ردپای عمرخیام در هنر و معرفت غرب

نوشته شده توسط , 19 می 2014

ردپای عمرخیام در هنر و معرفت غرب

پژوهش و نگارش: زمان رضاخانی

نمایه – 28 اردیبهشت، روز ملی حکیم عمرخیام، ریاضی دان ایرانی است که بیشتر به خاطر شعرهایش آوازه ای عالمگیر دارد و تاثیری شگفت انگیز بر ادبیات انگلیسی، مکتب های فکری و حتی هنر نقاشی غرب گذاشته است.

Khayyam Front Page

عمرخیام کیست؟

کمتر شخصیتی در تاریخ جهان می توان یافت که به خاطر یکی از جنبه های فرعی زندگی اش شناخته شود. عمر خیام (1048 تا 1131 میلادی) دانشمند و ریاضی دان ایرانی، یکی از این افراد است. وی در کتاب مسایل حساب، به یافتن ریشه ی nام معادلات پرداخت و “قضیه ی دو جمله ای نیوتن” (binomial theorem) را ششصد سال پیش از خود نیوتن، حل کرد.

پیش از خیام، “خوارزمی”، دانشمند ایرانی و پس از خوارزمی، “ثابت ابن قرّه”، دانشمند عراقی، معادلات درجه دوم بسیاری را حل کرده بودند، اما عمرخیام کسی است که بیشترین اعتبار را در حل معادلات درجه سوم دارد.

خیام کتاب هایی نیز در زمینه هندسه نوشته است.

تقویم جلالی که به نام «جلال الدوله ملک شاه سلجوقی» نامگذاری شده، در واقع به دستور خواجه نظام الملک (وزیر ملک شاه) و توسط گروهی از ریاضی دانان به سرپرستی حکیم عمرخیام تدوین شده است. همچنین خیام در تدوین کتاب «زیگ ملکشاهی» که ظاهرا یکی از کاملترین کتاب های راهنمای نجوم در جهان باستان بود، بیشترین نقش را داشته است. متاسفانه از «زیگ ملکشاهی» جز بخشی اندک، چیزی باقی نمانده است.

حکیم عمرخیام دستی هم در فلسفه داشت و کتاب ها، ترجمه ها و رساله هایی در این زمینه دارد. خیام ارادتی ویژه به ابن سینا داشت و حتی وی را استاد خود نامیده است. البته احتمالا او با یک واسطه، شاگرد ابن سینا بود یا به خاطر مطالعه کتاب های ابن سینا، خود را شاگرد وی دانسته است. برخی نیز گفته اند که خیام شاگرد «بهمنیار پسر مرزبان» (یکی از معروفترین شاگردان ابن سینا) بوده است.

با همه ی این مشغله های علمی و شغلی، حکیم عمرخیام در اوقات فراغت دست به قلم می شد و رباعی می سرود. پژوهشگران در اصالت همه ی شعرهای منسوب به خیام تردید دارند، اما به هر روی، ترکیب خرد و منطق ریاضی با آرایه های ادبی، و تمرکز بر فانی بودن جهان  و ضرورت شاد زیستن و دوری از غرور، جوهر شعر خیامی است.

و شگفت انگیز این است که خیام را در زمان حیاتش یک شاعر بزرگ نمی دانستند، اما امروزه به خاطر رباعیاتش شهرتی عالمگیر دارد.

 

ورود خیام به ادبیات انگلیسی

اگر شاعرانی که اثری از آنان باقی نمانده و نیز پراکنده شعرهایی که شاعرانی ناشناس دارند را در نظر نگیریم، احتمالا “ویلیام لانگلند” (قرن چهاردهم) و “جفری چاسر” (قرن پانزدهم)، کهن ترین شاعران انگلیسی زبان هستند. عجیب نیست که ادیبانی چون “عمرخیام” که در قرن یازدهم میلادی شعرهایی حکیمانه و با آرایه های ادبی استوار می سرودند، مورد توجه اندیشمندان و شهروندان غرب قرار گیرند.

شاعران ایرانی، چون فردوسی، عمرخیام و حافظ، از دیرباز مورد توجه اهل ادب در مغرب زمین بودند، اما ادیبی که شعر عمرخیام را وارد زندگی روزمره ی مردم در کشورهای انگلیسی زبان کرد، کسی نیست جز «ادوارد فیتزجرالد»، شاعر بریتانیایی قرن نوزدهم.

فیتزجرالد که دانش آموخته ادبیات فارسی در دانشگاه آکسفورد بود، رباعیات عمرخیام را دقیقا با قالب رباعی به انگلیسی برگرداند؛ یعنی هر شعر خیام را به شکل چهار مصراع انگلیسی ترجمه کرد که در آن، قافیه ی مصراع های اول، دوم و چهارم یکی است. این ترجمه ی آهنگین، سبب شد که عامه مردم بتوانند با آن ارتباط عاطفی برقرار کنند.

فیتزجرالد چندین بار ترجمه ی خودش از  شعرهای خیام را اصلاح و به روز کرد. ویرایش چهارم رباعیات عمرخیام به زبان انگلیسی در سال 1879 منتشر شد و ویرایش پنجم (واپسین ویرایش) نیز اندکی پس از مرگ فیتزجرالد به چاپ رسید.

اما جالب اینجاست که اگرچه بیشتر انگلیسی زبانان، خیام را با نسخه ی فیتزجرالد می شناسد، اما به نظر نگارنده، دقیق ترین ترجمه ی رباعیات خیام، توسط “ادوارد هنری وینفیلد” (E. H. Whinfield) انجام شده است. یک برتری اثر وینفیلد که تنها چند سال پس از ترجمه ی فیتزجرالد منتشر شد این است که نسخه ی وینفیلد شامل پانصد رباعی منسوب به خیام است؛ حال آنکه فیتزجرالد تنها 101 رباعی را ترجمه کرده بود. تفاوت دیگر این دو اثر، آن است که فیتزجرالد در بسیاری از موارد، برای آنکه بتواند از وزن و واژه آرایی بهتری استفاده کند، در معنای شعر خیام تغییرهای اندکی ایجاد کرده است و همین امر، نسخه ی او را برای مخاطب انگلیسی زبان دلنشین تر می کند. اما وینفیلد که تخصص بسیاری در ادبیات فارسی داشت و بهترین ترجمه ها را از شعرهای حافظ و مولوی نیز انجام داده است، در مورد خیام هم بسیار به اصل شعر فارسی وفادار ماند.

برای نمونه، رباعی زیر را در نظر بگیرید. ترجمه ی این رباعی، به دلیل استفاده از آرایه های کلامی در زبان فارسی و تلمیح های فرهنگی و تاریخی، بسیار دشوار است:

آن قصر که جمشید در او جام گرفت،

آهو بچه کرد و شیر آرام گرفت

بهرام که گور می گرفتی همه عمر

دیدی که چگونه گور بهرام گرفت

فیتزجرالد رباعی بالا را اینگونه ترجمه می کند:

 They say the Lion and the Lizard keep  The Courts where Jamshýd gloried and drank deep:  And Bahrám, that great Hunter–the Wild Ass Stamps o’er his Head, but cannot break his Sleep.

برگردان نسخه ی فیتزجرالد به فارسی: «گویند شیر و مارمولک مالک آن کاخ هستند که جمشید در آن بسیار “می” می نوشید. و گورخر بر سر “بهرام”، آن شکارچی بزرگ، می دود؛ اما او از خواب بر نمی خیزد.»

اکنون به ترجمه ی وینفیلد توجه کنید:

Here in this palace, where Bahram held sway,

The wild roes drop their young, and tigers stray;

And that great hunter king—ah! well-a-day!

Now to the hunter death is fallen a prey

برگردان نسخه ی وینفیلد به فارسی: «در این کاخ که بهرام حکومت می کرد، آهوان بچه می زایند و ببرها زندگی می کنند؛ و او که روزی پادشاه و شکارچی بزرگی بود، اکنون خود شکار مرگ شده است.»

گذشته از تغییرهای عمدی که در شعر فیتزجرالد دیده می شود، این نکته که فیتزجرالد «جام گرفتن جمشید» را به صورت “نوشیدن جام می” ترجمه کرده و وینفیلد آن را “حکومت کردن” تعبیر می کند، نشان می دهد که مترجم دوم، با حکایت «جام جهان نمای جمشید» کاملا آشنا بوده است.

یا در مثالی دیگر:

ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم،

وین یکدم عمر را غنیمت شمریم

فردا که از این دیر فنا درگذریم،

با هفت هزار سالگان سر بسریم

فیتزجرالد اینگونه ترجمه می کند:

Ah! My beloved, fill the cup that clears

Today of past regrets and future fears,

Tomorro? Why—tomorrow I may be

Myself with yesterday’s seven thousand years

برگردان نسخه ی فیتزجرالد به فارسی: «ای محبوب من! بریز شرابی را که افسوس امروز و هراس آینده را بشوید. فردا چرا؟ فردا شاید من نیز با هفت هزار سال گذشته همراه باشم.»

اکنون به ترجمه ی وینفیلد توجه کنید:

O let us not forecast to-morrow’s fears,

But count to-day as gain, my brave compeers!

To-morrow we shall quit this inn, and march

With comrades who have marched seven thousand years.

برگردان نسخه ی وینفیلد به فارسی: «ای همدم من! بیا از اکنون نگران فردا نباشیم، بلکه امروز را غنیمت شمریم. فردا باید این مهمانسرا را وانهیم و با دیگرانی همراه شویم که هفت هزار سال این راه را پیموده اند.»

و مواردی همچون رباعی زیر که یکی از شاهکارهای خیام است، اصلا در نسخه ی فیتزجرالد وجود ندارد:

این کوزه چو من عاشق زاری بودست

در بند سر زلف نگاری بودست

وین دسته که بر گردن او می بینی،

دستی است که بر گردن یاری بودست

ترجمه ی وینفیلد:

This jug did once, like me, love’s sorrows taste,

And bonds of beauty’s tresses once embraced,

This handle, which you see upon its side,

Has many a time twined round a slender waist!

برگردان نسخه ی وینفیلد به فارسی: «این کوزه زمانی همانند من طعم غم عاشقی را چشیده و اسیر حلقه ی گیسوی نگاری بوده است. این دسته که بر کنار کوزه می بینی، بارها بر کمر باریک یار حلقه زده است.»

همه ی زیبایی شعر بالا، در پارادوکس و معمای آن نهفته است. خواننده باید خودش بیاندیشد و دریابد که آن واله و شیفته ای که دست بر گردن یارش داشت، عمرش به سر آمد و در خاک شد و کوزه گر از خاک او کوزه ساخت و اینک شاعر داستان کوزه را بازگو می کند.

اگر فیتزجرالد این شعر را ترجمه می کرد، ای بسا معمای شعر را هم می گشود.

به هر روی، چه ترجمه ی وینفیلد را برتر بدانیم و چه کار فیتزجرالد را بیشتر ارج نهیم، اعتبار “آوردن رباعیات خیام به زندگی انگلیسی زبانان”، از آن فیتزجرالد است.

ترجمه های کلاسیک دیگری نیز از رباعیات عمرخیام به زبان های انگلیسی، آلمانی و فرانسوی انجام شده که همگی شایان توجه و بررسی هستند.

 

اثر خیام بر نقاشان پیش رافائلی

Crane Bridge

نقاشان و شاعران قرن نوزدهم اروپا، به ویژه آنان که در حلقه ی پیش رافائلی (Pre-Raphaelites) بودند، ارادتی ویژه به عمر خیام داشتند؛ دانته روزتی (نقاش)، چارلز سواینبرن (شاعر) و جرج مردیت (نمایشنامه نویس) از آن جمله اند.

والتر کرین (Walter Crane)، نقاش انگلیسی، به دنبال مرگ پسر خردسالش و خواهرش، نقاشی معروف «Roll of Fate» (گردش قضا و قدر) را آفرید که نام و محتوای آن از ترجمه ی رباعی 98 فیتزجرالد الهام گرفته شده است. در این نقاشی، فرشته ای بالدار تلاش می کند دفترچه تقدیر را از دستان مسوول قضا و قدر بگیرد تا در آن تغییری ایجاد کند و البته تصویر به گونه ای نگارگری شده است که بیننده احتمال موفقیت فرشته را بسیار اندک خواهد دانست.

پل زندگی (The Bridge of Life) که در بالای همین مقاله نیز دیده می شود، اثر دیگر والتر کین است که آشکارا از شعر عمر خیام الهام می گیرد. در این نقاشی، کودکان از سمت چپ پل بالا می روند، رشد می کنند، زندگی می کنند، در می گذرند و از سمت راست پل، سوار قایق فرشته مرگ می شوند.

دروگر (The Mower) و چشمه جوانی (The Fountain of Youth) از دیگر آثار “کرین” هستند که عناصر شعر خیام در آن ها موج می زند.Khayyam Pain

“دانته گابریل روزتی”، شاعر و نقاش قرن نوزدهم، یکی دیگر از هواداران شعر عمرخیام بود. وی نگاره ای دارد به نام «اسفینگس» یا «پرسش» که در آن، یک نوجوان، یک مرد بزرگسال، و یک پیرمرد برای پرسیدن “آنچه ندانستنی است” نزد «اسفینگس» می روند. اسفینگس موجودی خیالی در یونان باستان بود و از پاسخ همه ی معماها آگاهی داشت. اما در نقاشی روزتی، صورت اسفینگس نشان می دهد که وی از پاسخ به این یک پرسش عاجز است. همچنین مرگ نوجوان و ظاهر پیرمرد نشان می دهد “آنچه ندانستنی است”، در واقع راز آمدن و رفتن از دنیاست. پژوهشگران، این اثر را نیز متاثر از شعر خیام می دانند.

روزتی همچنین شعری در سوگ فرزند نوجوان “فورد مادوکس براون” (نقاش) دارد که در آن، از احوال جوان از دست رفته نیز می پرسد و “ابرها” در پاسخ، اعتراف می کنند که تاکنون هیچکس از دنیای مردگان نیامده و خبر نیاورده است. این بخش، تلمیحی آشکار به شعر عمرخیام شمرده می شود:

از جمله ی رفتگان این راه دراز

بازآمده کیست تا به ما گوید باز؟

پس بر سر این دوراهی آز و نیاز

تا هیچ، نمانی که نمی آیی باز

ادوارد برون جونز (E. Brune Jones)، از هواداران مکتب پیش رافائلی، نیز اثری به نام “چرخ سرنوشت” (Wheel of Fortune) دارد که در آن، انسان هایی با شخصیت های متفاوت، بر گرد چرخی چوبی هستند و از یکسو به فراز و از سوی دیگر به فرود می آیند و در زیر چرخ می روند. کسی نیز هدایت چرخ را برعهده دارد. این اثر هم، برگرفته از رباعی زیر است:

در کارگه کوزه گری کردم رای

در پایه ی چرخ، دیدم استاد به پای

می کرد دلیر کوزه را دسته و سر

از کله ی پادشاه و از دست گدای

“برون جونز” اثری نیز به نام “عشق در کنج ویرانه” (Love among the Ruins) دارد که اصلا برای شعرهای عمرخیام کشیده است.

و بالاخره، ویلیام موریس، طراح و نقاش قرن نوزدهم، دو مجموعه ی ترجمه شده از شعرهای عمرخیام را خوشنویسی و صفحه آرایی کرد. در صفحه آرایی یکی از این دو اثر، از شش نقاشی “برون جونز” نیز استفاده شده است. در صفحه ی پایانی کتابی که ویلیام موریس طراحی کرده، نقشی وجود دارد که در آن، دو زن، “پارچه نوشته” ای را در دست دارند که روی آن نوشته شده است: «TAMAM SHUD» (تمام شد!).

 

باشگاه عمر خیام!

محبوبیت خیام پس از ترجمه های فیتزجرالد آنچنان فراگیر شد که در سال 1892 به تاسیس «باشگاه عمرخیام لندن» انجامید. این باشگاه، مرکز گردهمایی ادیبان، اندیشمندان و روشنفکران انگلیسی بود. موفقیت باشگاه عمرخیام لندن سبب شد که خیلی زود باشگاه های خیام در آلمان، هلند و آمریکا نیز تاسیس شوند.

باشگاه عمرخیام آمریکا به ویژه در منطقه «نیو انگلند» (ایالت های مین، نیوهمپشایر، ورمانت، ماساچوست، رود آیلند، کانتیکات) فعال بود و شعر و اندیشه های خیامی نیز در این بخش از آمریکا هوادارانی جدی داشت.

آثار ریاضی عمرخیام در دهه 80 قرن نوزدهم در ایالات متحده به انگلیسی ترجمه شد و توجه بسیاری را به خود جلب کرد. ویلیام ادوارد استوری (William Edward Story)، ریاضی دان بزرگ آمریکایی، یکی از تحسین کنندگان خیام بود و او را “هم تراز” با «کپلر» و «نیوتن» می دانست.

اصطلاح «عمری» (Umarian) که در انگلستان به تاثیر شعر عمرخیام بر نقاشی و ادبیات اشاره داشت، در ایالات متحده آمریکا، تبدیل شد به صفت کسانی که هوادار نگرش و اندیشه های خیام بودند.

در کل، باشگاه عمرخیام آمریکا بسیار جدی تر و پرتلاش تر از همتای لندنی اش بود. این باشگاه، کتاب ها و پژوهش های بسیاری منتشر می کرد و سالانه در “شام فرهنگی” (club dinner) که با حضور اعضا برگزار می شد، منوهایی با طرح های نقاشی برگرفته از شعرهای عمرخیام ارایه می کرد. در سال 1909 نیز جشن پنجاهمین سالگرد ترجمه شعرهای خیام به انگلیسی و یکصدمین سالگرد تولد فیتزجرالد به همت اعضای باشگاه خیام آمریکا برگزار شد. این باشگاه احتمالا تا سال 1936 فعال بود.

از شخصیت های معروفی که در ایالات متحده تحت تاثیر عمر خیام قرار گرفتند، می توان به تی. اس. الیوت (T. S. Elliot)، شاعر بسیار پرآوازه آمریکایی، پدربزرگش (William Greenleaf Elliot) و دو تن از عموزادگانش اشاره کرد.

حتی سرودن رباعیات طنزآمیز توسط “مارک تواین”، نویسنده آمریکایی، نیز حکایت از تاثیرگذاری رباعیات خیام بر جامعه آمریکا در آن سال ها دارد.

البته پیش از تاسیس باشگاه عمر خیام هم ادیبان و اندیشمندان اواخر قرن نوزدهم آمریکا متاثر از شعرهای عمرخیام بودند که از آن جمله می توان به گروهی از هواداران مکتب تعالی گرایی و تراگذری از مادیات در نیو انگلند (New England School of Transcendentalism) اشاره کرد: هنری لانگفلو، والدو امرسون، هنری دیوید ثارو، و…

 

فرجام سخن

افزون بر آنچه گفته شد، عمرخیام در ادبیات دهه های اخیر غرب، هنر سینما و حتی صنعت موسیقی کشورهای غربی اثری چشمگیر داشته است. فهرستی از این اثرگذاری زیر مدخل «رباعیات عمرخیام» در ویکیپدیای انگلیسی موجود است و خوانندگان می توانند بدان مراجعه کنند.

همچنین گودال بزرگی به قطر 70 کیلومتر روی کره ماه به نام «عمرخیام» نامگذاری شده است.

اگرچه ممکن است ما بخش هایی از شعر خیام را نپسندیم یا با بخشی از نگرش او به دنیا همسو نباشیم، اما این یک واقعیت است که کمتر اندیشمندی در تاریخ کشورمان توانسته چنین گسترده، وارد فرهنگ و دانش مغرب زمین شود. عمرخیام تابلوی اقتدار فرهنگی ایران و راهرویی برای ورود، کنش و تبلیغ در عرصه های فرهنگی جهان است.

 

 برای مطالعه بیشتر:

متن چهار نسخه ی ترجمه فیتزجرالد:

http://therubaiyat.com/third.html

ترجمه “وینفیلد” از رباعیات خیام:

http://www.fordham.edu/halsall/basis/omarkhayyam-rub2.asp

آشنایی با عمرخیام، دانشنامه ی فلسفه، دانشگاه استانفورد:

http://plato.stanford.edu/entries/umar-khayyam

خیام و هنر «پیش رافائلی»:

http://www.omarkhayyamnederland.com/archives/articles/omar-and-the-pre-raphaelites.html

رباعیات عمرخیام؛ ویکیپدیای انگلیسی:

http://en.wikipedia.org/wiki/Rubaiyat_of_Omar_Khayyam

“کتاب آوایی” (خوانش) نسخه های پنجگانه ی فیتزجرالد:

https://librivox.org/the-rubaiyat-of-omar-khayyam-by-omar-khayyam-3

پیوند مقاله در خبرگزاری رسمی کشور:

ردپای عمرخیام در هنر و معرفت غرب

پیوند مقاله در تارنمای tnews:

ردپای عمرخیام در هنر و معرفت غرب

فردوسی و رابطه معکوس حماسه و زبان

نوشته شده توسط , 14 می 2014

فردوسی و رابطه معکوس حماسه و زبان

زمان رضاخانی

نمایه - یکی از کارکردهای جالب شاهنامه این است که احتمالا برای نخستین بار در تاریخ، یک مجموعه حماسی در خدمت دانش زبانشناسی قرار می گیرد و این کاملا برعکس سنت های زبانشناسی جهان است.

Ferdosi

1 – رابطه معکوس حماسه و زبان

دانش زبانشناسی در جهان باستان، مدیون نگرانی های بشر از فراموش شدن حماسه های ادبی و دینی بوده است. به زبان دیگر، ملت های کهن، برای حفظ ادبیات حماسی یا باورهای دینی خود، دست به مطالعه زبانشناسی می زدند.

شاهنامه فردوسی از این نظر شایان اهمیت است که از حماسه های ادبی و دینی برای زنده نگاه داشتن یک زبان استفاده کرده است؛ یعنی رابطه سنتی زبانشناسی و اسطوره، در مورد شاهنامه کاملا معکوس است.

در زیر، به نمونه هایی از تاثیر سنت های زبانشناسی بر حفظ اسطوره های باستانی جهان، به طور خلاصه اشاره خواهیم کرد و سپس به اثر حماسه های شاهنامه بر حفظ زبان فارسی خواهیم پرداخت.

1 – 1 – سنت زبانشناسی در بابل

قدمت کهنه ترین مدارک موجود درباره زبانشناسی که به خط میخی روی لوحه های گلی نوشته شده است، به چهار هزار سال پیش می رسد. در نخستین قرن های هزاره ی دوم پیش از میلاد، روش های دستوری در زبان بابلی پی ریزی شد که تا 2500 سال دوام آورد. متن های به جا مانده از اوایل این دوران، شامل فهرستی از واژگان زبان سومری و متن های مذهبی و حکومتی است.
«سومری» زبانی مستقل (بی هم خانواده) بود که کم کم داشت جای را خود به عنوان گویش غالب به زبان آکدی می داد. با این حال، زبان سومری، همچنان یک زبان فاخر به شمار می رفت و در امور مذهبی و حکومتی به کار گرفته می شد. بنابراین، سومری باید به عنوان یک زبان خارجی آموزش داده می شد و برای این کار، زبان دانان داده هایی از این زبان را می نوشتند.

با گذر چند قرن، این متن ها شکل کامل تری به خود گرفت و هر واژه با ترجمه ی آکدی اش ثبت شد. بالاخره در متن های تازه تر، فهرست ها نه تنها شامل تک واژه ها، بلکه شامل شکل های گوناگون واژه ها نیز می شد. برای مثال، یک متن 227 شکل متفاوت فعل gar به معنای «گذاشتن» را ثبت کرده است.

1 – 2 – سنت هندو

ریشه های سنت زبانشناسی هندو به یکهزار سال پیش از میلاد باز می گردد. تغییراتی که در زبان سانسکریت در شرف رخ دادن بود، مهمترین دلیل شکل گیری این سنت به شمار می رود. در این سال ها، سانسکریت زبانی مقدس و ویژه ی آیین های مذهبی بود و ثبت این زبان باستانی، به منظور حفظ آن و تداوم آیین های مذهبی، از جمله خواندن سرودهای «ودا» انجام می شد.

پانینی (حدود 500 پیش از میلاد) معروف ترین دستورنویس مکتب هندو بوده است. کتاب دستور وی، شامل آواشناسی و تکواژشناسی می شد. وی در آواشناسی حتی به واج شناسی نیز پرداخته و تفاوت تلفظ واژگان به صورت جداگانه و در بافت جمله را مورد بررسی قرار داده است. قوانین واژه سازی، بخش عمده ای از کتاب دستور پانینی را شامل می شود.

سنت زبانشناسی هندو، بسیار پیشرفته تر و کامل تر از شاخه های این علم در اروپای کهن بود و تا قرن ها این پیشتازی خود را حفظ کرد.

1 – 3- سنت یونانی

سنت زبانشناسی یونانی، اندکی پس از سنت هندو به وجود آمد و دراینجا نیز دگرگونی های زبان که رزمنامه های «هومر» را نیازمند توضیح و تفسیر می کرد، مهمترین عامل شکل گیری مطالعات زبانشناسی بود. یونانیان بر پایه ی سنت قدیمی خود، زبان را از منظر فلسفه نیز بررسی کردند؛ بدین ترتیب، افزون بر اجزاء سخن، به این موضوع هم پرداختند که ریشه زبان چیست، ارتباط میان زبان و تفکر چگونه است و آیا ارتباط میان شکل (form) و معنا در زبان، امری طبیعی است و یا قراردادی.

1- 4 – اختراع خط اوستایی

اوستا کتاب مقدس زرتشتیان است که کهن ترین بخش آن به نام ˈگات هاˈ احتمالا 1500 سال پیش از میلاد، توسط خود زرتشت سروده شد و در دوره های بعد، مغان و پیروان او، بخش های دیگری را بدان افزودند. پیروان زرتشت، کتاب اوستا را به زبان مادری خود (اوستایی) حفظ و به نسل های بعد منتقل می کردند، اما با گذر زمان، زبان های فارسی میانه و پهلوی پارتی، جایگزین زبان های اوستایی و فارسی باستان شد. با از میان رفتن زبان اوستایی به عنوان زبانی زنده در ایران، ساسانیان نسبت به سرنوشت اوستا نگران شدند و تصمیم گرفتند آن را مکتوب کنند. بدین ترتیب، زبانشناسان ایرانی در زمانی بین قرن های سوم و چهارم پس از میلاد، یکی از کامل ترین و دقیق ترین خط های آوانگار در جهان باستان را ابداع کردند و کتاب اوستا را بر آن پایه، به رشته تحریر در آوردند. پس اختراع خط اوستایی نیز برای زنده نگاه داشتن اسطوره های زرتشتی انجام شد.

1 – 5 -اختراع خط ارمنی

ارمنستان در تاریخ کهن، همواره استان خودمختار ایران بوده است. همین اشتراک سرزمین سبب شد که شمار انبوهی از واژگان پارسی وارد زبان ارمنی شود؛ تاجایی که زبانشناسان جهان تا اواخر قرن نوزدهم، زبان ارمنی را جزو خانواده زبان های ایرانی می انگاشتند.

از زمانی که تیرداد سوم، پادشاه ارمنستان، در سال 301 میلادی، آیین مسیحیت را به عنوان دین رسمی ارمنستان اعلام کرد، این سرزمین، اهمیتی راهبردی برای ایران یافت؛ چراکه امپراتوری روم به بهانه ی هم کیشی به خاک ارمنستان چشم دوخته بود و ایران نیز قصد داشت این سرزمین را به طور کامل تصرف و حکومت آن را وابسته به مرکز کند.

هراس ارمنی ها از دو امپراتوری همجوار خود، سبب شد که به فکر نگارش و حفظ تاریخ و ادبیات خود بیفتند. بین سال های 403 تا 404 میلادی، فردی به نام مسروپ ماشتوتس (Mesrop Mashtots) خطی را برای نوشتن ادبیات، تاریخ و باورهای دینی ارمنی ها اختراع کرد. خطی که ارمنی ها امروز از آن استفاده می کنند نیز تا اندازه زیادی شبیه به خط ˈماشتوتس مقدسˈ است.

1 – 6 – احیای زبان فارسی به مدد اسطوره ها

اگرچه حفظ اسطوره ها و تاریخ کهن ایرانی، یکی از هدف های سرایش شاهنامه بود، اما چنانکه فردوسی خود نیز اشاره می کند، سی سال روی گردآوری اسطوره های ایرانی کار کرده است تا «عجم و زبان فارسی» را زنده کند.

فرهنگسازی و هماهنگ سازی اسطوره های کهن ملی با باورهای دینی و مذهبی، یکی از هنرهای فردوسی است. امروزه می دانیم که بسیاری از شاهانی که زیر عنوان دودمان های خیالی ˈپیشدادیانˈ و ˈکیانیانˈ در شاهنامه معرفی شده اند، در واقع، نیمه خدایان آریایی هستند که پیش از زرتشت وجود داشتند و برخی از آنها پس از مرگ زرتشت، دوباره به تدریج، به باور ایرانیان بازگشتند. جم، آبتین و پسرش فریدون، کاووس و منوچهر از آن جمله اند. نگارنده قصد ندارد فرضیه ادبی صادر کند و این کار در تخصص وی هم نیست؛ اما شاید تبدیل خدایان آریایی به شاه، عمدا و برای فرهنگسازی و جلوگیری از حساسیت های دینی، توسط فردوسی یا منابع وی، انجام شده باشد. اکنون می دانیم که کیومرث در اوستا نخستین انسان است و جایگاهی تقریبا معادل حضرت آدم (ع) دارد. اما شاهنامه، کیومرث را به عنوان نخستین پادشاه تاریخ معرفی می کند و همین روایت متفاوت شاهنامه، وارد فرهنگ و ادب ایرانی می شود.

ایرانیان در زمان فردوسی، اطلاعی از سلسله هخامنشی نداشتند و به همین دلیل، نامی از این دودمان در شاهنامه برده نشده است. اسکندر نیز پادشاهی نیمه ایرانی و در پایان دودمان کیانیان است که با کیقباد آغاز می شود. از اشکانیان به بعد، روایت شاهنامه کمابیش با تاریخ هماهنگ می گردد.

فردوسی، داستان های عاشقانه (زال و رودابه، بیژن و منیژه، گشتاسپ و کتایون) را نیز در میان حماسه ها و نبردها می آورد که همین، بر جاذبه های شاهنامه اش می افزاید.

2 – فردوسی چگونه زبان فارسی را زنده کرد؟

شاهنامه فردوسی، چنانکه درهمین بخش نشان داده خواهد شد، اثری ژرف بر شکوفایی زبان فارسی داشته است؛ اما نگارش شاهنامه، خود بخشی از جنبشی فرهنگی و اجتماعی بود که از سال ها پیش در ایران آغاز شده بود و فردوسی نیز در بستر چنین جنبشی اقدام به سرودن شاهنامه کرد.

در ادامه، به روندی که پیش از فردوسی آغاز شد و سرانجام، به سرایش شاهنامه انجامید، اشاره می شود:

2 – 1 – جنبش احیای زبان در حوزه دانش

پس از ورود اسلام به ایران، شهروندان ایرانی که از ستم شاهان اواخر دوره ساسانی و مغ های مذهبی به تنگ آمده بودند، جذب آزادی ها و حرمتی شدند که اسلام و قرآن برای همه اقوام و نژادها قائل بود. متاسفانه آنچه عرب ها رفتار می کردند، با چیزی که در قرآن و سیره ی پیامبر (ص) دیده می شد، هماهنگی نداشت.

در یکی دو قرن نخست پس از اشغال ایران، عرب های فاتح همان کاری را با ایرانیان کردند که با ملت های دیگر، مانند عراق، شام، مصر و… می کردند. آنان از هیچ کوششی برای نابودی فرهنگ و تمدن ˈملت های شکست خوردهˈ فروگذار نکردند و سوزاندن کتاب های ارزشمند فارسی میانه، تنها یکی از نمونه ها بود.

عرب ها سخنوران زبان رسمی ایران (فارسی) را با واژه ای تحقیرآمیز (اعجمی) خطاب می کردند.

از سوی دیگر، ایرانیان که هرگز در تاریخ امپراتوری های خود ˈ برده داریˈ نکرده بودند و به این پیشینه ی درخشان خود می بالیدند، اکنون باید بردگی اشراف زادگان عرب را هم تجربه می کردند. خلیفه دوم مسلمانان که فاتح ایران بود نیز به دست یکی از همین برده های ایرانی تبار (پیروز نهاوندی، معروف به ابولولو) کشته شد.

زبان عربی در قرن های نخست پس از اشغال ایران، به تدریج (و نه یکباره) در امور حکومتی، دیوانی، علمی و ادبی جایگزین زبان فارسی شد. بیهوده نیست که زبانشناسان، چند قرن نخست هجری را دوران فترت زبان فارسی می نامند.

اما ایرانیان، بر خلاف ملت های عراق و مصر که تسلیم شده بودند، هویت خویش را نباختند و برعکس، برای استقلال کشورشان دست به شورش های پی در پی زدند. اگرچه برخی شورش ها، مانند قیام بابک خرمدین، از غرب ایران (آذربایجان) سرچشمه می گرفت، اما خاستگاه بیشتر نافرمانی ها در شرق و خراسان بزرگ بود. قیام ابومسلم خراسانی و سپس قیام طاهریان و صفاریان از معروف ترین موارد یادشده است. سپس نوبت به سامانیان رسید.

زمانی که سامانیان در بخارا قدرت را به دست گرفتند، «عربی» نه تنها زبان حکومت، بلکه زبان علم، زبان ادبیات و زبان فاخر نیز بود. «فارسی» زبان عوام و بی سوادان شمرده می شد. ایرانیانی هم که به دنبال علم و دانش می رفتند، همه ی آثارشان را به زبان فاخر (عربی) می نوشتند. شاید بسیاری ندانند که «سیبویه»، بزرگترین زبانشناس و دستورنویس تاریخ عرب، ایرانی بوده، در ایران زاده شده و در ایران دفن شده است!

سامانیان دانشمندان و ادیبان ایرانی را تشویق کردند که به زبان فارسی بها دهند. زمانی که ابوالقاسم سمرقندی، کتاب دینی خود به نام «السواد الاعظم»، شامل باورهای مذهبی حنفیان را نزد امیر اسماعیل سامانی برد، بنیانگذار سامانیان در کمال تعجب بدو دستور داد که کتابش را به فارسی ترجمه کند و گفت: «این کتاب را به فارسی برگردانید تا چنانکه خاص را بُوَد، عام را نیز بُوَد.»

فردوسی، ابن سینا و ابوریحان بیرونی که اندیشمندان معاصر یکدیگرند، همگی از بستر چنین اندیشه ای شکوفا شدند. ابن سینا و ابوریحان، اگرچه بیشتر آثار علمی شان را به عربی نوشته اند، اما از نخستین دانشمندانی هستند که به فارسی نیز کتاب هایی نوشتند و اتفاقا آنجا که به فارسی می نوشتند، بسیار کوشش می کردند که از به کار گرفتن واژه ها و عبارت های بیگانه بپرهیزند.

ابوریحان در کتاب «التفهیم» که پیرامون ریاضیات و نجوم است، آنچنان به پارسی نویسی اهتمام دارد که این اثرش را به جرات می توان به عنوان نمونه ای کلاسیک در رشته های مترجمی و زبانشناسی در ایران تدریس کرد. ابوریحان در این کتاب، زاویه منفرجه را زاویه گشاده، زاویه حاده را زاویه تیز، متساوی الاضلاع را راست پهلو، اسطرلاب را ستاره یاب، زحل را کیوان، مریخ را بهرام و وسط را میانگاه می نامد.

ابوریحان کتاب هایی هم در گیاهشناسی و مطالعه فلزات و جواهر به زبان فارسی دارد.

جالب اینجاست که از مقایسه کتاب های ابوریحان با دانشمندان معاصرش می توان دریافت که آنان برای پدیده های علمی، واژه سازی هم می کردند؛ چنانکه واژه هایشان گاه با یکدیگر فرق داشت. برای مثال، به تفاوت های واژگان التفهیم، اثر ابوریحان و هدایه المتعلمین فی الطب، اثر ابوبکر ربیع بن احمد الاخوینی البخاری توجه کنید:

واژه عربی

معادل فارسی در التفهیم

معادل فارسی در الهدایه

عرق ضارب (شریان)

رگ جهنده

رگ جنبنده

عرق غیرضارب (ورید)

رگ ناجهنده

رگ خون ایستاده

کوکب سیار

ستاره جنبنده

ستاره رونده

کوکب ثابت

ستاره ناجنبنده

ستاره ایستاده

در همین بستر، ابن سینا نیز شکوفا شد. وی در کتاب «مخارج الحروف» که یکی از کامل ترین منابع کهن در علم آواشناسی است، سنت شکنی می کند و اگرچه کتاب به عربی نوشته شده است، اما آواهای زبان پارسی نیز در آن معرفی و آواشناسی می شوند.

ابن سینا هم کتاب هایی به زبان فارسی نوشته است که از آن جمله می توان به دانشنامه علایی اشاره کرد.

2 – 2- فردوسی و جنبش ادبی

اندکی پیش از فردوسی، شاعرانی چون رودکی در دربار سامانیان سروده هایی به زبان فارسی آفریده بودند و حتی برخی، شاهنامه هایی کوچک نوشته بودند که البته گیرایی و اثرگذاری شاهنامه فردوسی را نداشته است.

فردوسی با شاهنامه اش، ادب فارسی را به معنای واقعی کلمه زیر و رو کرد. او به گونه ای بی نظیر، تا جایی که ممکن بود، از کاربرد واژگان غیرفارسی پرهیز نمود.

این اثر ارزشمند،با حفظ وزن شعری و واژه آرایی حماسی اش، سرشار از آرایه های ادبی است.تصویرسازی (imagery) که در بسیاری از داستان ها، به ویژه در آغاز داستان بیژن و منیژه موج می زند را نگارنده در کمتر اثر ادب فارسی دیده است. شاهنامه فردوسی همچنین سرشار از آرایه های تشبیه، استعاره، جناس، ایهام و… است.

ابوالقاسم فردوسی شعرهایی خارج از شاهنامه، از جمله در قالب غزل دارد که جز چند نمونه، بیشتر آنها از میان رفته اند.

فردوسی در زمان حیات خویش، دست کم در میان قدرتمندان، شخصیتی نامحبوب بود. بسیاری وی را به خاطر زنده کردن اسطوره های ملی ایرانی (که مخالفت با دربار خلیفه اعراب شمرده می شد)، سرزنش یا حتی تکفیر می کردند. سلطان محمود غزنوی هم به دو دلیل از فردوسی دل خوشی نداشت؛ نخست آنکه فردوسی شیعه بود و تعصب شیعی خود را در شاهنامه نشان داده بود؛ حال آنکه غزنویان سنی بودند. دوم آنکه فردوسی اصرار داشت که اسطوره های کهن ایرانی را در شاهنامه بگنجاند و نامی از سلسله های معاصر خود نیاورد؛ در حالی که سلطان محمود هم به دلیل تعصب قومی و هم به دلایل دیگر، با این رویکرد موافق نبود.

فردوسی را حتی پس از مرگش اجازه ندادند که در قبرستان مسلمانان دفن شود و گویا یک روحانی به نام «واعظ کرگانی» در این زمینه پیشگام بود. بدین ترتیب، او را در باغ خودش (جایی که امروز آرامگاه اوست)، به خاک سپردند.

بر پایه ی اختلاف فردوسی و سلطان محمود، داستان های بسیاری گفته شده که البته بیشترشان افسانه است.

جالب این است که فردوسی در واکنش به نامهربانی هایی که در زمان حیاتش در حق او روا داشته شد، شعری سروده و در آن، هم به کاخ نشینان طعنه زده و هم پیش بینی کرده است که پس از مرگ، ارزش کار وی را خواهند دانست. بخش هایی از آن شعر را در زیر می خوانید:

بناهای آباد، گردد خراب

ز باران و از تابش آفتاب

پی افکندم از نظم، کاخی بلند

که از باد و باران نیابد گزند

بسی رنج بردم در این سال سی

عجم زنده کردم بدین پارسی

هرآنکس که دارد هش و رای و دین

پس از مرگ، بر من کند آفرین

پیش بینی فردوسی کاملا درست بود. اثری که وی با شاهنامه بر ادبیات فارسی داشت را هیچ ادیبی در تاریخ ایران نداشته است. بسیاری از نویسندگان و شاعران ˈهم عصرˈ فردوسی، نه تنها از او تاثیر پذیرفته اند، بلکه نام وی یا بخشی از شعرهای وی را به صورت تلمیح در سروده هایشان به کار گرفته اند. ناصرخسرو قبادیانی، قطران تبریزی، ازرقی، و مسعود سعد از آن جمله اند. فخرالدین اسعد گرگانی در بخش هایی از ˈویس و رامینˈ، کاملا تحت تاثیر شاهنامه فردوسی بوده است.

این اثرگذاری در شاعران دوره های بعد نیز ادامه داشت. ˈسعدیˈ بوستان را کاملا به پیروی از سبک ادبی فردوسی سروده است. ارادت سعدی به فردوسی را زمانی می توان دید که وی می خواهد بیتی از شاهنامه را به تلمیح در شعر خود استفاده کند: ˈچنین گفت فردوسی پاکزاد، که رحمت بر آن تربت پاک باد: …ˈ

سراینده ی فرامرزنامه، خود را ˈغلام دلپاک فردوسیˈ می نامد.

ˈخسرو و شیرینˈ و ˈاسکندرنامهˈ، هر دو اثر نظامی گنجوی؛ برخی مثنوی های عطار نیشابوری و نیز ˈکلیله و دمنهˈ ی منظوم، اثر قانعی طوسی، کاملا پیرو سبک و زبان شاهنامه هستند.

نظامی گنجوی در اسکندرنامه با ادبیاتی فروتنانه توضیح می دهد که چرا این جسارت را کرده و وارد بخشی از تاریخ شده است که فردوسی بدان پرداخته بود:

سخنگوی پیشینه، دانای توس

که آراست روی سخن چون عروس

درآن نامه کان گوهر سفته راند

بسی گفتنی های ناگفته ماند

اگر هرچه بشنیدی از باستان

بگفتی، دراز آمدی داستان

نگفت آنچه رغبت پذیرش نبود

همان گفت کز وی گریزش نبود

سهروردی برای ایجاد برخی حکایت های عرفانی، از شاهنامه فردوسی استفاده کرده است. حتی از احمد غزالی نقل است که در منبر می گفت: ای مسلمانان! من هر چه در 40 سال بر این منبر به شما گفته ام، فردوسی در یک بیت گفته بود؛ اگر بدان گوش فرا دهید، از همه مستغنی می شوید: «ز روز گذر کردن اندیشه کن، پرستیدن دادگر پیشه کن».

مولوی، حافظ و عبدالرحمن جامی نیز از تاثیر شاهنامه فردوسی برکنار نمانده اند. امروزه ادیبان و زبانشناسان معتقدند که آبشخور برخی اندیشه های خیام و حافظ در ناپایداری و بی اعتباری جهان نیز شاهنامه فردوسی بوده است.

و بالاخره، عبدالرحمن جامی، چند قرن پس از فردوسی، در نگارش ˈبهارستانˈ، زمانی که می خواهد از ناپایداری جهان سخن بگوید، چنین می سراید: «برفت شوکت محمود و در زمانه نماند، جز این فسانه که نشناخت قدر فردوسی».

برای مطالعه بیشتر:

خالقی مطلق، جلال. 1391. ˈشاهنامه فردوسیˈ. دانشنامه زبان و ادب فارسی

ناتل خانلری، پرویز. 1365. ˈتاریخ زبان فارسیˈ. نشر سیمرغ

مصریان، علی. 1384. ˈبازنگری کارنامه بیرونی در زبان فارسیˈ. مجله ی نامه فرهنگستان 1.7

ˈتارخ زبانشناسی، دوره باستانˈ، دانشنامه دنبلید: www.donbelid.com

پیوند به دایره المعارف بزرگ اسلامی:

فردوسی و رابطه معکوس حماسه و زبان / زمان رضاخانی

پیوند به خبرگزاری رسمی کشور:

فردوسی و رابطه معکوس حماسه و زبان

فرهنگستان زبان: آری یا نه؟

نوشته شده توسط , 6 می 2014

فرهنگستان زبان؛ آری یا نه؟

پژوهش و نگارش: زمان رضاخانی

نمایه – در ایران، گروهی از دانش آموختگان زبانشناسی با کار “فرهنگستان زبان” و پیشنهاد واژگان از سوی این کانون، مخالفند؛ گروهی نیز هوادار شیوه ی فرهنگستان هستند. این مقاله می کوشد پس از معرفی ویژگی های ساختاری در زبان های انگلیسی و فارسی، به مقایسه ی زایایی واژگان در این دو زبان بپردازد و از این رهیافت، بهترین پیشنهاد را برای زایایی در زبان فارسی ارایه کند.

 Vocab

** پرسش هایی که در این نوشتار به آنها پاسخ داده می شود:

* چه ویژگی هایی سبب زایایی زبان ها می شود؟

* آیا در زبان انگلیسی هم واژه سازی وجود دارد؟ چه نهادی واژه های نوی انگلیسی را پیشنهاد می کند؟ زبانشناسان انگلیسی تا چه اندازه به ساخت واژه های نو در این زبان بها می دهند؟

* آیا زبان فارسی نیز قابلیت های زبان انگلیسی را دارد؟

* جایگاه فرهنگستان زبان و ادب فارسی اکنون چیست و در آینده چگونه باید باشد؟

1 – پیشگفتار

زبانشناسان، زبان های جهان را با دو شیوه “ˈرده ای” و “ˈنَسَبی” دسته بندی می کنند. در شیوه ی نسبی، ریشه ی تاریخی زبان ها مورد توجه قرار می گیرد، اما شیوه ی رده ای به ساخت و ویژگی های صرفی و نحوی زبان ها می پردازد.

از دیدگاه “رده ای”، برخی زبان ها پیوندی هستند؛ یعنی با افزودن (پیوستن) تکواژهای فراوان به ریشه ی واژه،  می توان نقش های دستوری برای واژه ها آفرید. ترکی، ژاپنی و فنلاندی، معروف ترین نمونه ها از زبان های پیوندی به شمار می روند. در زبان ترکی، «او» {ev} یعنی خانه؛ با افزودن تکواژ “لَر”، “او” را جمع می بندیم و می شود “اولر” (evlar = خانه ها)؛ سپس تکواژ پسوندی «دَن» را به واژه می افزاییم و عبارت “اولردن” (از خانه ها) را می سازیم.

بسیاری از زبان ها، از جمله فارسی، کمابیش سازه های پیوندی دارند، اما سه زبانی که نام برده شد، بنیانشان بر پیوندی بودن است.

برخی زبان ها تصریفی اند؛ یعنی برای تعیین زمان، شخص (اول شخص، دوم شخص،…)، شمار، جنس و وجه (اخباری، امری،…)، شکل واژه ها تغییر می کند و به اصطلاح صرف می شود. عربی و عبری، نمونه هایی آشنا از زبان های تصریفی هستند.

در زبان فارسی باستان (هخامنشی)، اسم، صفت و ضمیر در هشت حالت نحوی (فاعلی، مفعولی، متممی،…)، سه جنس (مذکر، مونث، خنثی) و سه شمار (مفرد، مثنی، جمع) صرف می شد. بیشتر این صرف ها، در فارسی نو کاربردی ندارند.

برخی دیگر از زبان ها، تحلیلی اند؛ یعنی به جای صرف فعل، از نقش نماها (واژگان دستوری و حروف اضافه) استفاده می کنند. برای نمونه، در زبان فارسی، هرگاه شما حرف اضافه ی «را» داشته باشید، ناخودآگاه می دانید که واژه یا عبارت پیش از آن، “مفعول بی واسطه” بوده است. (حسن با یک خودرو، علی را به مدرسه برد). با، از، در، به، و… نیز چنین ویژگی هایی دارند.

زبان های ویتنامی و چینی کلاسیک، نمونه هایی شناخته شده از زبان های تحلیلی هستند.

برخی زبان ها، ترکیبی از ویژگی های پیش گفته را دارند و به همین دلیل، پویایی و انعطاف پذیری بیشتر از خود نشان می دهند. انگلیسی و فارسی، از آن جمله اند. ویژگی های تحلیلی در زبان های انگلیسی و فارسی به شکوه و بالیدن شعر در این دو زبان کمک بسزایی کرده است. شما در تاریخ ادبیات عرب، نویسندگان بزرگی را می بینید که در پهنه ی گیتی نام آور بوده اند، اما هرگز شاعرانی همتای فردوسی، حافظ، مولوی، عمرخیام یا شکسپیر، ادگار آلن پو و دیگران نمی یابید.

از سوی دیگر، ویژگی های پیوندی و اشتقاقی انگلیسی و فارسی به این دو زبان در واژه سازی و پویایی، کمک می کند. و البته اینجاست که تفاوت گویشوران انگلیسی و فارسی آشکار می شود. انگلیسی ها به طور میانگین سالانه 800 واژه ی نو می آفرینند (روزی 2 واژه) که گروهی از آنها جا می افتد و گروهی دیگر به دلایل فنی و زبانشناسی کنار گذاشته می شود.

 2 – نمونه  هایی از زایایی در زبان انگلیسی

در کشورهای اروپایی و آمریکای شمالی، داشتن “ابروی پیوسته” رایج نیست و به همین دلیل، واژه ای هم برای آن وجود نداشته است؛ تا آنکه برای نخستین بار، کسی در سال 1988 میلادی، تصمیم می گیرد برای این پدیده، نام انگلیسی بگذارد. وی از ترکیب پیشوند uni- به معنای یک و تک (unicellular = تک سلولی) و واژه ی eybrow، نوواژه ی unibrow را می سازد و این واژه وارد فرهنگ وبستر نیز می شود.

در سال 1994، کسی برای نخستین بار از ترکیب پیشوند poly- (= چند) و amor (= عشق)، واژه ی polyamory (چند معشوقگی) را می سازد و خیلی زود، شکل های دیگر این واژه مانند polyamorous (چندمعشوقگیانه)، polyamorist (چندمعشوقه گرا) و… نیز در زبان انگلیسی جا می افتد.

در سال 1986، دانشمندان آمریکایی برنامه ی تولید سوخت خودرو از گیاهان را مطرح می کنند و با کمک پیشوند bio- (زیست)، نام biodiesel (زیست سوخت) را بر آن می گذارند.

اوایل دهه 90 میلادی و با گسترش اینترنت، پدیده ی جاسوسی از شبکه نیز به وجود می آید و بدافزارهایی ساخته می شوند که کارشان جاسوسی است. در سال 1994، برای نخستین بار، کسی با ترکیب دو واژه ی spy (جاسوس) و software (نرم افزار)، نوواژه ی spyware (جاسوس افزار) را می سازد.

در سال 2008 و با فراگیرشدن بحران اقتصادی در ایالات متحده، روزنامه های آمریکایی خبر دادند که بسیاری از مردم در تعطیلات تابستان امسال، ترجیح می دهند با توجه به بهای بالای بنزین و هزینه های مسافرت، به جای سفر، در خانه هایشان بمانند. روزنامه ها (برای اولین بار در روزنامه ی USATODAY دیدم) برای این پدیده، واژه هم ساختند: staycation که از ترکیب stay (ماندن) و vacation (تعطیلات) ساخته شده است. Staycation خیلی زود جا افتاد و وارد زبان مردم شد.

3- نسبت فراکافت

موضوع زایایی در زبان، آنقدر برای زبانشناسان انگلیسی مهم است که روش هایی هم برای سنجش “وند”های واژه ساز ابداع کرده اند. برای آشنایی با نسبت فراکافت که سنجه ای برای اندازه گیری “زایایی وند-ها” در زبان است، مثال زیر را می آوریم:

در زبان انگلیسی، صفت secure با پسوند –ity ترکیب شده و واژه ی security به وجود آمده است. در همین زبان، صفت modern نیز با پسوند –ity ترکیب شده و واژه ی modernity به وجود آمده است. با این حال، security در واژه نامه ها سرواژه (مدخل) دارد، اما modernity سرواژه ندارد و به صورت زیرواژه ی modern نمایش داده شده است. این یعنی –ity در مورد صفت secure، زایایی بیشتری نسبت به صفت modern داشته است.

حالا برای سنجش زایایی –ity، می خواهیم بدانیم چه تعداد از واژه های انگلیسی که با این پسوند ساخته شده اند، سرواژه و چه تعداد زیرواژه هستند. یک روش این است که نسب زیرواژه ها به کل واژه های ساخته شده با این پسوند را در زبان انگلیسی به دست می آوریم که این نسبت، در اصطلاح تخصصی، نسبت فراکافت (parsing ratio) نامیده می شود. نسبت فراکافت، زایایی وندها در فرهنگ واژگان را نشان می دهد.

زبانشناسان، نسبت فراکافت وندهای انگلیسی را محاسبه کرده اند که در زیر، شماری از آنها را مشاهده می کنید:

Parsing Ratio

Affix

0.1

ence-

0,17

ity-

0,31

ate-

0,5

dom-

0.51

ness-

0.58

ish-

0.68

like-

0.8

proof-

0.86

less-

بر این پایه، 17% از واژه های مرکب دارای –ity در فرهنگ واژگان انگلیسی، پسوند خود را از دست می دهند و 83% آن را حفظ می کنند. زبانشناسان همچنین دریافته اند که نسبتی مستقیم میان “نسبت فراکافت” (parsing ratio) و “زایایی واقعی در زبان” (productivity) وجود دارد.

4 – زایایی در زبان فارسی و ساز و کار فرهنگستان

فارسی نیز ویژگی های وندافزایی زبان انگلیسی را دارد و با کمک شمار زیادی ریشه، پیشوند و پسوند و نیز با کمک قواعد واژه سازی (ترکیب، آمیزش،…) می توان برای پدیده های نو، واژه های جدید ساخت. برای مثال، در زبان فارسی، با افزودن پسوند –مند به اسم، می توان صفت هایی با بار معنایی مثبت آفرید (هوشمند، خردمند، توانمند،…). اکنون نگارنده، واژه ای نو (ترازمند) را برای نخستین بار در این جمله به کار می برد: «برج میلاد، سازه ای ترازمند و استوار است.» ترازمند، واژه ای است که نگارنده ساخته و احتمالا تاکنون نشنیده اید، اما همگان معنای آن را درک می کنند.

در ایالات متحده آمریکا، تا جایی که نویسنده می داند، چیزی به نام فرهنگستان زبان انگلیسی با کارکردی که ما می شناسیم وجود ندارد. اما مردم آمریکا، روزنامه نگاران و صنعت کاران و فن آوران، با روش های واژه سازی در زبان خود آشنا هستند و زایایی زبان از جانب توده های مردم انجام می شود.

در ایران، فرهنگستان زبانی داریم که آخرین واژه های مصوبش که روی تارنمای رسمی اش قرار دارد، در سال 1389 (4 سال پیش) تصویب شده بود؛ این فرهنگستان بسیار کند عمل می کند و با آنکه سازمانی دولتی است، گاه رسانه های دولتی هم به واژه های مصوب آن بها نمی دهند. از سوی دیگر، بسیاری از رسانه های ایرانی، ظاهرا نه گرایشی به زایایی زبان فارسی دارند و نه با روش های واژه سازی و “وند”های این زبان آشنا هستند.

از سوی دیگر، گروهی از دانش آموختگان زبانشناسی (که تعدادشان هم کم نیست)، با کار فرهنگستان و واژه سازی در زبان مخالفند. این عده به سخن زبانشناسان بزرگ تکیه می کنند که “آنچه مردم می گویند” درست است و نه آنچه به مردم تجویز شود.

اشتباه روشنفکران زبانشناس ما، این است که مفهوم زایایی را با دو مفهوم “تجویزی” یا “توصیفی” بودن دانش زبانشناسی اشتباه گرفته اند: زبانشناسان قدیم، دستور، واژگان و حتی آواشناسی زبان های کلاسیک را “درست” و گویش های رایج میان مردم را “نادرست” می انگاشتند. “ابن ابی اسحق” (از زبانشناسان قدیم عرب) می گفت زبان بادیه نشینان و کپرنشینان صحرا، اصیل و درست است؛ وی دستور زبان خود را نیز بر آن پایه نوشته بود. زبانشناسان قرون وسطی در اروپا هم مبانی دستور لاتین را وارد دستور زبان های خویش می کردند و مردم را تشویق می نمودند که در واژه سازی، از ریشه های واژگان لاتین استفاده کنند.

زبانشناسی نوین، بنیادش را بر آن گذاشت که آنچه امروز مردم به کار می برند، اصالت دارد و کار زبانشناس، تجویز نسخه های کلاسیک نیست.

البته فضای آرمانی برای زبان فارسی، روزی است که زایایی و واژه سازی در این زبان، مانند آمریکا و کشورهای انگلیسی زبان، از درون توده های مردم و از دانشمندان و اهل قلم سرچشمه بگیرد. نگارنده تصور نمی کند چنین فضایی، فعلا در ایران وجود داشته باشد؛ پس ضمن آنکه باید روحیه زایایی زبان و آموزش واژه سازی را در میان مردم تقویت کنیم، باید تا رسیدن به فضای آرمانی، وجود نهادی به نام فرهنگستان زبان و ادب پارسی را هم غنیمت شمریم. حتی در روزی که رسانه ها، نوآوران و سخنوران ایرانی در زایایی زبان فارسی شریک شدند هم فرهنگستان زبان و ادب فارسی می تواند نقشی هدایتگرانه و دانشورانه داشته باشد.

 —–

×× مقاله ی بالا، نخستین بار در خبرگزاری رسمی کشور منتشر شده است؛ روی پیوند خبر کلیک کنید:

ضرورت توجه به زایش زبان فارسی

پیوند مقاله در دایره المعارف بزرگ اسلامی:

ضرورت توجه به زایش زبان فارسی / زمان رضاخانی

—–

منابع:

1 – صفوی، کوروش. 1391. آشنایی با تاریخ زبان های ایرانی

2 – Haspelmath, Martin.2010. Understanding Morphology

3 – دانشنامه دنبلید: www.donbelid.com

4 – دانشنامه بریتانیکا: www.britannica.com

5 – واژگان جدید، فرهنگ واژگان وبستر:

http://www.merriam-webster.com/info/new_words.htm

6- واژه های مصوب فرهنگستان: www. http://persianacademy.ir/fa/word

تاریخ زبانشناسی – دوره باستان

نوشته شده توسط , 25 آوریل 2014

تاریخ زبانشناسی

دوران باستان

زبانشناسی چیست؟

مطالعه علمی زبان را دانش زبانشناسی می گویند. این شاخه از دانش، شامل توصیف زبان ها، یافتن ریشه های زبان و بررسی فراگیری زبان است. افزون بر این، زبانشناسی به ارتباط میان گویش ها و چگونگی تغییر در گذر زمان می پردازد. شاخه ای از زبانشناسی نیز بررسی مقوله زبان در بافت فرهنگی را مورد توجه قرار می دهد. با نگاهی به فهرست این تارنما (در زیرمجموعه ی زبانشناسی)، می توانید با شاخه هایی از این علم آشنا شوید.

اما بشر از چه زمان به فکر مطالعه و بررسی زبان افتاد؟ کهن ترین سندهای موجود درباره بررسی زبان به هزاران سال پیش باز می گردد. زبانشناسی در دوران باستان، معمولا واکنشی به هراس از تغییر زبان بود و چنانکه خواهیم دید، ارتباطی تنگاتنگ با مذهب و دولت داشت.

الف سنت بابل

Babylonian

خط میخی بابلی

قدمت کهنه ترین مدارک موجود درباره زبانشناسی که به خط میخی روی لوحه های گلی نوشته شده است، به چهار هزار سال پیش می رسد. در نخستین قرن های هزاره­ی دوم پیش از میلاد، روش های دستوری در زبان بابلی پی ریزی شد که تا 2500 سال دوام آورد. متن های به جا مانده از اوایل این دوران، شامل فهرستی از واژگان زبان سومری و متن های مذهبی و حکومتی است.

«سومری» زبانی مستقل[1] (بی هم خانواده) بود که کم کم داشت جای را خود به عنوان گویش غالب به زبان آکدی[2] می داد. با این حال، زبان سومری، همچنان یک زبان فاخر به شمار می رفت و در امور مذهبی و حکومتی به کار گرفته می شد. بنابراین، سومری باید به عنوان یک زبان خارجی آموزش داده می شد و برای این کار، زبان دانان داده هایی از این زبان را می نوشتند.

با گذر چند قرن، این متن ها شکل کامل تری به خود گرفت و هر واژه با ترجمه­ی آکدی اش ثبت شد. بالاخره در متن های تازه تر، فهرست ها نه تنها شامل تک واژه ها، بلکه شامل شکل های گوناگون واژه ها نیز می شد. برای مثال، یک متن 227 شکل متفاوت فعل gar به معنای «گذاشتن» را ثبت کرده است.

ب سنت هندو

vedas

سرودهای ودا به زبان سانسکریت

ریشه های سنت زبانشناسی هندو به یکهزار سال پیش از میلاد باز می گردد. تغییراتی که در زبان سانسکریت در شرف رخ دادن بود، مهمترین دلیل شکل گیری این سنت به شمار می رود. در این سال ها، سانسکریت زبانی مقدس و ویژه­ی آیین های مذهبی بود و ثبت این زبان باستانی، به منظور حفظ آن و تداوم آیین های مذهبی، از جمله خواندن سرودهای «ودا» انجام می شد.

پانینی (حدود 500 پیش از میلاد) معروف ترین دستورنویس مکتب هندو بوده است. کتاب دستور وی، شامل آواشناسی و تکواژشناسی می شد. وی در آواشناسی حتی به واج شناسی نیز پرداخته و تفاوت تلفظ واژگان به صورت جداگانه و در بافت جمله را مورد بررسی قرار داده است. قوانین واژه سازی، بخش عمده ای از کتاب دستور پانینی را شامل می شود.

سنت زبانشناسی هندو، بسیار پیشرفته تر و کامل تر از شاخه های این علم در اروپای کهن بود و تا قرن ها این پیشتازی خود را حفظ کرد.

پ سنت یونانی

سنت زبانشناسی یونانی، اندکی پس از سنت هندو به وجود آمد و در اینجا نیز دگرگونی های زبان که رزمنامه های «هومر» را نیازمند توضیح و تفسیر می کرد، مهمترین عامل شکل گیری مطالعات زبانشناسی بود. یونانیان بر پایه­ی سنت قدیمی خود، زبان را از منظر فلسفه نیز بررسی کردند؛ بدین ترتیب، افزون بر اجزاء سخن، به این موضوع هم پرداختند که ریشه زبان چیست، ارتباط میان زبان و تفکر چگونه است و آیا ارتباط میان شکل (form) و معنا در زبان، امری طبیعی است و یا قراردادی.

افلاطون (347 – 427 ق.م) در کتاب «کراتیلوس[3]» از زبان سقراط شرح می دهد که واژگان زبان، در اصل، ارتباطی طبیعی با معنایشان داشتند و بعدها، قراردادها و نوآوری های بشری به آن افزوده شده است. ارسطو (322 – 384 ق.م)، برعکس افلاطون، هوادار نظریه قراردادی بودن ارتباط میان شکل و معنا است.

شرح کوتاهی که «دیونیسیوس تراکس[4]» یکصد سال پیش از میلاد بر زبان یونانی نوشته، کهن ترین دستور زبان اروپایی است که تا امروز به جا مانده است. این کتاب به آواشناسی و تکواژشناسی (شامل اجزای سخن) پرداخته و بر کار دستورنویسان پس از خود، تاثیری ژرف داشته است.

نخستین اثر مربوط به نحو در زبان یونانی، حدود دویست سال بعد، توسط آپولونیوس دیسکولوس[5] (حدود 110 – 175 میلادی) به رشته تحریر درآمد.

برای مطالعه

ارتش اسکندر مقدونی در سال 331 ق.م. ایران را اشغال کرد و دوران هلنی از 323 ق.م.(مرگ اسکندر) آغاز شد و تا 31 ق.م. ادامه یافت.

«اقلیدس» و نوشتارهای معروف وی درباره هندسه، «ارشمیدس» و فرمول محاسبه عدد پی، «اراتوستن» و تقریبا همه دانشمندان بزرگ یونانی، محصول همین دوران طلایی (دوران هلنی) هستند.

بعید نیست گذار زبانشناسی یونانی از دوران «ذهنی و فلسفه – محور» به دوران «عینی و دانش – محور»، زیر تاثیر آشنایی با دستورهای شرقی پس از حمله اسکندر مقدونی صورت گرفته باشد. چنانکه دوران طلایی علم یونان که به دوران «هلنی» شهرت دارد نیز دقیقا از زمان اشغال ایران توسط اسکندر و آشنایی یونانیان با علوم شرقی آغاز شد. مشهور است اسکندر مقدونی که در کودکی شاگرد ارسطو بود، حکیمان و دانشمندان ایرانی را جمع کرد و آنان، کتاب هایی را به زبان یونانی ترجمه کردند و به یونان فرستادند. متاسفانه بیشتر کتاب های ایرانیان در پایان سلسله ساسانی، به دستور «عمر بن خطاب» به عنوان هیزم سوزانده شد و دقیقا مشخص نیست که چه بخشی از دانش شرق از طریق ایران به یونان منتقل شده است.

ت سنت روم

رومیان راه زبانشناسان یونانی را ادامه دادند. انگیزه رومیان نیز دگرگونی هایی بود که در زبان گفتاریشان شکل می گرفت. تمرکز زبانشناسان رومی بر روی تکواژشناسی، به ویژه اجزای سخن و شکل های اسم و فعل بود؛ بدین ترتیب، بخش های عمده ای از نحو در سنت زبانشناسی رومی نادیده گرفته شده است.

«وارو[6]» (27 – 116 ق.م.) زبانشناس معروف رومی است که کتاب چندجلدی دستور زبان لاتین را نوشت. تنها حدود یک چهارم از این کتاب هنوز باقی است. بعدها، گرامر «دوناتوس» (قرن 4 میلادی) و «پریسکان» (قرن 6 میلادی) بر اروپای قرون وسطی بسیار تاثیر گذاشت.

ث سنت اسلامی

سنت زبانشناسی یونان بر زبانشناسان اسلامی تاثیر بسیاری گذاشت. «عربی» زبان دانش در قرن های نخستین اسلامی بود و زبانشناسان مسلمان، به موضوع تکواژشناسی بسیار بها می دادند. همچنین، جستارهای دقیق در آواشناسی، یکی از ویژگی های سنت اسلامی به شمار می رود.

ابوالاسود الدوالی (حدود 688 – 607 میلادی)، از یاران علی ابن ابی طالب و احتمالا نخستین زبانشناس عرب است. او همچنین نخستین کسی است که اِعراب (نشانه های زیر و زبر) را در نوشتارهای عربی به کار برد.

ابن ابی اسحاق (عبدالله ابن ابی اسحق الحضرمی، وفات: 735 میلادی)، احتمالا نخستین دستوری زبان عربی است. او دستور زبان عربی را برپایه ی کاربرد عرب های بادیه نشین، نوشت. زبان بادیه نشینان در شبه جزیره عرب، “خالص و پاک” شمرده می شد.

وی نخستین کسی است که از سامان گرایی و قرینه سازی (analogy) در زبانشناسی برای زبان عربی استفاده کرده است.

شاگردانش: هارون بن موسی (تجویزگرا، پیشگام در مکتب کوفه)، عمرو بن الاعلی (توصیف گرا، پیشگام در مکتب بصره) بودند.

سیبویه (796 – 760 میلادی) دانشمند ایرانی که در همدان زاده شد و در شیراز درگذشت، به عنوان نخستین دستورنویس و بزرگترین زبانشناس کلاسیک عرب شناخته می شود. کتاب قواعد عربی وی، به نام الکتاب، با نحو آغاز می شود و با تکواژشناسی پایان می یابد؛ یک بخش مربوط به آواشناسی نیز پیوست انتهایی کتاب است. الکتاب همچنین از این نظر شایان توجه است که هر فصل از آن، با تعریف واژه های کلیدی آغاز می شود که در همان فصل شرح داده خواهند شد. الکتاب احتمالا نخستین کتابی است که به نثر در زبان عربی منتشر شده است.

ابن سینا (1037 – 980 میلادی) که در بخارا زاده شد و در همدان درگذشت، یکی از نخستین زبانشناسان تاریخ است که کتابی مستقل درباره آواشناسی به رشته تحریر درآورد. وی با تکیه بر دانش پزشکی خود، فصلی از کتابش را به معرفی دستگاه های گفتاری (حلق، حنجره و زبان) اختصاص داده که از این نظر، کار وی به رویکرد زبانشناسان معاصر جهان شبیه است. ابن سینا در این کتاب که «مخارج الحروف» نام دارد، افزون بر آواهای زبان عربی، آواهای زبان های دیگر، مانند فارسی و غیره را نیز بررسی کرده است که این کار، الگویی برای زبانشناسی معاصر محسوب می شود.

   برای مطالعه

یحی بن خالد، وزیر دربار عباسی، در بغداد مناظره ای علمی –زبانشناسی میان سیبویه به نمایندگی از مکتب بصره و الکسائی الکوفی به نمایندگی از مکتب کوفه برگزار کرد.

یکی از پرسش های مناظره این بود که اگر بخواهیم بگوییم «من همیشه گمان می کرده ام که نیش عقرب دردناکتر از نیش زنبور است؛ و یقینا چنین است»، بخش انتهایی جمله را چگونه باید گفت؟ (توجه کنید در زبان عربی فعل استن وجود ندارد و واژه های “چنین” یا “او” باید با قید جنسیت و فاعلی و مفعولی بودن ذکر شود)

سوال اینگونه بود: «قد كنتُ أظن أنّ العقربَ أشدُّ لسعةً من الُّزنبُور؛ فإذا هو هي، أو فإذا هو إياها»

الکسائی «فاذا هو ایاها» را برگزید، اما سیبویه با استدلال زبانشناسی، اثبات کرد که در انتهای جمله، به جای «فاذا هو ایاها» (sure enough he her) باید گفت «فاذا هو هی» (sure enough he she).

در پایان جلسه، کسانی که به عنوان داور حضور داشتند گفتند که آنان به عنوان کسانی که زبان مادری شان عربی است، استدلال الکسائی را می پذیرند و او را برنده مناظره می دانند.

بعدها، همه زبانشناسان و دستورنویسان عرب، استدلال سیبویه را پذیرفتند. امروزه نیز الگوی سیبویه در این مورد پذیرفته شده است. برخی می گویند الکسائی به داوران رشوه داده بود و برخی نیز تعصب عربی را عامل هواداری داوران از الکسائی دانسته اند.

سوال یادشده در مناظره سیبویه و الکسائی به «مسئله زنبوریه» شهرت دارد.

 


[1] An isolate language

[2] Akkadian

[3] Cratylus

[4] Dionysius Thrax

[5] Apollonius Dyscolus

[6] Varro

ساخت شناسی واژگانی روستاهای طالقان

نوشته شده توسط , 9 مارس 2014

ساخت شناسی واژگانی روستاهای طالقان

ویراست دوم

زمان رضاخانی

پیشگفتار

جاینام شناسی چیست؟

جای نام شناسی (toponymy)، شاخه ای از نام شناسی (onomastics) و آن شاخه ای از واژه شناسی (lexicology) در علم زبانشناسی است.

نامشناسی اصطلاحی کلی است که شاخه های دیگری چون anthroponomastics، یعنی بررسی نام افراد دارد. شاخه ای که به بررسی نام مکان ها می پردازد را جاینام شناسی می خوانیم.

جرج استوارت، از پیشگامان جاینام شناسی و بنیانگذار انجمن نام ها در آمریکا (American Names Society)، کتاب برجسته خود به نام «نام سرزمین ها: روایتی تاریخی از نامگذاری مکان ها در ایالات متحده» را در سال 1945 منتشر کرد.

در ایران، جاینام شناسی جدی گرفته نشده است و آنچه درباره ریشه­ی نام شهرها و کوه ها گفته می شود، در بسیاری از موارد نه بر اساس مطالعه زبانشناسی، بلکه بر مبنای باور عام یا حدس و گمان فردی بوده است.

ساخت شناسی واژگانی روستاهای طالقان، چندین سال پیش در اینترنت منتشر شد و به دلیل نو بودن کار، مورد استقبال فراوان قرار گرفت. در ویرایش دوم این اثر، بسیاری از نقص ها و اشتباه های ویرایش نخست اصلاح شده، بخش مربوط به “ارتباط نداشتن گویش طالقانی با زبان تاتی” به طور کامل افزوده شده، روستاهایی که در شمال ایران از نظر ریشه با هر روستای طالقان همخوانی دارد برای مطالعه بیشتر آورده شده، و روستاهای بیشتری به فهرست ویرایش نخست افزوده شده است.

نگارنده از کارشناسان رشته زبانشناسی و از اهالی طالقان درخواست می کند تا با همفکری و ارایه دانسته های خود، به اصلاح و پربارتر شدن این نوشتار کمک کنند[1].

1 – معرفی طالقان

Taleghan

عکس ماهواره ای: موقعیت تقریبی طالقان نسبت به شهر آبیک (آزادراه کرج – قزوین) و جاده ای که از آزادراه جدا می شود

برای بزرگ شدن عکس ماهواره ای، روی آن کلیک کنید

*** *** ***

«طالقان» شهرستانی بزرگ، کوهستانی، و روستانشین در شمال غربی استان البرز است. حرفه ی بیشتر مردم این بخش از استان البرز باغداری، دامداری، و کشاورزی (زراعت و زنبورداری) است.

طالقان از شمال شرقی به جنوب غربی حدود 80 کیلومتر و از شمال به جنوب حدود 15 کیلومتر درازا و پهنا دارد. شاهرود، یکی از معروفترین رودهای ایران، در طالقان سرچشمه می گیرد. بیش از 15 جویبار و چشمه سار در طالقان به شاهرود می ریزد. این رودخانه پس از پیوستن به رود قزل اوزن، سفیدرود را می سازد و به دریای خزر می ریزد.

سدی که در طالقان روی شاهرود ساخته شده، تامین کننده آب مورد نیاز برای آبیاری دشت قزوین و بخشی از آب آشامیدنی تهران است.

Zidasht

خانه ای ویلایی کنار شاهرود، نزدیک به زیدشت

روستاهای طالقان بر دامنه های جنوبی و شمالی در ارتفاع 1400 تا 2600 متر از سطح دریا ساخته شده است[2].

طالقان خاستگاه بسیاری از شخصیت های بزرگ فرهنگی در ایران است که از آن جمله می توان به درویش عبدالمجید طالقانی (استاد بزرگ خط شکسته)، غلامحسین امیرخانی (استاد بزرگ نستعلیق)، درویش خان (استاد بزرگ موسیقی سنتی)، جلال آل احمد (از بنیان گذاران داستان نویسی در ادبیات معاصر ایران)، آیت الله سید محمود طالقانی و… اشاره کرد.

2 – تبارشناسی مردم طالقان

Taleghan 1

روستاهای طالقان معمولا شامل گروه خانه ها در میان، و باغها و زمین های کشاورزی در پیرامون است

طالقانی ها به گویشی سخن می گویند که از نظر زبانشناسی به خانواده زبان های ایرانی غربی وابسته است. نسل های جوان طالقان و تقریبا همه مهاجران طالقانی تبار، گویش اصیل طالقانی را کمابیش فراموش کرده اند. اما کهنسالان طالقانی که هنوز در روستاهای این منطقه زندگی می کنند، گویشی دارند که در نگاه نخست، چیزی شبیه به لهجه های گیلکی و مازندرانی است.

همانندی هایی که میان روستاهای طالقان و نام روستاها و شهرهای مازندران و گیلان وجود دارد و در این پژوهش به آنها اشاره شده است، از همین تبار یکسان سرچشمه می گیرد.

104 اثر تاریخی طالقان در سازمان میراث فرهنگی کشور ثبت شده است؛ طالقان از نظر محوطه های تاریخی ثبت شده در میان شهرستان های تابع استان های تهران و البرز، مقام نخست (32 محوطه) را داراست. دیرینگی برخی از این محوطه ها، مانند آثار موجود در حومه ی روستاهای نویز، جوستان، و دهدر، به هزاره ی نخست پیش از میلاد مسیح می رسد و این نشان می دهد که در رمزگشایی از نام روستاهای این شهرستان باید به زبان و فرهنگ آن دوره از تاریخ ایران توجه ویژه داشت.

2 – 1 – افسانه تات

در برخی منابع عامیانه و ناموثق آورده شده که زبان مردم طالقان، گویشی از زبان تاتی است! باید دانست که «تاتی» از دیدگاه زبانشناسی و مردم شناسی، دارای دو هویت مستقل است:

الف – زبانی که گروهی از ایرانی زبانان در داغستان و جمهوری آذربایجان بدان سخن می گویند و به دو دسته تقسیم می شود:

الف – 1 – تاتی شمالی که کلیمیان داغستان (دربند)، و منتهی الیه شمال شرقی جمهوری آذربایجان (کوبا، وارتاشن) بدان سخن می گویند.

الف – 2 – تاتی جنوبی که مسلمانان و شماری از مسیحیان شمال شرقی جمهوری آذربایجان (دیویچی، لاخیج، و شبه جزیره آپشرون در شرق باکو) بدان سخن می گویند

ب – ترک ها به هر پارسی یا ایرانی زبانی که در قلمروی اکثریت ترک نشین به زبانی غیر از ترکی سخن می گفته است، عنوان «تات» (یعنی غریبه و بیگانه) می داده اند. این مفهوم از زمان «محمود بن حسین بن محمد کاشغری» که در قرن پنجم هجری در قرقیزستان می زیسته تا شمس الدین سامی و نویسندگان و اندیشمندان معاصر ترک زبان در کتاب های ترکی دیده شده است. اصولا ایرانی زبانان جمهوری آذربایجان نیز به این دلیل «تات» هستند که آذری ها چنین لقبی به آنان داده اند.

بسیاری از زبانشناسان، ریشه واژه ی تاجیک را نیز «تات + جیغ» می دانند. جیغ پسوند تصغیر است و «جغله» (بچه) نیز از همین ریشه می باشد. بر این اساس، ترک های آسیای میانه، ایرانی زبانان آن منطقه را با لفظی تحقیر آمیز خطاب می کردند و این نام بر آنان مانده است؛ هرچند، امروز تاجیکان با قرار دادن نشان «تاج» در وسط پرچم سبز و سپید و قرمز، معنای آن را کاملا تغییر داده اند و خود را از تبار شاهان (تاجی) معرفی می کنند.

دلیل آنکه امروزه بسیاری از مردمان دامنه های جنوبی البرز نیز تات نامیده می شوند، همین است. اگرنه، زبان تاتی که در جمهوری آذربایجان استفاده می شود، نه تنها از نظر واژگان، بلکه از دیدگاه دستوری و صرفی هم اختلافی فاحش با گویش طالقانی دارد. یکی دانستن گویش طالقانی و گویش تاتی، همان قدر عجیب است که بگوییم تهرانی ها به زبان کردی سخن می گویند. بسیاری از واژگان کردی و تهرانی یکی است، هردو از خانواده زبان های ایرانی هستند، اما تفاوت های گفتاری و صرفی آنقدر هست که نتوان هر دو را یک زبان دانست.

2 – 2 – نمونه هایی از تفاوت گویش های طالقانی و تاتی

 ترجمه­ی «من و پسرم به سینما رفتیم» در گویش طالقانی می شود «مُنُ پسرم بِشِیم سینما» یا «پسرمی همراه بِشِیم سینما». بنابراین، “اضافه بایی – همراهی” در طالقانی صرف نمی شود. اما در هر دو گویش تاتی شمالی و جنوبی، اضافه­ی بایی صرف ویژه­ی خود را دارد: me-revoz = با من (تاتی شمالی)، man-āz = با من (تاتی جنوبی).

در نمونه ای دیگر، تاتی های جنوبی می گویند kufid ba chuvāz (با چوب بکوبید)، اما همین جمله در گویش طالقانی بدین شکل گفته می شود: «چوبی همراه بُکوتان».

در حالت ملکی، ترجمه «این خانه از آن من است» به تاتی شمالی می شود «in xune enme» و در تاتی جنوبی می شود «in xuna alman». در حالی که طالقانی ها می گویند «این خانَه مینیَه».

در گویش تاتی، مضاف الیه به دنبال مضاف می آید و تنها در صورتی که مضاف مختوم به e باشد (شمالی) و یا مختوم به a و ā باشد (جنوبی)، کسره­ی اضافه (-y) می گیرد:

خواهر علیرضا = Xahar Alireza یا Xahar en Alireza(تاتی شمالی)

خانه پدر = Xune-y bebe یا xune-y an piar  (تاتی جنوبی)

اما در گویش طالقانی، مضاف به دنبال مضاف الیه می آید. برای مثال، «تولد خواهرزاده ام» به طالقانی اینگونه گفته می شود: «خوارزامی تولد» (Xuārzāmi tavallod)

در گویش تاتی، بسیاری از / د/ های فارسی، به صورت / ر/ تلفظ می شوند. برای مثال، در تاتی جنوبی، دیرن به جای دیدن گفته می شود؛ حال آنکه طالقانی ها فعل دیدن را به شکل widan یا گاه همان «دیدن» تلفظ می کنند.

در همین گویش (تاتی جنوبی)، به رسیدن resiran و به زدن zaran گفته می شود. اینها نیز در مورد گویش طالقانی صادق نیست.

2 – 3 – نیاکان طالقان

حضور پنج قوم «آمرد»، «تپور»، «گیل»، «دیلم»، و «تالوش» در شمال ایران، کهن ترین دانسته های ما درباره ی ساکنان آن سامان است. نباید «آمردها» را با «مردی ها» که هرودوت به عنوان شاخه ای از قوم پارس معرفی می کند، اشتباه گرفت؛ آمردها ماد تبار و مردی ها پارس تبار بودند. شهر «آمل» نیز زمانی «آمرد» نامیده می شد و همانگونه که «پرد» به «پل» تبدیل شد، «ر» در آمرد نیز به «ل» در آمل بدل و «د» در آخرِ واژه حذف شد. درضمن «تپور» و «تیپر» از نگاه معنایی، ارتباطی با کوهستان و نواحی بلند دارد و واژه «تپه» در فارسی امروز هم از آن ریشه است. از این رو، باستان شناسان بر این باورند که تپوری ها در بخش های کوهستانی و «آمرد» ها در بخش های جلگه ای استان مازندران ساکن بوده اند. گفته می شود «گیل» ها نیز در بخش های ساحلی و «دیلیمیان» در بخش های کوهستانی استان گیلان (رودبار و…) سکنی داشتند. بالاخره اینکه، «تالوش» ها همان قومی هستند که یونانیان از آنان با نام «کادوسیان» نام می برند و شاید با شهر و گویش تالش ارتباطی داشته اند. در اساطیر کهن ایرانی آمده است که فرماندهی بنام «گیل» در نیروی دریایی ارتش ایران، کشتی های طوفان زده ی ایرانی را از یونان به کشور بازگرداند و نزد داریوش بزرگ آورد.

برخی تاریخ نویسان گفته اند که فرهاد اول، پادشاه اشکانی، آمردها را از منطقه ای که امروز «مازندران» نامیده می شود کوچاند و به سرزمین های شرق «ورامین» آورد. به هر روی، پس از خروج یا ضعف آمردان، تپوریان قدرت را بدست گرفتند و منطقه به نام آنان «تپورستان» نامیده شد. تپورستان، همچون بسیاری دیگر از ولایات ایران در دوران اشکانی، بصورت ملوک الطوایفی و نیمه مستقل از دولت اداره می شد، اما در زمان ساسانیان، کمابیش، زیر کنترل دولت مرکزی بود و سکه هایی نیز به نام همان منطقه ضرب شده است. در زمان «اردشیر بابکان»، بنیانگذار سلسله ی ساسانی، فردی بنام «گشنسپ» بر تپورستان، گیلان، رویان، و دماوند حکومت داشت. پس از انقراض آل گشنسپ، «کیوس» که گفته می شود مذهب مزدکی داشت برای 7 سال در راس قدرت بود و سپس، «خسرو انوشیروان» او را از ترس گسترش آیین مزدک برکنار کرد و «زرمهر» را جایگزین نمود. آل زرمهر تا هنگام حمله ی اعراب در آن منطقه حاکم بوده اند و پس از آن نیز با تازیان مقابله کردند.

پس از حمله ی تازیان، عرب ها «تپورستان» را «طبرستان» نامیدند. مردمان سرزمین های شمالی ایران، بسیار به دولت و آیین گذشته شان پایبند بودند و سالها در مقابل تازیان عرب مقاومت کردند. در میان ایشان، دیلم ها بیش از دیگر اقوام شمالی در مبارزه با عرب ها مشهورند. این قوم آنچنان عرب های مهاجم را به چالش کشید که تازیان ناگزیر، به خلق روایت ها و حدیث های دروغین برای جلب کمک از دیگر مسلمانان روی آوردند. برای مثال روایت شد که پیامبر اکرم (ص) جنگ مسلمانان با دیلمان را پیشگویی کرده بود و فرموده بود: «قزوین دری است از درهای بهشت. با دیلمان جنگ می کنند؛ شهدای آنجا مانند شهدای بدر هستند»

در روایت دیگری که البته راوی مستند دارد و درست به نظر می رسد، «احمد بن ابراهیم دورقی» به نقل از «خلف بن تمیم» به نقل از «رائده بن قدامه» به نقل از «اسماعیل» به نقل از «مره» می گوید: «علی بن ابیطالب (رضی الله عنه) فرمود از شما هرکس از جنگ با معاویه کراهت دارد، عطا بستاند و به جنگ دیلمان رود. پس چهار هزار یا پنج هزار از جنگ با معاویه روی بگرداندند و من یکی از آنان بودم؛ ما همه عطا خود گرفتیم و به دیلمان شدیم.»

حتی سالها پس از حاکمیت خلیفه ی عرب بر تمام ایران، ساکنان شمال هر از گاهی دست به شورش علیه تازیان می زدند. چنانکه «ابن واضح یعقوبی» در شرح دوران «ابوجعفر منصور عباسی» می نویسد: «مردم طالقان شورش نمودند و (خلیفه ی عباسی) «عمر بن علاء» را بر سر آنان فرستاد و او طالقان و دنباوند و دیلمان را فتح کرد و از دیلمان اسیران بسیار گرفت و…»

می توان حدس زد که نام طالقان پس از پیروزی اعراب، بر این منطقه گذاشته شده است. «تل»، احتمالا وام واژه ای از زبان عربی است که امروز هم در گیلان و مازندران به منطقه ای بلند گفته می شود؛ با این حال، مردم طالقان از دیرباز، «بلندترین» منطقه را «تل» می نامیدند. برای مثال یک طالقانی به بالاترین منطقه از روستای خود ممکن است بگوید: «تَلی سر» (سر یا بالای تل). به هر روی، «طالقان» شکل عربی شده ی «تلکان»، یعنی «سرزمین پر کوه» است.

برخی گفته اند نام طبرستان تا زمانی سلجوقیان، و برخی هم گفته اند تا هنگام حمله ی مغول به ایران، بر منطقه بود و سپس نام «مازندران» رایج شد. «مازندران» گویا با دیوهای «مازنی» که مسکن شان در آن سامان بوده است ارتباط دارد. به یاد داشته باشید که «دیو» در زبان اصیل هند و اروپایی به گروهی از خدایان اطلاق می شده است و زرتشت با معرفی «اهورامزدا»، بعنوان خدای یکتا، «دیوان» را گمراه کنندگان بشر نامید و معنای منفی دیو در فارسی امروز هم برگرفته از آموزه های زرتشت است. هنوز هم این واژه (دیو) با اندکی تفاوت در گویش، در بسیاری از زبان های خانواده ی هند و اروپایی به معنای «خدا» بکار می رود: فرانسوی، dieu؛ اسپانیایی، dios؛ ایتالیایی، dio، و…

به هر حال، مازندران را می توان اینگونه تجزیه نمود:

ماز: بزرگ، این واژه در زبان پهلوی بصورت «مَس» در آمده؛ زرتشتیان هنوز هم به مادربزرگ «مِمس» و به پدربزرگ «بامس» می گویند.

اندرا (ایندرا): خدای جنگجو و حاکم آسمان و باران در باور آریاییان کهن.

با این ترتیب، مازندران یعنی سرزمین خدای باران یا سرزمین ایندرای بزرگ.

درباره نام «گیلان» چیز قاطعانه ای نمی توان گفت. عده ای گفته اند گیل یعنی شجاع و قهرمان؛ بی آنکه دلیل زبانشناسانه ای ارایه کنند. عده ای هم گفته اند که گیلان شکل دگرگونه شده ی «ورنه» است. ورنه نامی است که اوستا به منطقه شمال ایران داده و معنی آن «پوشیده از جنگل» است. آنچه مسلم است، این است که «-ان» در این نام، پسوند مکان ساز است و باید به دنبال معنای گیل بود. همین قدر مسلم است که:

الف) گیل، چنانکه در بالا گفته شده، نام قومی در شمال ایران بوده است.

ب) گیل، نام یکی از فرماندهان نیروی دریایی ایران در زمان داریوش بوده است.

پ) شاید میان «گیل» و ورنه در اوستا ارتباط معنایی باشد.

ت) در زمان ساسانیان استان گیلان را «استان دیلمان» می نامیدند؛ نام گیلان بعدها و شاید پس از تار و مار شدن دیلمان بوسیله اعراب جایگزین شد.

3 – جای نام شناسی روستاهای طالقان با تکیه بر ساخت واژه

در روستاهای منطقه ای که به نام طالقان شناخته می شود، از پسوندهای مکان ساز «- ان»، « – ک»،  «- ک + ان»، « – ه»، «- ج»، «- سر» و «- د» برای نامگذاری استفاده شده است. برخی روستاها نیز از واژه های مرکب تشکیل شده اند و اجزای مستقل دارند.

3 – 1: روستاهایی با پسوند – ان

پسوند «-ان» در زبان فارسی، می تواند بعنوان نشانه ی مکان و موطن بکار رود. چنانکه «ایران» سرزمین آریایی ها، «یونان» سرزمین ایونیایی ها، «گیلان» سرزمین گیل ها، و… است. در طالقان نیز «-ان» در نامگذاری روستاها همین نقش را داشته است.

خوران {Khoran} (خور + ان)

در زبان پهلوی به خورشید، «خور» گفته می شد. فردوسی می گوید:

بدین هرچه گفتی مرا راه نیست

خور و ماه از این دایش آگاه نیست

«خور» به معنای محل طلوع آفتاب و «مشرق» نیز بکار رفته است. چنانکه ما نام «خراسان» را در شرق ایران داریم.

نکته ی شایان توجه این است که ایرانیان باستان به خورشید اهمیت بسزایی می داده اند. به هر روی، «خوران» را می توان «سرزمین خورشید» نامید.

در حومه ی روستای «دنبلید»، منطقه ای در همسایگی «دیو لَن کمر» و «گُردِوینی» وجود دارد که «خوران دشت» نامیده می شود و به معنای دشت خورشید است.

بخش گیل خوران در جویبار مازندران و بخش خورگام (جای پای خورشید) در رودبار گیلان همریشه با نام این روستای طالقان است. همچنین روستایی به نام خورگردان در دهستان رضامحله از توابع رودسر گیلان وجود دارد.

مهران {Mehran} (مهر + ان)

«مهر» و «محبت» در باور ایرانیان باستان بسیار ارزشمند بوده و در آیین مهر تجلی یافته است. علامه طباطبایی می گوید:

همی گویم و گفته ام بارها

بود کیش من مهر دلدارها

پرستش به مستی است در کیش مهر برونند زین حلقه هشیارها

با بررسی آیین مهر در می یابیم که «میترا» (نماد و خود مهر) در «خورشید» تجلی می یافته و این، ارتباطِ معنایی مهران و خوران را نیز آشکار می کند. برای آشنایی بیشتر با «مهر» به کتاب «سه زن»، اثر نگارنده ی همین مقاله، فصل های «آیین مهر» و «زن در آیینه ی اسطوره» مراجعه فرمایید.

روستایی به نام مهران از توابع شهسوار (تنکابن) در مازندران وجود دارد. همچنین آبادی های بسیاری با ریشه مهر در شمال ایران دیده می شود.

گوران {Goorahn} (گور + ان)

گمانه­ی نخست:

گور در زبان پارسی، با معنای آتش پرستانی که به آیین زرتشت باشند بکار رفته است. باباطاهر می گوید:

اگر گوریم  و   ترسا   ور  مسلمان

به هر ملت که هستیم از تو ایمان

در طالقان، روستای دیگری بنام «سفیدگوران» هم وجود دارد که این هر دو روستا، به احتمال، با آبادی «گور سفید» در شمال شرقی استان تهران و در همسایگی مازندران نسبتی دارند. باز به احتمال، جامه ی سپید زرتشتیان در این نام گذاری دخالت داشته است.

هنوز هم آثار زرتشتیان طالقان، مانند گورستان گبریان در 5 کیلومتری شمال شرق روستای نویز شهره است.

گمانه­ی دوم:

واژه­ی «گور» در ترکیب نام روستاهای استان گیلان بسیار به کار رفته است. گورج، گوراب، گوراب جوار، گوراب جیر، لچه گوراب، گوراب سر، سیاهگوراب و کنفگوراب از آن جمله اند.

با توجه به اینکه در ترکیب های گیلانی، گور بیشتر با «آب» به کار رفته است، می توان حدس زد که «گور» شکل دیگر واژه های «گر» و «گری» در پارسی باستان به معنای کوه باشد و گوراب یعنی آب کوه. در این صورت، گوان و سفید گوران در طالقان نیز به معنای روستای کوه و روستای سفیدکوه خواهند بود.

اسفاران {Asfaran} (اسفار + ان)

«اسفار پسر شیرویه»، از فعالان استقلال ایران و از شخصیت های برجسته ی مخالف حکومت اعراب در اواخر قرن سوم و اوایل قرن چهارم هجری بود. او که لاریجانی و از قبیله ی «ورداوند» بود، طبرستان، گیلان، و بخش هایی از سرزمین های زیر نفوذ تازیان را تسخیر کرد. اسفار، در نهایت، بوسیله ی یکی از سرداران خود بنام «مرداویج»، بنیانگذار سلسله ی آل زیار، در طالقان دستگیر و کشته شد. گویا مرداویچ، نواده ی ارغش (حاکم گیلان در زمان کیخسرو) بوده است. تاریخ نویسان در وصف حال اسفار و مرداویج نوشته اند که هیچکدام اعتقاد مذهبی درستی نداشتند و گویا در باطن زرتشتی بوده اند. به هر روی، مردم مسلمان طالقان، به اسفار به دیده ی یک مبارز ملی و حامی استقلال ایران می نگریستند. در همسایگی طالقان، منطقه ای است که «زیاران» نامیده می شود و باید با «آل زیار» رابطه ای داشته باشد.

پراچان (پراچ + ان)

گمانه­ی نخست:

«پراچَن»، بصورت مصدر و با معنای «پریدن» و «پر گرفتن» در گویش گیلکی بکار می رود. این معنا احتمالا به جدا شدن اهالی پراچان از شمال ایران اشاره دارد. شایان ذکر است که «پراچان» بالاترین روستای طالقان و نزدیکترین آبادی به مازندران است. برای مسافرت از کلاردشت به پراچان، باید از رشته کوه هایی بلند عبور کنید. همچنین علم کوه، دومین کوه بلند ایران، در حومه­ی پراچان واقع است.

دکتر هانس بوبک، استاد دانشگاه و زمین شناس اتریشی در سال 1934 ضمن ترسیم نقشه ای علمی از علم کوه، کلیه ی قله های مشرف به هزارچم را با استفاده از لهجه ی اهالی پراچان طالقان و با کمک راهنمایان محلی نامگذاری نمود.

گمانه­ی دوم:

پر و پهلو در زبان های ایرانی از یک ریشه است. چنانکه «پرا گیر» به گویش طالقانی یعنی به کنار برو یا بکش کنارتر. در مقابل، «میانَه گیر» یعنی برو وسط. پراچان و پرگه در دو پهلوی طالقان تقریبا همنام هستند.

اوچان (اوچ + ان)

«اوچَِن»، بصورت مصدری به معنای «برچیدن» است. در لهجه ی گیلکی، «اوچین» به معنای «برگزین» بکار می رود. می توان روستای اوچان را «سرزمین برگزیده» دانست.

آسکان (آسک + ان)

«اسک» نام طایفه ای بزرگ در شمال ایران بوده است. همچنین منطقه ای در نزدیکی آمل هم وجود دارد که اسک نامیده می شود.

افزون بر این، «آسک» احتمالا ریشه ی «آسکون»، یعنی دریای مازندران است. قاآنی می گوید:

چه مایه دارد در پیش طبع او دریا

چه پایه دارد در نزد آسکون فرغز

فرغر یعنی «جوی آب».

همچنین ارزقی با اشاره به دریای خزر می گوید: «باد اندر او وزید ز پهنای آسکون…»

احتمالا «آسک» و «آسکون» از نظر معنایی با شهرستان «آبسکون» در نزدیکی گرگان در ارتباط است.

آبادی آسک در املش گیلان، اسکدِه از توابع رشت، اسکابن از توابع رودبار گیلان، آب اسک از توابع آمل مازندران، لمراسک از توابع گلوگاه مازندران و… همریشه با نام این روستای طالقان است.

باریکان {Barikan} (باریک + ان)

واژه ی باریک در نام این روستا بدان سبب بکار رفته که منطقه ی مورد نظر، میان دو تپه ی مشرف به فشندک در باختر و میناوند در خاور قرار دارد.

منگلان {Mangolan} (منگل + ان)

«مَنگُل» در زبان فارسی به مظهر قنات اشاره دارد.

منگل از توابع سوادکوه، منگلاب از توابع بابلسر و منگل جنوبی از توابع آمل، همگی در مازندران، با نام این روستای طالقان همریشه هستند.

دیزان {Dizan} (دیز + ان)

دیز در زبان پارسی به معناهای «دژ» (قلعه)، رنگ (مانند شبدیز) و «ظرف فلزی، پاتیل» (مانند دیزی و آبگوشت) بکار رفته است. بعلاوه بنا به یک روایت، در لهجه ی گیلکی به جفت در نوزادان هم دیز گفته می شود. به هر روی با توجه به موارد زیر، دیزان را می توان روستای دژ و ارگ نامید:

1)سابقه ی وجود دژ در روستای پراچان (بالاتر از دیزان)

2)کوه قلعه به ارتفاع 3187 متر که در 6 کیلومتری شمال دیزان (3 کیلومتری شمال پراچان) قرار دارد.

روستاهای دیزگاه و دیزگاه محله از توابع تالش گیلان، دیزکوه از توابع رودبار گیلان، دیزین از توابع لاهیجان، دیزنو از توابع بابل و دیزپشت از توابع شهسوار (تنکابن) و دیزآباد از توابع قائم شهر، هر سه در استان گیلان، همریشه با نام این روستای طالقان هستند.

شهرها و آبادی های بسیاری در ایران با نام دز و دیز (هر دو یعنی دژ، قلعه) ساخته شده است. سرین دیزج در شمال دریاچه ارومیه و در نزدیکی خسروشاه و اسکو، از آن جمله است.

سگران {Sagran} (سگر + ان)

سگر در زبان پهلوی یعنی پر و اشباع شده. شاید این معنا به جمعیت آن روستا در آغاز پیدایش اشاره داشته و ایجاد روستای سگرانچال در زیر سگران هم ناشی از همین اشباع جمعیت بوده است.

در جای نام شناسی سگران می توان ارتباط معنایی با “سکا” به معنای شکار را نیز به عنوان یک فرض در نظر گرفت؛ هرچند این فرض، با توجه به بیرون بودن قلمروی تاریخی سکاها از کرانه جنوبی دریای مازندران بعید به نظر می رسد.

روستای گسگره از توابع فومن گیلان، کاسگرمحله از توابع بابلسر، کاسگرمحله از توابع نور و کاسگرکلا از توابع قائم شهر، شاید با این روستای طالقان همریشه باشند.

اورازان {Orazan} (اوراز + ان)

جلال آل احمد که خود یک اورازانی است، می گوید: «اورازان» احتمالا «آب ریزان» است، اما بعضی ها آنرا «افرازان» هم دانسته اند.

باید بگویم که دیدگاه “آن بعضی ها” منطقی تر به نظر می رسد! در چند متن، اورازان را بصورت «Avrazan» دیده ام که این یعنی جای بلند و مرتفع. چنین معنایی در نام چند روستای دیگر طالقان هم دیده می شود. درضمن، اورازان در منطقه ای واقعا بلند واقع شده و بالاتر از گیلیرد است و آنطور که آل احمد هم در کتاب معروف خود به نام اورازان توضیح می دهد، به خاطر همین بالاتر بودن، میان اورازانیان و گیلیردیان بر سر آب رودخانه اختلاف وجود داشت.

با همه­ی اینها، دیدگاه آل احمد را هم می شود از نظر واجشناسی توجیه کرد: / آ/ یک واکه­ی باز پیشین و / ای/ یک واکه­ی بسته­ی پیشین است. در اوریزان (به لهجه­ی محلی = آب ریزان)، واکه­ی پیش از آخر، تمایل پیدا می کند که به شکل آخرین واکه که بخشی از یک پسوند ثابت است، درآید. بنابراین، واکه­ی بسته با گذر زمان باز می شود و اوریزان تبدیل می شود به اورازان.

لهران {Lohran} (لهر + ان)

لهر (Lahar) در زبان هندی با معنای موج دریا و لهر (Lahr) در زبان اردو با معنای موج آب بکار می رود. با توجه به خویشاوندی زبان های “هند و ایرانی” و قانون تبدیل a به o در لهجه ی طالقانی و نیز با توجه به وجود رودخانه ای به همین نام که از کنار این روستا می گذرد، می توان میان روستای لهران و معنای یادشده ارتباط ایجاد نمود.

روستای لهر از توابع آمل و روستای لهرم تلوک از توابع قائم شهر مازندران، همریشه با این روستای طالقان هستند.

هشان {Hashan} (هَش + – ان)

به معنی رفتن باشد که نقیض آمدن است (دهخدا). جهانگیری این بیت سیدعزالدین را شاهد آورده :
گر برِ تهمتن هشی به مصاف
ار برِ کرگدن کشی به سلاح

این معنا، با معنی روستاهای «پراچان» و «اوچان» نیز هماهنگی دارد.

همچنین روستایی در نزدیکی میانه در استان آذربایجان نیز به نام «هش آباد» هست که از نظر معنایی با هشان در طالقان یکی است.

لمبران {Lambaran} (لمبر + ان)

لمبر در فارسی دو معنی دارد: گوشت پشت ران و لرزش. اگر معنای تکان و لرزش را برای لمبر در نظر بگیریم، عجیب نخواهد بود؛ چراکه اندکی شرق تر از لمبران، کوهی به نام «لرزنده کوه» واقع شده است.

روستایی به نام لمبر در گیلان (زیر آستارا) و روستایی هم به همین نام (لمبر) در مشکین شهر اردبیل وجود دارد.

3 – 2 – روستاهایی با پسوند –ک

پسوند «-ک» در زبان فارسی، می تواند بعنوان نشانه ی مکان بکار رود. چنانکه در نام های «انجیرک» در کرمانشاهان، «بادامک» در قزوین، «بیدک» در فارس و دماوند و… از این سازه ی واژگانی استفاده شده است.

کلانک {Kolanak} (کلان + ک)

«کلان» و «کلون» بمعنای ابزاری در قفل درهای سنتی ایران در زبان فارسی بکار می رود، اما به نظر نمی رسد ارتباطی میان این مفهوم و نام روستای مورد نظر ما باشد. در لهجه ی طالقانی، آوای «اَ» در آغاز بسیاری از واژگان به «اُ» تبدیل شده است. برای مثال «berar» (برادر) در لهجه ی مازندرانی، بصورت «borar»، و «men» (من) بصورت «mon» تلفظ می شود. «کُلان» را هم اگر به فتح کاف بخوانیم، همان «کلان» در زبان فارسی می شود که واژگان «کلان شهر» (شهر بزرگ)، «کلانتر» (بزرگ تر) و… از آن گرفته شده است. کلانک را می توان «روستای بزرگ» نامید.

کلانسرا از توابع املش و کهنه کلان از توابع رضوانشهر، هر دو در گیلان؛ و نیز دهکلان از توابع سوادکوه مازندران، همریشه با نام این روستای طالقان هستند.

گیلنک {Gilnak} (گیلان + ک)

این روستا، با دو تلفظ متفاوت بیان می شود. بیشتر طالقانی هایی که نویسنده با آنان برخورد داشته است، این روستا را گیلنک می نامند. هرچند در نوشته ها، این روستا بیشتر به صورت گلینک ثبت شده است.

اگر تلفظ گفتاری را معتبر بدانیم، احتمالا این روستا گیلَنَک (گیلان با لهجه ی شمالی) بوده و بعدها فتحه ی «لام» افتاده است. در اینجا از نظر ساخت شناسی واژگانی ما با سه تکواژ و دو ترکیب مواجه هستیم: یکی ترکیب «گیل» و «-ان» و دیگری ترکیب «گیلان» و «-ک». پیش از این نیز با نام «آردکان» که آنهم واژه ای دو ترکیبی است آشنا شده ایم.

روستاهای بسیاری در شمال ایران، پیشوند گیل را یدک می کشند که از آن جمله می توان به گیل کلا (نوشهر، مازندران)، گیله کلا (قائم شهر، مازندران)، گیلاپی (محمودآباد، مازندران)، گیل محله (شهسوار، مازندران)، گیل کلا (چالوس، مازندران)، گیله سرا (ماسال، گیلان)، گیل یار (رضوانشهر، گیلان)، گیلاده (آستارا، گیلان)، گیلان تپه (مینودشت، گلستان) و… اشاره کرد.

اما اگر گلینک درست باشد، این روستا با آبادی «گلین» در نزدیکی رامسر (مازندران) همریشه خواهد بود. هرچند، روستایی با نام گلین[3]  در کرمانشاه نیز وجود دارد.

اوانک {Avanak} (اوان + ک)

«اوان» به کسر الف در زبان فارسی، کوته شده ی «ایوان» است و به معنای «کوشک» و «کاخ» هم بکار می رود. همچنین روستایی بنام «اوان» در منطقه ی رودبار نیز وجود دارد که شاید ارتباطی میان آن و روستای اوانک در طالقان وجود داشته باشد.

شهرک (شهر + ک)

این منطقه مرکز طالقان است و چند سالی است که از نظر تقسیم بندی کشوری «شهر» اعلام شده است.

نویزک (نویز + ک)

نویزک در میان طالقان، احتمالا با روستای «نویز» در بالاطالقان ارتباط داشته و شاید نویزی ها، به سوی جنوب کوچ کرده و نویزک را ساخته باشند.

اهوارک (اهورا + ک)

اهوار در زبان فارسی هیچ معنایی ندارد. همچنین هیچ روستایی در استان های گیلان، مازندران و گلستان به نام اهوار یا اهوارک نیست. گرایش نام گذاری در روستاهای طالقان نیز نه به سوی واژگان عربی، بلکه به سوی واژگان پارسی باستان و میانه است. با این همه، اهوار در زبان عربی بیش از هرچیز، معنای «شیدا و مجنون و واله» می دهد که این از نظر معنایی هماهنگ با نام هایی نیست که بر اماکن (به طور خاص در طالقان) گذاشته می شود. معنای دوم اهوار در عربی، جمع مکسر (هَور) به معنای دریایی خورد است که با ریزش آب بیشه ها گسترش می یابد. اما اهوارک نه تنها نزدیک به رودخانه اصلی طالقان (شاهرود) نیست، بلکه در نزدیکی هیچیک از جویبارهای اصلی منتهی به شاهرود نیز بنا نشده است. افزون بر این، معنای یادشده (چندین دریای کوچک که با ریزش آب بیشه ها فراخ می شوند) به لحاظ منطقی پذیرفتنی نیست.

اما می توان اهوارک را زاییده ی تغییرات واجی دانست؛ بدین ترتیب که چون گوش طالقانی به شنیدن نام های پایان یافته به «-ک» که حرف پیش از آخر آن واکه باشد عادت ندارد، با جابجایی آوایی، صدای پیش از آخر را همخوان کرده است تا اهوراک نیز مانند نویزک، شهرک، اوانک، گیلنک، و کلانک با خوشه ی «همخوان + -ک» پایان یابد. دقت کنید که واکه ی پیش از آخر در «کلانک» با تلفظ طالقانی، نه یک واکه ی افتاده (ᵆ) و نزدیک به /ā /، بلکه واکه ای میانی (ᵊ) و دور از /ā / است.

اهورامزدا آفریدگار یکتا در آیین زرتشتی است. «اهورا» نام عمومی 33 خدایی بود که در آیین های ایران و هندوستان پیش از زرتشت وجود داشت. زرتشت همه ی خدایان آریایی را باطل دانست و «اهورامزدا» (خدای خِرَد و عقل) را یگانه آفریدگار جهان و شایسته پرستش نامید. این تقریبا همان کاری است که حضرت محمد (ص) کرد و همه ی خدایان عرب (لات و منات و عزی و…) را باطل دانست و تنها یکی از آنان (الله) را واقعی و شایسته پرستش خواند.

پس اهوراک که در لهجه محلی (Ahvarak) گفته می شود را از نظر معنایی می توان روستای خدایی یا خدادِه دانست.

3 – 3 – روستاهایی با پسوند – ه

پسوند «-ه» در ایران، می تواند بعنوان نشانه­ی اسم مکان بکار رود. آباده در استان فارس، میانه در استان آذربایجان شرقی، پاوه در کرمانشاه، انجیره در یزد و ماسوله در گیلان از آن جمله است.

وشته {Voshteh} (وشت + ه)

اینجا نیز همانند قاعده ی آواییِ یادشده در توضیح «کلانک»، واژه ی «وَشت» بمعنای خوب و نیکو در لهجه ی طالقانی به «وُشت» تبدیل شده است. مولوی می گوید:

گفت ریشت شد سفید از حال گشت

خوی زشت تو نگردیدست وشت

در توابع تالش (گیلان)، روستایی به نام شیله وشت وجود دارد.

پرگه (پرگ + ه)

مصدر «پراکندن» در زبان پهلوی بصورت «پرگندن» بکار می رفته است و «پَرگ» ریشه ی «پراکندن» است. «پرگه» احتمالا به جدا شدن کوچ کنندگان طالقانی از اقوام شمالی اشاره دارد. ما این معنا را در واژه ی «پراچان» نیز مشاهده کردیم. جالب آنکه پراچان در منتهی الیه شمال شرقی و پرگه در منتهی الیه شمال غربی طالقان است.

افزون بر این، واژه «پر» چنانکه در توضیح پراچان نیز اشاره شد، می تواند به معنای کنار و پهلو هم به کار رود.

خچیره {Khochireh} (خچیر + ه)

خچیر در لهجه ی طالقانی بمعنای «زیبا» است و برای مثال، طالقانی ها، دختر زیبا را «خچیره دَتَر» می نامند. معرب همین واژه در ادبیات فارسی بصورت «خجیر» بکار رفته است. چنانکه فردوسی می گوید:

به شاه جوان گفت زرتشت پیر

که در کیش ما این نباشد خجیر

خجیرکلا از توابع نور (مازندران) با نام این روستا همریشه است.

3 – 4 – روستاهایی با پسوند «ج»

در ایران، گاه برای مکان از پسوند «ج» استفاده می شود که برای نمونه می توان به شهر آوج (از توابع قزوین) و روستاهایی با نام دیزج مرگور (از توابع ارومیه)، سرین دیزج (از توابع اسکو) و… اشاره کرد. شاید «ج» کوتاه شده ی «جا» و شاید دگرگون شده ی «ک» باشد.

کولج {Koolaj} (کول + ج)

کول در لهجه ی گیلکی به معنای «تپه» و «جای مرتفع» است. این معنا با ویژگی های طبیعی کولج و بسیاری دیگر از روستاهای طالقان همخوانی دارد.

کولانه از توابع تالش؛ خاصه کول، انارکول و کوله کش از توابع رودبار گیلان، شبخوس کول از توابع شهسوار (تنکابن) مازندران و… با نام این روستای طالقان همریشه هستند.

بزج {Bozaj}(بز + ج)

بز (Baz) در فارسی به معنای پشته ی بلند و بلندی بکار می رود. شکل باستانی آن پژ بوده است. بزج را می توان مترادف کولج دانست. Baz بواسطه قانون تبدیل a به o در لهجه طالقانی (که نمونه های فراوان آنرا در همین مقاله می خوانید) به Boz تبدیل شده است.

در شمال روستای بزج، کوهی به نام «بز سر» (Bozi sar / Boze sar) هست. بعید به نظر می رسد میان نام این روستا و بز (boz) ارتباطی باشد. احتمالا بز سر هم نه به معنای سر بز، بلکه به معنای جایگاه بلند است. طالقانی ها به محل، “سر” می گویند. چنانکه ترجمه «پدرم به زمین (کشاورزی) رفته و ساعت 5 بر می گردد»، به بالا طالقانی می شود «اَمَی پیَر بَشیَه زمینی سر، ساعت 5 هاگرده» و به پایین طالقانی می شود «پیَرُم بیشی زمینی سر، ساعت 5 ویمیگرده».

3 – 5 – روستاهایی با پسوند «- د»

نام برخی روستاها، در اصل، بدون دال در آخر بوده و این «د» اضافی بعدها بدان افزوده شده است. چنانکه ما امروز هم بسیاری را می بینیم که «رودهن» و «بومهن» را «رودهند» و «بومهند» می نامند. این «دال» نه بخاطر اشتباه شدن با نام «هندوستان»، بلکه بخاطر ساده تر شدن بیان این جمله ی محاوره ای است که : «آیا اینجا رودهنه»؟ با افزودن «دال» به آخر نام، بیان این جمله آسانتر خواهد شد.

گیلیرد {Gilyard} (گیل + یار + د)

این روستا در اصل گیلیار، بمعنای «یار گیل» بوده و بعدها «د» به آخر آن اضافه شده است.

در بخش پره سر از شهرستان رضوانشهر (گیلان)، روستایی به نام گیل یار وجود دارد.

دنبلید {Donbelid}(دنبلی + د)

به نظر می رسد طالقانیان اولیه که از شمال شرق و شمالغرب وارد منطقه شده اند، دنبلید را انتهای شمالی در مرکز طالقان دانسته و آنرا دنبلی (یعنی انتها یا دنباله) نام نهاده اند. گفتنی است قدیمی های دنبلید، این روستا را دنبلی (بدون د) می نامند.

استفاده از مفهوم دنباله (انتها) در نامگذاری روستاها دارای سابقه است؛ چنانکه در نام روستای دنبالدِه در بخش خورگام از توابع شهرستان رودبار (گیلان) می بینیم.

3 – 6 – روستاهایی با پسوند «- سر»

پسوند – سر می تواند برای ساخت اسم مکان به کار رود؛ چنانکه در نام رودسر، رامسر، بابلسر، گچسر، کیاسر و… می بینیم.

پرده سر {Pordesar} (پرد + سر)

چنانکه در همین مقاله اشاره شد، «پرد» (Pard) شکل نخستین واژه ی «پل» بوده است. در زبان پهلوی پرد به «puhr» و سپس «puhl» تبدیل شد. قانون تبدیل a به o در اینجا نیز صدق می کند. هنوز هم در لهجه طالقانی به توفال سقف، یعنی چوب های هم اندازه ای که مثل پل روی تیر می اندازند و با کاه گل می پوشانند «پردو» گفته می شود. «پرده سر» را می توان روستای «سرِپل» دانست که با ویژگی جغرافیایی آن (مجاورت با شاهرود، بزرگترین رود طالقان) نیز هماهنگی دارد.

روستای های گیل پرده سر و چپرپرد از توابع رشت، نیلوپرده سر از توابع رودسر، پردسر از توابع صومعه سرا، لتین پرد از توابع فومن، همگی در استان گیلان؛ و روستاهای پرده سر و تیل پرده سر از توابع تنکابن (شهسوار) در مازندران، با این روستا از طالقان همریشه هستند.

شهراسر {Shahrasar} (شهرا + سر)

به نظر می رسد نام اصلی این روستا، «شهران سر» بوده و / ن/ در پایان واژه نخست، به تدریج افتاده است. در دهستان رحمت آباد رودبار (گیلان)، روستایی به نام شهران وجود دارد.

عالی سر {Alisar} (عالی + سر)

عالی سر در بالای شهراسر واقع شده است و جاده ای که از تکیه ناوه می گذرد، این دو روستا را به هم وصل می کند. با توجه به کاربرد پسوند سر در هر دو روستا و نیز با توجه به اینکه عالی (بالا یا بهتر) صفتی نسبی است، می توان حدس زد که عالی سر پس از شهراسر ساخته شده و شهراسر دیرینگی بیشتری داشته باشد.

روستایی به نام عالیده در نوشهر مازندران، روستایی به نام عالی کلا از توابع ساری، روستایی هم به نام عالی زمین از توابع بابل و روستایی به نام عالی جنگل از توابع آمل وجود دارد.

3 – 7 – روستاهایی با اجزای مستقل

تعداد اندکی از روستاها پسوند خاصی را به همراه ندارند و نام شان ترکیبی از 2 واژه یا 2 تکواژ است. در زیر به تعدادی از این نام ها اشاره می کنیم:

گراب {Garab} (گر + آب)

گر در زبان پهلوی و گری در زبان اوستایی به معنای کوه است. لقب کیومرث نیز گرشا به معنای شاه کوهستان بود. همچنین واژه «گریوه» به معنای گردنه در برخی گویش های ایرانی و خود واژه «گردنه»، از ریشه «گر» است.

پس گراب یعنی «آب کوهستان».

گررودبار از توابع سوادکوه و سرخ گریوه از توابع بهشهر، گراکو از توابع تنکابن (شهسوار)، گریکش و گرکش از توابع رامسر، گریوه از توابع بابل، گرنا از توابع آمل در مازندران؛ گراکو از توابع فومن (همنام گراکوی شهسوار)، گراکو از توابع رشت، گرکرود از توابع املش در گیلان و بسیاری آبادی های دیگر همریشه با این روستای طالقان است.

«کش» و «کش رود» {Kash} and {Kash-e Rood}

کش و کشرود دو روستای مجاور یکدیگر هستند. کش در زبان پهلوی مترادف با واژه های پهلو، کنار، و کرانه، بکار می رفته است. در ادبیات فارسی «کش» به معنای خوش نیز بکار رفته، اما معنی یادشده در مورد این دو روستا صدق نمی کند. پس «کش رود» یعنی روستای کنار رودخانه. گفتنی است که این روستا دقیقا کنار رودخانه ای به همین نام قرار دارد. بدیهی است که نام رودخانه از نام روستای مجاور آن برگرفته شده است.

کشکلایه از توابع املش، کش کوه از توابع رودسر، گیلاکش از توابع سیاه کل، چپول کش از توابع فومن که دقیقا کنار روستای چپول واقع شده، همگی در گیلان؛ و قلعه کش از توابع آمل، یک قلعه کش دیگر از توابل بابل، کش پِی از توابع بابل، گریکش و گرکش رامسر که در بالا اشاره شد در مازندران و بسیاری مناطق دیگر شمال ایران تکواژ کش را به همراه دارند. البته باید توجه داشت که هر کشی الزاما به معنای پهلو نیست و ممکن است مفهوم کشیدن را داشته باشد. در این زمینه، باید با بررسی جغرافیایی محله ها، دریافت که کش دقیقا به پهلوی چه چیزی اشاره دارد. برای مثال در سواد کوه مازندران، دو روستا به نام های وسیه سر و وسیه کش وجود دارد؛ وسیه هرچه باشد، مسلما وسیه سر و وسیه کش به معنای کنار وسیه یا پهلوی وسیه است.

«ورکش» {Varkash}

«ور» در لهجه طالقانی بجای کنار بکار می رود. چنانکه بجای «کنار من» می گویند «مینی ور». کش را هم می توان مترادف «ور» دانست (چنانکه در مورد روستای کش توضیح داده شد) و هم می توان شکل کوتاه شده ی فعل «کشیده» انگاشت؛ یعنی «ورکشیده». به هر روی، این روستا بوسیله جاده ای از شهرک طالقان (مرکز طالقان) جدا شده و به تنهایی در کنار جنوبی این شهرک قرار دارد.

پیله بهمن {Pileh Bahman}

پیله در لهجه طالقانی یعنی بزرگ. این واژه از زبان پهلوی بیادگار مانده است. طالقانی ها به مرد بزرگ می گویند «پیله مرد» و به آبشار بلند می گویند «پیلا چرنا». بهمن یکی از شش جاوید مقدس (امشاسپنتا) و یکی از آموزه های محوری زرتشت و مظهر «پندار نیک» بوده است. هنوز هم قدیمی ها این روستا را پیله وهمن می نامند. تلفظ اوستایی این واژه، وهومن بوده است.

پیل دره و پیله باغ از توابع املش، پیله داربن از توابع رشت، پیله سرا از توابع سیاهکل، پیله محله از توابع لنگرود، همگی در گیلان؛ و پیله کوه از توابع ساری، با این روستای طالقان همریشه است.

زیدشت {Zidasht}

برخی گفته اند زیدشت پیشتر «زردشت» Zardasht بوده است که البته هیچ سندی در این باره در دست نیست و به نظر می رسد ساخته تصور عام باشد. به جز این، روستای یاد شده را می توان «زیر + دشت» نیز دانست. این معنا با موقعیت مکانی روستای یادشده سازگاری دارد و روستا دقیقا زیر دشت واقع شده است. بعلاوه اگر زیدشت را «زی + دشت» بدانیم، با توجه به «زی» که بمعنای «بسوی» در فارسی بکار رفته است، می توان روستا را بسوی دشت نیز دانست. چنانکه اگر از شمال ایران به سمت روستا حرکت کنیم، در حقیقت بسوی دشت های بعد از روستا نیز حرکت کرده ایم.

دو روستا به نام زیرده در پیرامون آستانه اشرفیه و رشت وجود دارد.

آرموت {Armoot} (آر + آموت)

آر به معنی عقاب است. در برخی لهجه های شمالی، بر مبنای قانون تبدیل / ر/ و / ل/ (آمرد، آمل؛ پرد، پل؛ برگ، ولگ؛…) آر نیز به آل تبدیل شده و روستاهایی چون آلاشت (آل + آشت) و الموت (آل + آموت) پدید آمده اند. آلاشت، الموت و آرموت، هر سه، به معنای آشیانه عقاب هستند.

آرتون {Artoon} (آر + تون)

در زبان هند و اروپایی آغازین، آنچنانکه زبانشناسان بازسازی کرده اند، واژه­ی dhuno- به معنای «دژ در منطقه ای بلند» یا «تپه ­ی سنگربندی شده» وجود داشته است و همین واژه به صورت «تون» (tun) در ساکسون باستان، اسکاندیناوی باستان، فریزی باستان (وابسته به قبایل آلمانی) و به صورت tuun (اوی بلند) در هلندی میانه به کار می رفته است. واژه­ی town در زبان انگلیسی نوین از همین ریشه است.

نگارنده، ردی از این واژه در فارسی باستان و فارسی میانه نیافت. هرچند باید توجه کرد که منابع فارسی باستان بسیار محدود است و همه واژگان آن دوره را به دست نمی دهد؛ افزون بر این، به جز فارسی، زبان های ایرانی مادی، اوستایی و سکایی نیز در ایران باستان استفاده می شد و چنانکه گفتیم، آماردها از تبار ماد بودند. بعید نیست واژه تون با همان معنایی که در زبان های خواهر ایرانی باستان به کار می رفت در زبان مادی یا حتی پارسی هم وجود داشته است.

اگر این معنا را برای تون در نظر بگیریم، آرتون به معنای «دژ عقاب» خواهد بود که با معنای آرموت نیز همخوانی دارد.

در توابع لاله آباد بابل، روستایی به نام ورمتون (varmetoon) هست که شاید پسوند – تون با همین معنا را داشته باشد.

کلارود {Kalarood} (کلا + رود)

کلا در زبان پارسی و دیگر زبان های ایرانی به معنای روستا و آبادی بوده است. کلارود یعنی آبادی رودخانه. روستای کلارود در پایین طالقان است و رودخانه شاهرود از میان آن می گذرد.

در ایران و به ویژه گیلان و مازندران، ده ها آبادی به تکواژ کلا یا کلایه پایان می یابند؛ از آن جمله است: آردکلا، رستم کلا، شهزاد کلا، یاسمین کلا، و…

سنگ بن {Sangbon} (سنگ + بن)

در زبان های ایرانی، پایین ترین نقطه یا سطح را بن می گویند. روستای سنگ بن، پایین تر از سد طالقان و در دره ای واقع شده است که پیرامونش سخره های فراوان دارد.

دراپی {Darapey}

دراپی در زبان طالقانی یعنی دره یا راهی که از دره می گذرد. برای مثال یک طالقانی ممکن است بگوید: «پسر! کوهی سر نیشی، دراپی بوشو»؛ یعنی «پسر! از کوه نروی، از دره برو».


[1] برای ارتباط، دکمه ی About در بخش «درباره دنبلید» را بفشارید و در آنجا پیام بگذارید.

[2] مقایسه کنید با مرکز شهر تهران که 1210 متر از سطح دریا بالاتر است. میدان تجریش 1612 متر، پای کوه توچال 1771 متر و جایی که سوار تله کابین می شویم، 1900 متر از سطح دریا ارتفاع دارد.

[3] ظاهرا در تلفظ این روستای کرمانشاه اختلاف نظر هست. برخی آن را Galin و برخی Golin هم نامیده اند.