دسته:معناشناسی

معناشناسی (Semantics)

نوشته شده توسط , 20 آگوست 2010

معناشناسي (Semantics)

بطوركلي بررسي ارتباط ميان واژه و معنا را معناشناسي مي گويند. در منطق نيز بررسي ارتباط ميان نمادها و آنچه كه نمادها نشان مي دهند را معناشناسي (Semantics) مي نامند.

خوب است در آغاز به اين نكته اشاره كنم كه در معناشناسي، ميانِ واژه (word) و واژه قاموسي (lexeme) تفاوت وجود دارد. درباره واژه، در بخش ساخت شناسی واژگانی سخن گفته شد. اما واژه قاموسي شامل “بن واژه”، واژه كامل، و يا يك اصطلاح (idiom) است و بطور كلي واحد و يكان فرهنگ نويسي بشمار مي رود. از همين رو فرهنگ زبان يا واژه نامه را نيز Lexicon مي نامند. بنابراين، ”dog“، ”happiness“، ”put up with“، هرسه، واژه قاموسي هستند.

 

آشنايي با چند اصطلاح: 

Synonym: دو واژه ي قاموسيِ هم معني را مترادف مي نامند. توجه كنيد كه هيچ دو واژه اي در زبان بطور كامل هم معني نيستند. حتي اگر شما ”پوشيدن“ و ”تن كردن“ را مترادف بدانيد نيز اين دو هرگز كاملا هم معني نيستند! آشكارترين تفاوت ميان اين دو آن است كه پوشيدن را مي توانيد براي موارد رسمي نيز بكار بريد، اما از ”تن كردن“ تنها براي موارد غير رسمي مي توانيد استفاده كنيد.

نكته ديگر اين است كه دو واژه شايد معناهاي متفاوتي داشته باشند؛ بنابراين، ممكن است تنها يك معنا از دو واژه با توجه به بافت سخن، مترادف باشند. با اين وجود، شما آن دو واژه را در آن بافت، مترادف مي خوانيد. 

Antonym: دو واژه كه در بافت سخن، داراي دو معناي متضاد باشند را antonym مي گويند. واژه هاي متضاد بر دو دسته اند:

Gradable Antonyms: مانند سرد و گرم. شما مي توانيد بگوويد سردتر يا گرم تر؛ همچنين مي توانيد بپرسيد كه چه اندازه گرم يا چه اندازه سرد؟

Ingradable Antonyms: مانند مرده و زنده. شما نمي توانيد بگوييد مرده تر! و نمي توانيد بپرسيد كه چقدر مرده يا چقدر زنده؟!

Taxonomic Sisters: براي گروهي از واژگان قاموسي بكار مي رود كه در يك سطح طبقه بندي قرار مي گيرند. براي نمونه سگ، خوك، اسب، و… از نظر حيوان بودن، taxonomic sisters هستند. بعضي از ”خواهران رده اي“ كه محدود هستند را بسته (closed) مي ناند : ”روزهاي هفته“. برخي ديگر مانند ”راه هاي خوش آمدگويي“ را باز يا نامحدود يا open مي نامند.

Hyponyms and Hypernyms: هايپانيم، اشاره به ارتباطِ شمولي دارد. براي نمونه، ”سرخ“ هايپانيمِ رنگ است و ”شير“ هايپانيمِ گربه سانان است. خودِ رنگ و گربه سانان در اينجا هايپرنيم است.

Meronyms: مرونيم ها مثل هايپانيم ها هستند با اين تفاوت كه مرونيم ها اشاره به اجزاي يك چيز دارند. براي نمونه، ”بال“ جزيي از يك پرنده و ”دستگيره“ جزيي از يك در است.

Homonyms: دو واژه كه يك شكل و يك تلفظ دارند، اما از نظر معنايي متفاوت اند. براي نمونه در زبان انگليسي، bank هم بمعني بانك و هم به معني ساحل رود بكار مي رود. گرچه هر دوي اين واژگان يك جور نوشته مي شوند، اما از نظر معنا شناسي، اين دو، واژگاني متفاوت هستند. اين دو واژه را هومونيم مي ناميم.

‍Polysemy: بعضي از واژگان، تك معنايي (monosemy) هستند و برخي ديگر چندمعنايي (polysemy) اند. تشخيص تفاوت ميان هومونيم ها و پالسمي ها بسيار دشوار و كارِ زبان شناسان است. براي نمونه زبان شناسان “table” به معني ”لوح“ و “table” به معني ”جدول“ را در زير يك سرواژه قرار داده و آنرا پالسمي (و نه هومونيم) مي دانند.

Homograph: دو واژه كه به يك صورت نوشته مي شوند، اما از نظر تلفظ و معنا متفاوت هستند. براي نمونه شكل هاي اسمي و فعليِ واژه project هومونيم نيستند، بلكه homograph اند.

Homophones: واژه هاي متفاوت با تلفظ يكسان را هوموفون مي نامند. براي نمونه: ”hair“ و ”hare“.

Denotation and Connotation: معناي صريح و آشكار يك واژه كه معمولا در واژه نامه ها به آن اشاره مي شود را denotative meaning مي نامند. معناي ضمني يك واژه را connotative meaning مي نامند. براي نمونه هنگاميكه كسي به شما مي گويد : ”زهرا براي من مادري كرده است“، معناي صريح واژه ”مادري“ در اينجا اينگونه است كه زهرا مخاطب شما را بزرگ كرده و پرورش داده است، اما معناي ضمني آن اين است كه زهرا در حق مخاطب شما مهر و محبت فراوان روا داشته است.

Componential Analysis: يكي از روش هاي نشان دادن معني واژگان قاموسي، آوردن اجزاي معنايي آنها (meaning components) است. به بررسي اجزاي مرد، زن، دختر، و پسر توجه كنيد:

مرد : + انسان، – مونث، + بزرگسال

زن : + انسان، + مونث، + بزرگسال

دختر: + انسان، + مونث، – بزرگسال

پسر: + انسان، – مونث، – بزرگسال

اين روش، نسبت به شيوه ي آوردن مرجع (reference) براي معنا (sense) برتري دارد. چراكه گاه دو معناي متفاوت، به يك مرجع اشاره دارند! به نمونه زير توجه كنيد:

رييس جمهور

رييس شوراي عالي امنيت ملي

هر دو معناي اشاره شده در بالا، به يك نفر اشاره دارند. برابر قانون اساسي ايران، رييس جمهور، رييس شوراي امنيت ملي است. با اين وجود، از نظر معنايي، ميان رياست جمهوري و رياست شوراي امنيت ملي تفاوت آشكار وجود دارد.

البته به تشريح معني از راه بررسي اجزايي در ظاهر يك اشكال بزرگ نيز وارد است. اين روش معمولا براي بيان معناي ضمني (connotative meaning) كامل نيست:

Bachelor: + male, – married

Spinster: – male, – married

در نگاه نخست، بچلر متضاد واژه اسپينسر است، اما بار معنايي منفي موجود در واژه دوم را چه كار كنيم؟! واژه نخست را در فارسي مي توانيم بصورت ”مرد مجرد“ ترجمه كنيم، اما اگر بخواهيم واژه دوم را ترجمه كنيم بايد بگوييم : ”پيردختر“ يا ”دختر ترشيده“ يا چيزي شبيه به اينها!

پاسخ اين است كه شما براي معناي صريح و معناي ضمني واژه، دو هويت مستقل قائل مي شويد و براي نمونه مي توانيد براي معناي ضمني اسپينسر، يك (+ negative feedback) و يا يك (- young) يا هر معناي ضمني ديگري كه برداشت مي كنيد را نيز مي آوريد.

Fuzzy Concepts: همه اجزاي معنايي واژگان را نمي توان با آري و نه و يا + و – نشان داد. براي نمونه، در مورد بستني، ماهيت اين واژه آيا + جامد است يا – جامد؟! اشتباه نكنيد! اين ايراد از معناشناسي نيست، اين مفهومِ گنگ دقيقا همان نگاهي است كه شما به معناي بستني داريد. همين حالا به پرسش من پاسخ دهيد : ”آيا بستني جامد است؟“ خوب اگر شما بگوييد آري، پس فرق ماهيت سنگ و چوب و پارچه با بستني چيست؟ آنچه از ماهيت بستني در ذهن شما نقش مي بندد اين است كه چيزي است ميان جامد و مايع؛ نه مي توان آنرا جامد خواند و نه مي توان آنرا مايع دانست.

Prototypes: برخي واژگان در ذهن انسان به مجموعه اي از مرجع هاي متفاوت اشاره دارند. براي نمونه واژه ي ورزش اينگونه است. هنگاميكه شما اين واژه را به تنهايي مي شنويد  احتمالا در ذهن شما ”نرمش صبحگاهي“، ”فوتبال“، ”كشتي“، و… نقش مي بنند. اين حالت را ما بصورت يك دايره ي دارت نشان مي دهيم كه درآن هرچه به سوي ميانه هدف پيش مي رويم، مفاهيم معروف تر كه با شنيدن واژه زودتر به ذهن خطور مي كنند(prototypes) ديده مي شوند.

دایره زیر احتمالا تصویر یک شهروند آمریکایی از واژه “ورزش” است:

شايد بعضی از آمريكاييان جای بازي بيس بال و بسکتبال را در تصویر ذهنی خود عوض کنند. شايد برخي بوكس يا كشتي را در منطقه دروني تر دايره جاي دهند و فوتبال آمريكايي را به خارج تر برانند. به هر روي، تصوير شكل يافته، همان معنايي است كه فرد مورد نظر ما از ورزش در ذهن خود دارد.

مشكلي بنام Metaphor:

متافور يعني استعاره. استعاره نوعي تشبيه است كه در آن از ادات تشبيه استفاده نشده باشد. براي نمونه در فارسي مي گوييم ”حسن كه خرس است!“. اين جمله يعني حسن كه مانند خرس گنده است.

در انگليسي ممكن است روابط جنسي نامشروع را به ناپاكي و نداشتن اينگونه روابط را به پاكي تشبيه كرده و بصورت استعاره بكار برند:

  • They went on a dirty weekend.
  • You’ve got a filthy mind!
  • Keep it clean – this is a family audience.
  • My reputation is spotless.
  • The immaculate conception.
  • I’m worried that children’s minds will be polluted with all the sex on television.

پرسش: در برخورد با استعاره ها، از ديد معناشناسي، آيا بايد معناي ظاهري آنها را بررسي نمود يا بايد معناي باطني شان را در نظر گرفت؟

پاسخ: هر دو! فراموش نكنيد كه معناشناسي دقيقا بررسي همان چيزي است كه در ذهن انسان نقش مي بنند. هنگاميكه شما با يك استعاره بر مي خوريد، ابتدا معناي ظاهري و سپس معناي باطني آن شما را متوجه خود مي كند و اين ارزش كار استعاره است. برخي مترجمان غيرحرفه اي متاسفانه در ترجمه استعاره ها معنا يا تفسير خود از آن را بيان مي كنند و اين بزرگترين خيانت به اثر نويسنده و اشتباهي بزرگ در ترجمه است.

نقش هاي معنايي: در هنگام خواندن نقش هاي معنايي، تلاش نكنيد مفاهيم ارايه شده را با مفاهيم موجود در دستور سنتي برابري دهيد. گرچه مي توان برخي از آنها را معادل فعل، فاعل، مفعول، يا… در دستور زبان دانست، با اين وجود خواهيد ديد كه براي نمونه فاعل در معناشناسي گونه هاي متفاوتي دارد:

Agent: كارگزار.

Patient: چيزي كه از كارِ كارگزار يا علت تاثير پذيرفته است.

Location: محل انجام كار (يا حادثه).

Instrument: چيزي كه كارگزار براي انجام كار از آن استفاده نموده است.

Time: زمان انجام كار (يا حادثه).

Recipient: دريافت كننده ي نتيجه ي كارِ كارگزار.

Experiencer: گيرنده انگيزه.

Stimulus: انگيزه.

Cause: علت.

Goal: محلِ مقصد.

يكي از دوستان مي گفت: ”زمان! كارگزار، انگيزه، و علت، كه يكي است!“ بايد بگويم بله! در دستور زبان شايد هر سه را فاعل بدانيم، اما در معنا، ميان اين سه و نيز ميان Patient و Recipient تفاوت هايي وجود دارد. براي درك بهتر مفاهيم بالا، به نمونه هاي زير توجه كنيد:

1) Farmers raise crops for cityfolk.

      Agent               Patient        Recipient

2) Rain pleases the farmers, but too much rain harms the crops.

  Stimulus                  Experiencer                         Cause                  Patient

3) In the summer, they use   trucks   to bring crops from the field.

        Time     Agent       Instruments               Patient                 Location 

4) They may send their crops to market through cooperatives.

    Agent                              Patient       Goal                      Instrument

5) The crops are sent by    train     to distribution centers in large cities.

         Patient                      Instrument                             Goal                   Location

6) Market value determines which crops farmers will plant the next spring.

 

 نظریه های معناشناسی

1. نظريه ي مثبت گرا (positivist theory): از ديد افراد منسوب به اين ديدگاه، نمادگراييِ منطقِ مدرن، دستورِ (Syntax) زباني ”آرماني“ را ارائه مي نمود. از آنجايي كه مثبت گرايان، آروين گرا (Empiricist) بودند، معناشناسيِ زبان آرماني ايشان، چيزي بود كه ميان نمادهاي زبان و ماهيت هاي قابل مشاهده در جهان يا تجربه هاي وابسته به احساس انسان ارتباط برقرار مي كرد.

زبان طبيعي، از ديد اين افراد، چيزي ابتدايي، درهم ريخته، و مبهم بود! بعلاوه، بسياري از سخنان فلسفي و حتي غير فلسفي در زبان طبيعي، همچون سخنان مربوط به ماوراي طبيعت يا مسايل اخلاقي را نمي توان در زبان آرمانيِ مثبت گرايان گنجاند.  

عده اي فلسفه دان، رياضي دان، و دانشمندِ نومثبت گرا در محفل ”ويِن“ كه ميان دهه هاي 1920 و 1930 به شكوفايي رسيدند، بيش از همه هوادار اين نظريه بوده اند.

 

2. نظريه ي ورف (Whorfian theory): اين نظريه، اندكي پيش از جنگ جهاني دوم پا به عرصه ي وجود گذاشت و بنجامين لي ورف، زبانشناس و مردم شناس آمريكايي، بنيان گذار آن بود. تئوري معروف نسبيت زباني (linguistic relativity) مبناي نظريه ي ورف بوده است. تئوري نسبيت زباني به تلويح مي گويد: ”زباني كه فرد مي آموزد، چهارچوب فكري او را مشخص خواهد كرد“.

از تئوري يادشده، نتيجه گرفته شد كه اگر زباني مبهم يا نادرست باشد (چنانكه مثبتگرايان به ابهام يا نادرستي در زبان باور داشتند) يا اگر يك زبان، پشتوانه اي از تعصب و خرافه پرستيِ افرادي نادان را به يدك بكشد (چنانكه برخي مردم شناسان بر اين باور بوده اند)، اين زبان، محدود به عرضه ي آن ديدگاه خواهد بود و زبان را بايد زبانِ تعصب، خرافه پرستي، يا… دانست.

آلفرد كورزيبسكي (Alfred Korzybski)، معناشناس لهستاني- آمريكايي و بنيانگذار جنبش معناشناسي عمومي (General Semantics)، چاره را در بازنگريِ ريشه ايِ ويژگيهاي زبانيِ زبان مورد نظر مي دانست.    

 

3. مكتب زبان طبيعي (School of Natural Language): زبان طبيعي، همين زباني است كه مردم روزانه با آن سخن مي گويند و آنرا مي نويسند. اشكالي كه مثبتگرايان بر آن وارد مي كنند را در بخش مربوط خوانديد. كساني كه منطق مي خواندند بر اين باور بودند كه زبان طبيعي، ابهام و در نتيجه اشكال دارد. به اين جمله ها توجه كنيد:

یک: ”هر انگيخته اي از يك انگيزه ناشي مي شود.“ (هر معلولي يك علت دارد)

 دو: ”كار شما چه بود؟“

در جمله ي نخست، معلوم نيست كه آيا منظور نويسنده اين است كه همه ي انگيخته ها تنها يك انگيزه داشته اند يا براي هر انگيخته، انگيزه اي وجود دارد كه ممكن است با انگيزه هاي ديگر فرق كند.

در جمله ي دوم، منظور از ”كار شما چه بود“ آيا اين است كه مخاطب به گوينده كاري محول كرده و گوينده براي اطمينان، اين سوال را از او مي پرسد و يا به مخاطب كاري محول شده است و گوينده مي خواهد از اين كار سر در آورد؟!!

حقيقت اين است كه معناي دقيق اين جمله ها را بايد در ”بافتِ سخن“ فهميد.

در دهه ي چهل، لودويك ويتگنشتاين (Ludwig Wittgenstein)، فلسفه داني كه از مكتب  مثبت گراييِ  ويِن  برگشته بود ،  به همراه  عده اي  ديگر  از  دانشمندان ،  همچونLangshaw Austin, Gilbert Ryle, John Wisdom, G.E. Moore John و… شيوه  زبان روزمره (Ordinary Language) را پايه گذاشتند. ويتگنشتاين در كتاب پژوهش هاي فلسفي كه در سال 1953، يعني دو سال پس از مرگ خود منتشر شد نوشته است كه فهميدن اين نكته كه زبان چگونه بكار مي رود، مهم تر از فهميدن معناي انتزاعيِ آن است. يعني درك بافتي كه جمله در آن بكار رفته، از درك معناي دروني جمله مهمتر است.

به هر روي، هواداران مكتب “زبان طبيعي” بر اين باورند كه ناآگاهي اشكال تراشان  از كاركردِ زبان، سرچشمه ي اشكال هاي فلسفي از زبان طبيعي است.

 دانشنامه دنبلید (ویراسته 2010)