردند که از به کار گرفتن واژه ها و عبارت های بیگانه بپرهیزند.

ابوریحان در کتاب «التفهیم» که پیرامون ریاضیات و نجوم است، آنچنان به پارسی نویسی اهتمام دارد که این اثرش را به جرات می توان به عنوان نمونه ای کلاسیک در رشته های مترجمی و زبانشناسی در ایران تدریس کرد. ابوریحان در این کتاب، زاویه منفرجه را زاویه گشاده، زاویه حاده را زاویه تیز، متساوی الاضلاع را راست پهلو، اسطرلاب را ستاره یاب، زحل را کیوان، مریخ را بهرام و وسط را میانگاه می نامد.

ابوریحان کتاب هایی هم در گیاهشناسی و مطالعه فلزات و جواهر به زبان فارسی دارد.

جالب اینجاست که از مقایسه کتاب های ابوریحان با دانشمندان معاصرش می توان دریافت که آنان برای پدیده های علمی، واژه سازی هم می کردند؛ چنانکه واژه هایشان گاه با یکدیگر فرق داشت. برای مثال، به تفاوت های واژگان التفهیم، اثر ابوریحان و هدایه المتعلمین فی الطب، اثر ابوبکر ربیع بن احمد الاخوینی البخاری توجه کنید:

واژه عربی

معادل فارسی در التفهیم

معادل فارسی در الهدایه

عرق ضارب (شریان)

رگ جهنده

رگ جنبنده

عرق غیرضارب (ورید)

رگ ناجهنده

رگ خون ایستاده

کوکب سیار

ستاره جنبنده

ستاره رونده

کوکب ثابت

ستاره ناجنبنده

ستاره ایستاده

در همین بستر، ابن سینا نیز شکوفا شد. وی در کتاب «مخارج الحروف» که یکی از کامل ترین منابع کهن در علم آواشناسی است، سنت شکنی می کند و اگرچه کتاب به عربی نوشته شده است، اما آواهای زبان پارسی نیز در آن معرفی و آواشناسی می شوند.

ابن سینا هم کتاب هایی به زبان فارسی نوشته است که از آن جمله می توان به دانشنامه علایی اشاره کرد.

2 – 2- فردوسی و جنبش ادبی

اندکی پیش از فردوسی، شاعرانی چون رودکی در دربار سامانیان سروده هایی به زبان فارسی آفریده بودند و حتی برخی، شاهنامه هایی کوچک نوشته بودند که البته گیرایی و اثرگذاری شاهنامه فردوسی را نداشته است.

فردوسی با شاهنامه اش، ادب فارسی را به معنای واقعی کلمه زیر و رو کرد. او به گونه ای بی نظیر، تا جایی که ممکن بود، از کاربرد واژگان غیرفارسی پرهیز نمود.

این اثر ارزشمند،با حفظ وزن شعری و واژه آرایی حماسی اش، سرشار از آرایه های ادبی است.تصویرسازی (imagery) که در بسیاری از داستان ها، به ویژه در آغاز داستان بیژن و منیژه موج می زند را نگارنده در کمتر اثر ادب فارسی دیده است. شاهنامه فردوسی همچنین سرشار از آرایه های تشبیه، استعاره، جناس، ایهام و… است.

ابوالقاسم فردوسی شعرهایی خارج از شاهنامه، از جمله در قالب غزل دارد که جز چند نمونه، بیشتر آنها از میان رفته اند.

فردوسی در زمان حیات خویش، دست کم در میان قدرتمندان، شخصیتی نامحبوب بود. بسیاری وی را به خاطر زنده کردن اسطوره های ملی ایرانی (که مخالفت با دربار خلیفه اعراب شمرده می شد)، سرزنش یا حتی تکفیر می کردند. سلطان محمود غزنوی هم به دو دلیل از فردوسی دل خوشی نداشت؛ نخست آنکه فردوسی شیعه بود و تعصب شیعی خود را در شاهنامه نشان داده بود؛ حال آنکه غزنویان سنی بودند. دوم آنکه فردوسی اصرار داشت که اسطوره های کهن ایرانی را در شاهنامه بگنجاند و نامی از سلسله های معاصر خود نیاورد؛ در حالی که سلطان محمود هم به دلیل تعصب قومی و هم به دلایل دیگر، با این رویکرد موافق نبود.

فردوسی را حتی پس از مرگش اجازه ندادند که در قبرستان مسلمانان دفن شود و گویا یک روحانی به نام «واعظ کرگانی» در این زمینه پیشگام بود. بدین ترتیب، او را در باغ خودش (جایی که امروز آرامگاه اوست)، به خاک سپردند.

بر پایه ی اختلاف فردوسی و سلطان محمود، داستان های بسیاری گفته شده که البته بیشترشان افسانه است.

جالب این است که فردوسی در واکنش به نامهربانی هایی که در زمان حیاتش در حق او روا داشته شد، شعری سروده و در آن، هم به کاخ نشینان طعنه زده و هم پیش بینی کرده است که پس از مرگ، ارزش کار وی را خواهند دانست. بخش هایی از آن شعر را در زیر می خوانید:

بناهای آباد، گردد خراب

ز باران و از تابش آفتاب

پی افکندم از نظم، کاخی بلند

که از باد و باران نیابد گزند

بسی رنج بردم در این سال سی

عجم زنده کردم بدین پارسی

هرآنکس که دارد هش و رای و دین

پس از مرگ، بر من کند آفرین

پیش بینی فردوسی کاملا درست بود. اثری که وی با شاهنامه بر ادبیات فارسی داشت را هیچ ادیبی در تاریخ ایران نداشته است. بسیاری از نویسندگان و شاعران ˈهم عصرˈ فردوسی، نه تنها از او تاثیر پذیرفته اند، بلکه نام وی یا بخشی از شعرهای وی را به صورت تلمیح در سروده هایشان به کار گرفته اند. ناصرخسرو قبادیانی، قطران تبریزی، ازرقی، و مسعود سعد از آن جمله اند. فخرالدین اسعد گرگانی در بخش هایی از ˈویس و رامینˈ، کاملا تحت تاثیر شاهنامه فردوسی بوده است.

این اثرگذاری در شاعران دوره های بعد نیز ادامه داشت. ˈسعدیˈ بوستان را کاملا به پیروی از سبک ادبی فردوسی سروده است. ارادت سعدی به فردوسی را زمانی می توان دید که وی می خواهد بیتی از شاهنامه را به تلمیح در شعر خود استفاده کند: ˈچنین گفت فردوسی پاکزاد، که رحمت بر آن تربت پاک باد: …ˈ

سراینده ی فرامرزنامه، خود را ˈغلام دلپاک فردوسیˈ می نامد.

ˈخسرو و شیرینˈ و ˈاسکندرنامهˈ، هر دو اثر نظامی گنجوی؛ برخی مثنوی های عطار نیشابوری و نیز ˈکلیله و دمنهˈ ی منظوم، اثر قانعی طوسی، کاملا پیرو سبک و زبان شاهنامه هستند.

نظامی گنجوی در اسکندرنامه با ادبیاتی فروتنانه توضیح می دهد که چرا این جسارت را کرده و وارد بخشی از تاریخ شده است که فردوسی بدان پرداخته بود:

سخنگوی پیشینه، دانای توس

که آراست روی سخن چون عروس

درآن نامه کان گوهر سفته راند

بسی گفتنی های ناگفته ماند

اگر هرچه بشنیدی از باستان

بگفتی، دراز آمدی داستان

نگفت آنچه رغبت پذیرش نبود

همان گفت کز وی گریزش نبود

سهروردی برای ایجاد برخی حکایت های عرفانی، از شاهنامه فردوسی استفاده کرده است. حتی از احمد غزالی نقل است که در منبر می گفت: ای مسلمانان! من هر چه در 40 سال بر این منبر به شما گفته ام، فردوسی در یک بیت گفته بود؛ اگر بدان گوش فرا دهید، از همه مستغنی می شوید: «ز روز گذر کردن اندیشه کن، پرستیدن دادگر پیشه کن».

مولوی، حافظ و عبدالرحمن جامی نیز از تاثیر شاهنامه فردوسی برکنار نمانده اند. امروزه ادیبان و زبانشناسان معتقدند که آبشخور برخی اندیشه های خیام و حافظ در ناپایداری و بی اعتباری جهان نیز شاهنامه فردوسی بوده است.

و بالاخره، عبدالرحمن جامی، چند قرن پس از فردوسی، در نگارش ˈبهارستانˈ، زمانی که می خواهد از ناپایداری جهان سخن بگوید، چنین می سراید: «برفت شوکت محمود و در زمانه نماند، جز این فسانه که نشناخت قدر فردوسی».

برای مطالعه بیشتر:

خالقی مطلق، جلال. 1391. ˈشاهنامه فردوسیˈ. دانشنامه زبان و ادب فارسی

ناتل خانلری، پرویز. 1365. ˈتاریخ زبان فارسیˈ. نشر سیمرغ

مصریان، علی. 1384. ˈبازنگری کارنامه بیرونی در زبان فارسیˈ. مجله ی نامه فرهنگستان 1.7

ˈتارخ زبانشناسی، دوره باستانˈ، دانشنامه دنبلید: www.donbelid.com

پیوند به دایره المعارف بزرگ اسلامی:

فردوسی و رابطه معکوس حماسه و زبان / زمان رضاخانی

پیوند به خبرگزاری رسمی کشور:

فردوسی و رابطه معکوس حماسه و زبان