دسته:زبانشناسی

معناشناسی (Semantics)

نوشته شده توسط admin, ۲۹ مرداد ۱۳۸۹

معناشناسی (Semantics)

بطورکلی بررسی ارتباط میان واژه و معنا را معناشناسی می گویند. در منطق نیز بررسی ارتباط میان نمادها و آنچه که نمادها نشان می دهند را معناشناسی (Semantics) می نامند.

خوب است در آغاز به این نکته اشاره کنم که در معناشناسی، میانِ واژه (word) و واژه قاموسی (lexeme) تفاوت وجود دارد. درباره واژه، در بخش ساخت شناسی واژگانی سخن گفته شد. اما واژه قاموسی شامل “بن واژه”، واژه کامل، و یا یک اصطلاح (idiom) است و بطور کلی واحد و یکان فرهنگ نویسی بشمار می رود. از همین رو فرهنگ زبان یا واژه نامه را نیز Lexicon می نامند. بنابراین، ”dog“، ”happiness“، ”put up with“، هرسه، واژه قاموسی هستند.

 

آشنایی با چند اصطلاح: 

Synonym: دو واژه ی قاموسیِ هم معنی را مترادف می نامند. توجه کنید که هیچ دو واژه ای در زبان بطور کامل هم معنی نیستند. حتی اگر شما ”پوشیدن“ و ”تن کردن“ را مترادف بدانید نیز این دو هرگز کاملا هم معنی نیستند! آشکارترین تفاوت میان این دو آن است که پوشیدن را می توانید برای موارد رسمی نیز بکار برید، اما از ”تن کردن“ تنها برای موارد غیر رسمی می توانید استفاده کنید.

نکته دیگر این است که دو واژه شاید معناهای متفاوتی داشته باشند؛ بنابراین، ممکن است تنها یک معنا از دو واژه با توجه به بافت سخن، مترادف باشند. با این وجود، شما آن دو واژه را در آن بافت، مترادف می خوانید. 

Antonym: دو واژه که در بافت سخن، دارای دو معنای متضاد باشند را antonym می گویند. واژه های متضاد بر دو دسته اند:

Gradable Antonyms: مانند سرد و گرم. شما می توانید بگووید سردتر یا گرم تر؛ همچنین می توانید بپرسید که چه اندازه گرم یا چه اندازه سرد؟

Ingradable Antonyms: مانند مرده و زنده. شما نمی توانید بگویید مرده تر! و نمی توانید بپرسید که چقدر مرده یا چقدر زنده؟!

Taxonomic Sisters: برای گروهی از واژگان قاموسی بکار می رود که در یک سطح طبقه بندی قرار می گیرند. برای نمونه سگ، خوک، اسب، و… از نظر حیوان بودن، taxonomic sisters هستند. بعضی از ”خواهران رده ای“ که محدود هستند را بسته (closed) می ناند : ”روزهای هفته“. برخی دیگر مانند ”راه های خوش آمدگویی“ را باز یا نامحدود یا open می نامند.

Hyponyms and Hypernyms: هایپانیم، اشاره به ارتباطِ شمولی دارد. برای نمونه، ”سرخ“ هایپانیمِ رنگ است و ”شیر“ هایپانیمِ گربه سانان است. خودِ رنگ و گربه سانان در اینجا هایپرنیم است.

Meronyms: مرونیم ها مثل هایپانیم ها هستند با این تفاوت که مرونیم ها اشاره به اجزای یک چیز دارند. برای نمونه، ”بال“ جزیی از یک پرنده و ”دستگیره“ جزیی از یک در است.

Homonyms: دو واژه که یک شکل و یک تلفظ دارند، اما از نظر معنایی متفاوت اند. برای نمونه در زبان انگلیسی، bank هم بمعنی بانک و هم به معنی ساحل رود بکار می رود. گرچه هر دوی این واژگان یک جور نوشته می شوند، اما از نظر معنا شناسی، این دو، واژگانی متفاوت هستند. این دو واژه را هومونیم می نامیم.

‍Polysemy: بعضی از واژگان، تک معنایی (monosemy) هستند و برخی دیگر چندمعنایی (polysemy) اند. تشخیص تفاوت میان هومونیم ها و پالسمی ها بسیار دشوار و کارِ زبان شناسان است. برای نمونه زبان شناسان “table” به معنی ”لوح“ و “table” به معنی ”جدول“ را در زیر یک سرواژه قرار داده و آنرا پالسمی (و نه هومونیم) می دانند.

Homograph: دو واژه که به یک صورت نوشته می شوند، اما از نظر تلفظ و معنا متفاوت هستند. برای نمونه شکل های اسمی و فعلیِ واژه project هومونیم نیستند، بلکه homograph اند.

Homophones: واژه های متفاوت با تلفظ یکسان را هوموفون می نامند. برای نمونه: ”hair“ و ”hare“.

Denotation and Connotation: معنای صریح و آشکار یک واژه که معمولا در واژه نامه ها به آن اشاره می شود را denotative meaning می نامند. معنای ضمنی یک واژه را connotative meaning می نامند. برای نمونه هنگامیکه کسی به شما می گوید : ”زهرا برای من مادری کرده است“، معنای صریح واژه ”مادری“ در اینجا اینگونه است که زهرا مخاطب شما را بزرگ کرده و پرورش داده است، اما معنای ضمنی آن این است که زهرا در حق مخاطب شما مهر و محبت فراوان روا داشته است.

Componential Analysis: یکی از روش های نشان دادن معنی واژگان قاموسی، آوردن اجزای معنایی آنها (meaning components) است. به بررسی اجزای مرد، زن، دختر، و پسر توجه کنید:

مرد : + انسان، – مونث، + بزرگسال

زن : + انسان، + مونث، + بزرگسال

دختر: + انسان، + مونث، – بزرگسال

پسر: + انسان، – مونث، – بزرگسال

این روش، نسبت به شیوه ی آوردن مرجع (reference) برای معنا (sense) برتری دارد. چراکه گاه دو معنای متفاوت، به یک مرجع اشاره دارند! به نمونه زیر توجه کنید:

رییس جمهور

رییس شورای عالی امنیت ملی

هر دو معنای اشاره شده در بالا، به یک نفر اشاره دارند. برابر قانون اساسی ایران، رییس جمهور، رییس شورای امنیت ملی است. با این وجود، از نظر معنایی، میان ریاست جمهوری و ریاست شورای امنیت ملی تفاوت آشکار وجود دارد.

البته به تشریح معنی از راه بررسی اجزایی در ظاهر یک اشکال بزرگ نیز وارد است. این روش معمولا برای بیان معنای ضمنی (connotative meaning) کامل نیست:

Bachelor: + male, – married

Spinster: – male, – married

در نگاه نخست، بچلر متضاد واژه اسپینسر است، اما بار معنایی منفی موجود در واژه دوم را چه کار کنیم؟! واژه نخست را در فارسی می توانیم بصورت ”مرد مجرد“ ترجمه کنیم، اما اگر بخواهیم واژه دوم را ترجمه کنیم باید بگوییم : ”پیردختر“ یا ”دختر ترشیده“ یا چیزی شبیه به اینها!

پاسخ این است که شما برای معنای صریح و معنای ضمنی واژه، دو هویت مستقل قائل می شوید و برای نمونه می توانید برای معنای ضمنی اسپینسر، یک (+ negative feedback) و یا یک (- young) یا هر معنای ضمنی دیگری که برداشت می کنید را نیز می آورید.

Fuzzy Concepts: همه اجزای معنایی واژگان را نمی توان با آری و نه و یا + و – نشان داد. برای نمونه، در مورد بستنی، ماهیت این واژه آیا + جامد است یا – جامد؟! اشتباه نکنید! این ایراد از معناشناسی نیست، این مفهومِ گنگ دقیقا همان نگاهی است که شما به معنای بستنی دارید. همین حالا به پرسش من پاسخ دهید : ”آیا بستنی جامد است؟“ خوب اگر شما بگویید آری، پس فرق ماهیت سنگ و چوب و پارچه با بستنی چیست؟ آنچه از ماهیت بستنی در ذهن شما نقش می بندد این است که چیزی است میان جامد و مایع؛ نه می توان آنرا جامد خواند و نه می توان آنرا مایع دانست.

Prototypes: برخی واژگان در ذهن انسان به مجموعه ای از مرجع های متفاوت اشاره دارند. برای نمونه واژه ی ورزش اینگونه است. هنگامیکه شما این واژه را به تنهایی می شنوید  احتمالا در ذهن شما ”نرمش صبحگاهی“، ”فوتبال“، ”کشتی“، و… نقش می بنند. این حالت را ما بصورت یک دایره ی دارت نشان می دهیم که درآن هرچه به سوی میانه هدف پیش می رویم، مفاهیم معروف تر که با شنیدن واژه زودتر به ذهن خطور می کنند(prototypes) دیده می شوند.

دایره زیر احتمالا تصویر یک شهروند آمریکایی از واژه “ورزش” است:

شاید بعضی از آمریکاییان جای بازی بیس بال و بسکتبال را در تصویر ذهنی خود عوض کنند. شاید برخی بوکس یا کشتی را در منطقه درونی تر دایره جای دهند و فوتبال آمریکایی را به خارج تر برانند. به هر روی، تصویر شکل یافته، همان معنایی است که فرد مورد نظر ما از ورزش در ذهن خود دارد.

مشکلی بنام Metaphor:

متافور یعنی استعاره. استعاره نوعی تشبیه است که در آن از ادات تشبیه استفاده نشده باشد. برای نمونه در فارسی می گوییم ”حسن که خرس است!“. این جمله یعنی حسن که مانند خرس گنده است.

در انگلیسی ممکن است روابط جنسی نامشروع را به ناپاکی و نداشتن اینگونه روابط را به پاکی تشبیه کرده و بصورت استعاره بکار برند:

  • They went on a dirty weekend.
  • You’ve got a filthy mind!
  • Keep it clean – this is a family audience.
  • My reputation is spotless.
  • The immaculate conception.
  • I’m worried that children’s minds will be polluted with all the sex on television.

پرسش: در برخورد با استعاره ها، از دید معناشناسی، آیا باید معنای ظاهری آنها را بررسی نمود یا باید معنای باطنی شان را در نظر گرفت؟

پاسخ: هر دو! فراموش نکنید که معناشناسی دقیقا بررسی همان چیزی است که در ذهن انسان نقش می بنند. هنگامیکه شما با یک استعاره بر می خورید، ابتدا معنای ظاهری و سپس معنای باطنی آن شما را متوجه خود می کند و این ارزش کار استعاره است. برخی مترجمان غیرحرفه ای متاسفانه در ترجمه استعاره ها معنا یا تفسیر خود از آن را بیان می کنند و این بزرگترین خیانت به اثر نویسنده و اشتباهی بزرگ در ترجمه است.

نقش های معنایی: در هنگام خواندن نقش های معنایی، تلاش نکنید مفاهیم ارایه شده را با مفاهیم موجود در دستور سنتی برابری دهید. گرچه می توان برخی از آنها را معادل فعل، فاعل، مفعول، یا… در دستور زبان دانست، با این وجود خواهید دید که برای نمونه فاعل در معناشناسی گونه های متفاوتی دارد:

Agent: کارگزار.

Patient: چیزی که از کارِ کارگزار یا علت تاثیر پذیرفته است.

Location: محل انجام کار (یا حادثه).

Instrument: چیزی که کارگزار برای انجام کار از آن استفاده نموده است.

Time: زمان انجام کار (یا حادثه).

Recipient: دریافت کننده ی نتیجه ی کارِ کارگزار.

Experiencer: گیرنده انگیزه.

Stimulus: انگیزه.

Cause: علت.

Goal: محلِ مقصد.

یکی از دوستان می گفت: ”زمان! کارگزار، انگیزه، و علت، که یکی است!“ باید بگویم بله! در دستور زبان شاید هر سه را فاعل بدانیم، اما در معنا، میان این سه و نیز میان Patient و Recipient تفاوت هایی وجود دارد. برای درک بهتر مفاهیم بالا، به نمونه های زیر توجه کنید:

۱) Farmers raise crops for cityfolk.

      Agent               Patient        Recipient

2) Rain pleases the farmers, but too much rain harms the crops.

  Stimulus                  Experiencer                         Cause                  Patient

3) In the summer, they use   trucks   to bring crops from the field.

        Time     Agent       Instruments               Patient                 Location 

۴) They may send their crops to market through cooperatives.

    Agent                              Patient       Goal                      Instrument

5) The crops are sent by    train     to distribution centers in large cities.

         Patient                      Instrument                             Goal                   Location

6) Market value determines which crops farmers will plant the next spring.

 

 نظریه های معناشناسی

۱٫ نظریه ی مثبت گرا (positivist theory): از دید افراد منسوب به این دیدگاه، نمادگراییِ منطقِ مدرن، دستورِ (Syntax) زبانی ”آرمانی“ را ارائه می نمود. از آنجایی که مثبت گرایان، آروین گرا (Empiricist) بودند، معناشناسیِ زبان آرمانی ایشان، چیزی بود که میان نمادهای زبان و ماهیت های قابل مشاهده در جهان یا تجربه های وابسته به احساس انسان ارتباط برقرار می کرد.

زبان طبیعی، از دید این افراد، چیزی ابتدایی، درهم ریخته، و مبهم بود! بعلاوه، بسیاری از سخنان فلسفی و حتی غیر فلسفی در زبان طبیعی، همچون سخنان مربوط به ماورای طبیعت یا مسایل اخلاقی را نمی توان در زبان آرمانیِ مثبت گرایان گنجاند.  

عده ای فلسفه دان، ریاضی دان، و دانشمندِ نومثبت گرا در محفل ”ویِن“ که میان دهه های ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ به شکوفایی رسیدند، بیش از همه هوادار این نظریه بوده اند.

 

۲٫ نظریه ی ورف (Whorfian theory): این نظریه، اندکی پیش از جنگ جهانی دوم پا به عرصه ی وجود گذاشت و بنجامین لی ورف، زبانشناس و مردم شناس آمریکایی، بنیان گذار آن بود. تئوری معروف نسبیت زبانی (linguistic relativity) مبنای نظریه ی ورف بوده است. تئوری نسبیت زبانی به تلویح می گوید: ”زبانی که فرد می آموزد، چهارچوب فکری او را مشخص خواهد کرد“.

از تئوری یادشده، نتیجه گرفته شد که اگر زبانی مبهم یا نادرست باشد (چنانکه مثبتگرایان به ابهام یا نادرستی در زبان باور داشتند) یا اگر یک زبان، پشتوانه ای از تعصب و خرافه پرستیِ افرادی نادان را به یدک بکشد (چنانکه برخی مردم شناسان بر این باور بوده اند)، این زبان، محدود به عرضه ی آن دیدگاه خواهد بود و زبان را باید زبانِ تعصب، خرافه پرستی، یا… دانست.

آلفرد کورزیبسکی (Alfred Korzybski)، معناشناس لهستانی- آمریکایی و بنیانگذار جنبش معناشناسی عمومی (General Semantics)، چاره را در بازنگریِ ریشه ایِ ویژگیهای زبانیِ زبان مورد نظر می دانست.    

 

۳٫ مکتب زبان طبیعی (School of Natural Language): زبان طبیعی، همین زبانی است که مردم روزانه با آن سخن می گویند و آنرا می نویسند. اشکالی که مثبتگرایان بر آن وارد می کنند را در بخش مربوط خواندید. کسانی که منطق می خواندند بر این باور بودند که زبان طبیعی، ابهام و در نتیجه اشکال دارد. به این جمله ها توجه کنید:

یک: ”هر انگیخته ای از یک انگیزه ناشی می شود.“ (هر معلولی یک علت دارد)

 دو: ”کار شما چه بود؟“

در جمله ی نخست، معلوم نیست که آیا منظور نویسنده این است که همه ی انگیخته ها تنها یک انگیزه داشته اند یا برای هر انگیخته، انگیزه ای وجود دارد که ممکن است با انگیزه های دیگر فرق کند.

در جمله ی دوم، منظور از ”کار شما چه بود“ آیا این است که مخاطب به گوینده کاری محول کرده و گوینده برای اطمینان، این سوال را از او می پرسد و یا به مخاطب کاری محول شده است و گوینده می خواهد از این کار سر در آورد؟!!

حقیقت این است که معنای دقیق این جمله ها را باید در ”بافتِ سخن“ فهمید.

در دهه ی چهل، لودویک ویتگنشتاین (Ludwig Wittgenstein)، فلسفه دانی که از مکتب  مثبت گراییِ  ویِن  برگشته بود ،  به همراه  عده ای  دیگر  از  دانشمندان ،  همچونLangshaw Austin, Gilbert Ryle, John Wisdom, G.E. Moore John و… شیوه  زبان روزمره (Ordinary Language) را پایه گذاشتند. ویتگنشتاین در کتاب پژوهش های فلسفی که در سال ۱۹۵۳، یعنی دو سال پس از مرگ خود منتشر شد نوشته است که فهمیدن این نکته که زبان چگونه بکار می رود، مهم تر از فهمیدن معنای انتزاعیِ آن است. یعنی درک بافتی که جمله در آن بکار رفته، از درک معنای درونی جمله مهمتر است.

به هر روی، هواداران مکتب “زبان طبیعی” بر این باورند که ناآگاهی اشکال تراشان  از کارکردِ زبان، سرچشمه ی اشکال های فلسفی از زبان طبیعی است.

 دانشنامه دنبلید (ویراسته ۲۰۱۰)

ساخت شناسی واژگانی

نوشته شده توسط admin, ۱۲ شهریور ۱۳۸۸

ساخت شناسی واژگانی (morphology)

ساخت شناسی واژگانی، دانشی است که تکواژهای یک زبان را مورد بررسی قرار می دهد.

تکواژ (morpheme)، کوچکترین واحد معنی دار در هر زبان است. بدین ترتیب باید میان «واژه» و «کوچکترین واحد معنی دار» تفاوت قایل شد. برای مثال، «آموزگاران» یک واژه و سه تکواژ است:

۱)     “آموز” (بن مصدر آموزش)

۲)     پسوند “گار” (گار، نشانه انجام کاری از سوی کسی است. مثل آفریدگار یا گناهکار که در اصل گناهگار بوده است.)

۳)     علامت جمع “ان”

نمونه انگلیسی: واژه “tourists” هم از سه تکواژ تشکیل شده است:

۱)   ”tour”

2)    پسوند   “ist”

3)    علامت جمع “s”

اگر یک تکواژ در شرایط گوناگون، شکل های مختلفی به خود بگیرد، آنها را تکواژگونه های (allomorph) نمونه اصلی می نامیم. مثال ها:

الف. حرف تعریف در the apple که بصورت /thi/خوانده می شود، تکواژگونه ی the است.

ب. پیشوندهای “im” در impossible و “ir” در irregular، و “in” در “incorrect”، همگی تکواژگونه های پیشوند منفی ساز در انگلیسی اند.

ج. پسوندهای جمع s در books و z  در birds و Iz  درbenches همگی تکواژگونه های جمع انگلیسی اند.

برخی تکواژها را می توان به عنوان واژه، به تنهایی بکار برد. این دسته از تکواژها را تکواژهای مستقل (free morphemes)  می نامند. در واژه توریست،”tour”   تکواژمستقل است.

 برخی  تکواژها   را   نمی توان   بطور مستقل   بکار برد.  این   تکواژها  را  تکواژهای  وابسته (bound morphemes) می نامند. در واژه توریستس، “ist”  و “s”، تکواژهای وابسته اند.

در واژه که چند تکواژ وجود دارد، تکواژمستقل را بن (base, rout) می نامند.

بعضی از وند (affix)ها، نوع بن یا معنی واژه را تغییر نمی دهند. برای نمونه می توان به “s” جمع یا “s” مالکیت یا -ed (علامت گذشته) یا نظیر آنها اشاره کرد. به اینگونه وندها، وندهای تصریفی (inflectional affixes) می گوییم.

بعضی از وندها، نوع بن یا معنی واژه را تغیر می دهند. مانند ly, ment, al, ize و نظیر آنها. به اینگونه وندها، وندهای اشتقاقی (derivational affixes) می گوییم.

جدول زیر چند نمونه از «وند»های تصریفی و اشتقاقی در زبان انگلیسی را نشان می دهد:

نوع: اسم، اسم.  بنابراین وند تصریفی است. 

girl, girls.   tree, trees

معنی: داوری، پیشداوری. وند اشتقاقی است.

Judgment,  prejudgment

معنی: موافقت، عدم موافقت. وند اشتقاقی است.

Agreement,  disagreement

نوع: اسم، اسم.  بنابراین وند تصریفی است.

Dave,  Dave’s

نوع: فعل، فعل. بنابراین وند تصریفی است.

They work hard.   He works hard

نوع: صفت، قید. بنابراین وند اشتقاقی است.

slow, slowly

نوع: فعل، اسم. بنابراین وند اشتقاقی است.

govern, government

نوع: اسم، صفت. بنابراین وند اشتقاقی است.

emotion, emotional

نوع: صفت، فعل. بنابراین وند اشتقاقی است.

personal, personalize

نوع: صفت، صفت، صفت. وند تصریفی است.

loud, louder, loudest

نوع: اسم، صفت. بنابراین وند اشتقاقی است.

girl,  girlish

نوع: فعل، صفت. بنابراین وند اشتقاقی است.

care, careful, careless

نوع: فعل، فعل. بنابراین وند تصریفی است.

They work hard.   They’re working hard

معنی: کنش، واکنش. پس، با وجود اینکه نوع بن تغییر نکرده، بدلیل تغییر در معنی، اشتقاقی است.

act,  react

نوع: اسم، صفت. بنابراین وند اشتقاقی است.

virus,  antivirus

 برای دیدن پرکاربردترین پسوندها (suffixes) و پیشوندها (prefexes) در زبان انگلیسی، پیوند زیر را انتخاب کنید:

پیوند به بیرون؛ پیشوندها و پسوندها در زبان انگلیسی

روش های واژه سازی

یک. compounding:  همکنش، همکرد. روش ترکیبی؛  که  در آن  با  ترکیب  دو واژه،  واژه ای  نو ساخته می شود. مانند:    Blackbird, textbook, waterbed,

  نمونه های فارسی : تماشاخانه، سنگفرش، آب انبار،… 

دو. blending: آمیزش. روشی که در آن، برای بیان یک چیز، از ترکیب  ویژگیهای آن چیز، واژه ای نو می سازند. تفاوت این شیوه با   روش قبلی در این است که در روش دوم، واژگان اصلی شکسته   شده و سپس از ترکیب آنها واژه ای نو پدید می آید. این کار هم   برای کوتاهی و هم برای زیبایی واژه جدید صورت می گیرد. مانند:

Telecast = television + broadcast

Smog = smoke + fog

Bit = binary + digit

Motel = motor + hotel

در زبان فارسی، بتازگی استفاده از این روش، معمول شده است. یکی از زیباترین واژه های نو ساز، کلمه “فینگیلیش” است که به جای “زبان فارسی با خط انگلیسی” استفاده می شود.  این  واژه ترکیبی،  کاملا  درست  است  و  ما نمونه های مشابه آنرا در زبانهای دیگر نیز سراغ داریم:

Franglais = French + English

Spanglish = Spanish + English

سه. :derivation وندافزایی. روشی که در آن با استفاده از پیشوندها، پسوندها و ریشه های (بن های) یک زبان ، واژه نو  ساخته می شود. پتانسیلِ  زبان های  فارسی  و  انگلیسی  در واژه سازی به روش derivation، بسیار بالا است.

نمونه فارسی : دانشگاه (بن دانش + پسوند گاه)

چهار. clipping: چینش. روشی که در آن، بخش نخست از واژه ای چند هجایی جدا شده و بجای آن واژه بکار می رود.

نمونه انگلیسی : ad (advertisement), fan (fanatic), math (mathematics),…

نمونه فارسی : آک (آکبند)، آزِ (۱) (آزمایشگاه فیزیک (۱))،…

پنج. acronym: واژه ای است که از حروف نخست چند واژه گرفته شده باشد. تفاوت acronym با abbreviation  آن است که اولی را می توان همانند یک واژه خواند، اما دومی را باید ”حرف، حرف“ یا ”جدا جدا“ به زبان آورد.

نمونه: رادار (Radio Detecting And Ranging)

ناسا (National Aetonautics and Space Administration)

ناتو (North Atlantic Treaty Organization)

نکته: سازمان ”سیا“ در فارسی، acronym است، اما در انگلیسی کوته نوشت یا abbreviation به شمار می رود؛ چون در انگلیسی بصورت جدا جدا (C.I.A ، سی آی اِی) تلفظ می شود.

شش. back formation: روشی که در آن با حذفِ پسوند یک واژه، واژه ای نو ساخته می شود. نمونه:

                                                               Back Formation      Original Words

         televize                            television

         edit                                  editor

         resurrect                          resurrection

هفت. conversion: تغییر نوع دستوری واژه و ایجاد معنایی جدید، با حفظ معنای قدیمیِ آن. نمونه:

الف) واژه butter به معنای کره، امروزه بصورت فعل (کره مالیدن) نیز بکار می رود.

همچنین واژه paper به معنای کاغذ، امروزه معنای ”با کاغذ پوشاندن“ نیز می دهد.

ب) واژه must که پیشتر فعل بوده، امروزه بصورت اسم نیز بکار می رود. در فارسی نیز ما گاهی باید را بصورت اسمی بکار می بریم : ”هیچ بایدی در کار نیست.“

هشت. borrowing: وام گرفتن یک واژه از زبانی دیگر. در انگلیسی واژگان بسیاری از زبان فرانسوی وام گرفته شده و حتی دهها واژه فارسی، وارد زبان انگلیسی شده است؛ واژگانی چون shah (شاه)، paradise (پردیس)، caravan (کاروان)، lilac (نیلک، گل یاس)، khaki (رنگ خاکی)، chador (چادر)، و… از آن گروهند.

در فارسی، واژگان بسیاری از زبان عربی وام گرفته شده که نتیجه ی آن غنای زبان پارسی بوده است. متاسفانه در وامگیری از زبان های عربی و انگلیسی افراط شده که نتیجه ی  آن، چیزی جز بی خیالی نسبت به اصالت و هویت زبان رسمی ایران نبوده است.

نه. onomatopoeia: ناماوا. واژه ای که از روی آوای یک چیز ساخته شده باشد.

نمونه ی انگلیسی : baa, buzz, mew, moo, …

معادل های فارسی :  وِز وِز کردن (زنبور)، شارش یا شریدن، ماما کردن (گاو)،…

ده. تغییر معنا: بسیاری از واژگان در طول زمان، معنای خود را از دست می دهند و یا با حفظ معنی، معنای تازه ای می یابند. توجه داشته باشید که بر عکس conversion، در اینجا نوع دستوری واژه تغییری نمی کند.

برای نمونه در فارسیِ چند قرن پیش، ”مزخرف“ معنای آراسته می داده و مثلا اگر به کسی می گفتند ”عجب خانه ی مزخرفی! این سلیقه از کیست؟“، صاحب خانه بسیار سرخوش و مسرور می شده است. امروزه، مزخرف در فارسی یعنی‌ ”چِرت“ و ”بی ارزش“.

برخی زبانشناسان، تغییر معناها را در غالب extension، narrowing، specialization، generalization، amelioration، و pejoration دسته بندی کرده اند که چون همگی تغییر معنا است، از توضیح آنها خودداری می کنم.

یازده. metaphor : متافور یعنی استعاره. تنها تعداد اندکی از استعاره ها بصورت واژه جدید وارد زبان می شوند. نمونه :

Understand = under + stand، در گذشته ی دور، استعاره از نزدیک شدن به چیزی بوده است.

Holyday = holy + day یا روز مقدس، در گذشته ی دور، چون روزهای تعطیل، مناسبت مذهبی داشته است، این واژه ابتدا بصورت استعاره استفاده می شده و امروزه با معنایی کامل بکار می رود.

Grover Hudson، استاد دانشگاه میشیگان، واژه سازی از طریق جا افتادن استعاره را زیرمجموعه ی Extension می داند.

دوازده. coinage : نوآورد. ساخت واژه ای کاملا تازه که ریشه در هیچ زبانی نداشته است. برای نمونه kleenex، nylon، googol (یک و صد صفر جلوی آن) و… واژگانی است که بصورت قراردادی و بدون استفاده از هیچیک از قوانین واژه سازی ساخته شده است.

 سیزده. calque یا loan translation: واژه برساخت؛ حاصل ترجمه لفظی واژه ای است که پیشتر در زبان مقصد وجود نداشته است. برای مثل gratte-ciel از فرانسوی به صورت skyscraper وارد انگلیسی و از آنجا بصورت «آسمانخراش» وارد فارسی شده است. واژگان انگلیسی و فارسی، ترجمه لفظ به لفظ معادل فرانسوی شان هستند که ساختمان بلند را به خراشیدن آسمان تشبیه کرده است.

زبان و مغز

نوشته شده توسط admin, ۶ شهریور ۱۳۸۸

مغز چیست؟

مغز بخشی از سامانه عصبی اندام انسان است و در جمجمه قرار دارد. حرکت اندام ها، خواب، گرسنگی، تشنگی و بسیاری دیگر از رفتارهای حیاتی بشر در کنترل مغز است. همه احساسات بشری، از عشق و نفرت گرفته تا ترس و خشم و شور و غم، توسط مغز ایجاد و کنترل می شود. تفسیر سیگنال های دریافت شده توسط اندام ها (چشم، گوش، پوست، زبان،…) نیز برعهده مغز است. فرایافت هایی چون «آگاهی و هوشیاری» و «باهوشی و خردمندی» هم صفت هایی است که ارتباط مستقیم با عملکرد مغز انسان دارد.

مغز بشر با وزن تقریبی ۱٫۴ کیلوگرم، یکصد میلیارد یاخته عصبی (neuron) را شامل می شود که بوسیله رشته هایی بنام آسه (axon) و تارگان عصبی (dendrite) با یکدیگر در ارتباط اند. یاخته های عصبی، قشر خاکستری مغز را تشکیل می دهند؛ درحالیکه تارهای عصبی و آسه ها قشر سفید مغز هستند. مغز ما همچنین سلول هایی بنام یاخته های پشتیبان (glial cells) دارد. زمانی تصور می شد این یاخته ها کار پشتیبانی از نرون ها را انجام می دهند، اما امروز می دانیم که کار اصلی آنها، تقویت سیگنال های عصبی است.

neuron

بخش های مغز و وظیفه ها

بخش سطحی مغز را فرامغز (cerebrum) می نامیم. فرامغز به دو نیمه راستی و چپی تقسیم می شود. از دیرباز گفته می شد که نیمه چپ مربوط به احساسات و نیمه راست مربوط به منطق است. امروزه می دانیم که این گفته فقط تا اندازه ای صحیح است و نمی توان آنرا بعنوان قاعده ای کلی پذیرفت. امروز می دانیم که زبان و گویش به نیمه چپ فرامغز ارتباط دارد.

بخش «پس سری» (occipital lobe) ویژه بینایی است و در بالای آن بخش بخش «آهیانه ای» (parietal lobe) قرار دارد که ویژه حرکت، جهت، موقعیت، و محاسبه است. پشت گوش بخش «گیجگاهی» (temporal lobe) قرار دارد که مسوول «شینیدن»، «تفسیر سخن»، و تا اندازه ای حافظه است. در جلو هم بخش پیشانی یا قدامی (frontal lobe & prefrontal lobe) قرار دارد که پیشرفته ترین و انسانی ترین قسمت مغز بشر است و مسوولیت تصمیم گیری، برنامه ریزی، کنترل توجه، و حافظه کاری را برعهده دارد. پشیمانی، اخلاق، و همدردی هم با همین دو بخش در ارتباط است.

درست زیر سطح فرامخ، cingulate cortex قرار دارد که با مدیریت رفتار و احساس درد در ارتباط است (cortex cingulate را بخشی از پیشانی می دانند). اما در زیر این قشر «آژخ» یا corpus callosum قرار دارد که دو نیمکره مغز را به یکدیگر وصل می کند. بخش هایی بنام basal ganglia هم مسوول حرکت، انگیزه، و پاداش است.

Limbic system بخشی است که در زیر قسمت پیشانی قرار دارد و در همه پستانداران مسوول «میل» و «اشتها» است. بخش های مربوط به احساسات هم در زیر پیشانی قرار دارند. «تالاموس» که یک ایستگاه رله ی سیگنال های حسی است و «هیپوتالاموس» که مسوول ترشح هورمون در بدن است و با دمای بدن در ارتباط است هم در زیر بخش پیشانی مغز قرار دارد.

پشت مغز بخشی بسیار پیچ در پیچ و پرچین قرار دارد که مخچه (cerebellum) نامیده می شود. مخچه الگوهای حرکتی، عادت ها و رفتارهای تکراری که ما بدون فکر کردن انجام می دهیم را ذخیره می کند.

brain

میان مغز و ساقه مغز (midbrain and brainstem) هم مسوول رفتارهایی هستند که ما کنترلی بر آنها نداریم؛ رفتارهایی چون تنفس، ضربان قلب، فشار خون، و الگوی خواب. کنترل سیگنال های رد و بدل شده میان مغز و اندام ها (از طریق نخاع) هم بر عهده این دو بخش است.

روش دیگر، تقسیم مغز به دو قشر حسی (sensory cortex) و قشر حرکتی (motor cortex) است.

زبان و مغز

در بسیاری از افراد، نواحی مربوط به زبان، در نیمه چپ مغز قرار دارد. با این حال، پژوهشهای تازه ( با استفاده از توموگرافی ، به روش گسیل پوزیترون) نشان می دهد که نیمه دیگر مغز نیز در فرایند زبان، بی تاثیر نیست.

در سال ۱۸۳۶، Marc Dax  پس از تشریح تعدادی از بیماران خود که ناتوانی گفتاری داشتند، اعلام نمود که قسمت چپ مغز همه آنها دچار آسیب بوده است. چندی بعد، Paul Broca جراح فرانسوی، بیماری را زیر نظر گرفت که تنها می توانست یک واژه را به زبان آورد: “tan”!! به همین دلیل، بروکا او را تن نامیده بود! پس از مرگِ تن در سال ۱۸۶۱، بروکا وی را تشریح کرد و متوجه وجود آسیب در ناحیه چپ پیشانی قشر مغزی وی شد. این قسمت از مغز را امروزه با نام “ناحیه بروکا” می شناسیم. «ناحیه بروکا» نقش چشمگیری در تولید و فراوری زبان، یعنی چینش جمله، استفاده از دستور صحیح، و… غیره دارد.

در سال ۱۸۷۶، Karl Wernicke پزشک آلمانی، بخش دیگری از مغز را که دچار آسیب دیدگی شده و ایجاد زبان پریشی کرده بود، کشف نمود. این بخش  (ناحیه ورنیک) ،  عقب تر  و  پایین تر از ناحیه بروکا قرار دارد  و  بوسیله یک دسته  از  تارهای عصبی، به نام Arcuate Fasciculus، با آن در ارتباط است. در صورت پارگی این تارهای عصبی، فرد دچار بیماری “زبان  پریشی رسانشی” می شود. مبتلایان به این بیماری، زبان را می فهمند اما نمی توانند آنچه را که می فهمند، به درستی بیان کنند! «ناحیه ورنیک» نقش چشمگیری در پردازش زبان، یعنی درک کردن جمله ها و قاعده های دستوری شنیده شده یا خوانده شده دارد.

بخش مهم دیگری از قشر مغزی که با فرایند گویش در ارتباط است، “قشر حرکتی” یا (motor cortex)  نام دارد. این بخش، مسوولیت حرکت ماهیچه ها را بر عهده دارد.

بر اساس الگوی پیشنهادی «Norman Geschwind»، عصب شناس آمریکایی (ارایه شده در دهه های ۶۰ و ۷۰ میلادی) واژه ای که به گوش شما می رسد، ابتدا بصورت سیگنال هایی در «قشر شنیداری» مغز بررسی و سپس به ناحیه ورنیک فرستاده می شود که در همسایگی آن قرار دارد. ناحیه ورنیک میان داده های دریافتی و داده هایی که پیشتر در حافظه مغز ذخیره شده ارتباط معنادار ایجاد می کند و به شما اجازه می دهد که مفهوم سخن دریافت شده را درک کنید. حال اگر واژه ای را بخوانید، آن واژه ابتدا وارد «قشر دیداری» مغز شده و نتیجه بررسی سیگنال ها از مسیر Angular Gyrus به ناحیه ورنیک فرستاده می شود.

اکنون ببینیم که آسیب به هر یک از بخش های ورنیک و بروکا چه پیامدهایی خواهد داشت:

آسیب به ناحیه ورنیک

آسیب به ناحیه بروکا

زبان پریشی ورنیک:

* فرد مبتلا، توانایی فهم زبان را از دست خواهد داد.

* فرد می تواند به روشنی سخن  بگوید اما ترتیب واژه هایی که بکار می برد، روی هم، جملاتی بی معنی می سازد! این نوع گویش را “سالاد واژگان” (word salad) می نامند. چون اینگونه به نظر می رسد که واژه ها مانند سبزی های سالاد مرتب شده اند!!

زبان پریشی بروکا:

* از دست دادن توانایی سخن گفتن.

* فرد مبتلا، زبان را بخوبی می فهمد.

* واژگان ، بدرستی اداء نمی شوند.

* فرد مبتلا، آرام و بریده بریده سخن می گوید.

۹۰ درصد انسان ها «راست دست» و ده درصد «چپ دست» هستند. در ۹۷ درصد از «راست دستان»، بخش چپ مغز بیشترین تاثیر را در فرایند زبان دارد و تنها ۳ درصد از آنها برای پردازش و تولید زبان به نیمه راست مغز خود اتکا دارند. حال آنکه در ۱۹ درصد از «چپ دستان»، بخش راست مغز فرایند زبان را کنترل می کند و در ۶۸ درصد از آنها، هر دو نیمه مغز فعال اند. پس تنها ۱۳ درصد از «چپ دستان» برای تولید و پردازش زبان از نیمه چپ مغز خود بهره می گیرند.

دکتر George Ojemann از دانشگاه واشینگتن اواخر دهه ۱۹۸۰ نشان داد که ناحیه های مربوط به زبان در انسان های مختلف می تواند تفاوت داشته باشد. با این حال پژوهش های او، نظریه های «ورنیک» و «بروکا» را تایید کرد.

پژوهشی هم در دانشگاه «سین سیناتی» ایالت اوهایو انجام شده و در سال ۲۰۰۴ در ۵۶ امین نشست سالانه آکادمی نورولژی آمریکا مطرح شده است که نشان می دهد شاید توانایی زبانی در انسان ها از پس از ۲۵ سالگی به تدریج از حالت تک بخشی خارج شده و میان دو بخش مغز تقسیم می شود.

تصویر فعالیت مغز در هنگام سخن گفتن

generate

 

۱٫ مغز در هنگام دیدن واژه ها؛ به وظیفه بخش «پس سری» در همین متن توجه کنید.

.

.

.

.

 

۲٫ مغز در هنگام شنیدن واژه ها؛ به وظیفه بخش «گیجگاهی» در همین متن توجه کنید.

.

.

.

.

۳٫ مغز در هنگام تلفظ واژه ها؛ به نظر می رسد قشر حرکتی یا motor crtex فعال است.

.

.

.

.

۴٫ مغز در هنگام تولید زبان؛ هر دو بخش «ورنیک» و «بروکا» فعال است.

زبان های آلتای

دیدگاه دیدگاه‌ها خاموش
نوشته شده توسط admin, ۸ مرداد ۱۳۸۸

معرفی

«آلتای» خانواده ای پرجمعیت از زبان های آسیایی است. دانشمندان بر این گمان اند که گویشگران اولیه ی این زبان پیرامون رشته کوه های آلتای (از رودهای آب «Ob» و ایرتیش «Irtysh» در جنوب سیبری تا منطقه اویغور در استان سین جیانگ چین و تا مغولستان) می زیسته اند.

 زیرخانواده ها: ترکی

زبان های ترکی گروه های زیر را شامل می شود:

الف – ترکی اسلامبولی (کشور ترکیه)

ب) آذربایجانی (ایران و جمهوری آذربایجان)

پ) قزاقی، ازبکی، ترکمن، و قرقیزی

ت) تاتار (در بخش هایی از ترکیه، بالکان، و چین)

ث) اویغور (استان سین جیانگ چین)

ج) یاکوت (شمال شرق سیبری)

 

زیرخانواده ها: مغولی

الف) مغولی؛ شامل کالخا (Kalkha) که گویش رسمی کشور مغولستان است؛ و زبان مردم منطقه خودمختار Nei Mongol در شمال چین.

ب) بوریات (Buriat در مغولستان، چین، و روسیه)

پ) Kalmyk-Oirat (استان کالمیکیا در جنوب غربی چین)

 

زیرخانواده: تونگوس (Tungus)

این زیرخانواده، کوچک ترین گروه زبان های آلتای را تشکیل می دهد:

الف) مانچو یا در زبان چینی «Dongbei»، نوعی زبان میانی یا Lingua franca است که چینی ها برای ۲۰۰ سال از آن برای ارتباط با جهان بیرون استفاده کردند و امروزه تقریبا منسوخ شده است.

ب) Evenki (در چین و شوروی سابق) و Even  (در روسیه نزدیک به دریای Okhotsk)

زبان های هند و اروپایی

دیدگاه دیدگاه‌ها خاموش
نوشته شده توسط admin, ۷ مرداد ۱۳۸۸

هند و اروپاییان

 معرفی

آریاییان، که ما آنها را هند و اروپایی می نامیم، مردمانی بودند که نزدیک به ۵۰۰۰ سال پیش، با یکدیگر می زیستند و دارای زبان و فرهنگ مشترک بودند (برخی این تاریخ را عقب تر هم برده اند). واژه ی آریا یعنی «شریف» یا «از خانواده محترم». آنچه در پی می آید گمان هایی است که دانشمندان درباره آریاییان مطرح کرده اند:

  • نظام خویشاوندی برپایه نسبت مردان وجود داشت.
  • رییس خدایان ایشان، «دیو پیتار» (پدر آسمان) نام داشت. یادمان باشد که دیو در بسیاری از فرهنگ های آریایی، معنایی مقدس دارد و گاه بعنوان یکی از خدایان از آن یاد می شود. در ایران، زرتشت «اهوامزدا» را خدای یکتا نامید و سایر خدایان (از جمله دیو) معنای خود را از دست دادند. امروزه در زبان فارسی دیو بمعنای هیولا بکار می رود.
  • شعر و موسیقی در میان این قوم رواج داشت.
  • در محل زندگی ایشان برف می بارید.
  • آریاییان، کوچ نشین و دامپرور بودند. (زرتشت مردم را به کشاورزی و باغداری تشویق می کرد که این بدعتی در نحوه زندگی آریاییان بشمار می رفت)
  • آنها با چرخ آشنایی داشتند و از آن استفاده می کردند. هرچند ابزارهایی چون ارابه هنوز وجود نداشت.

در مورد زیستگاه این قوم ۲ نظر وجود دارد:

  1. آریاییان در جایی بالای دریای سیاه، یا میان منطقه شمالی دریای سیاه و دریای خزر می زیستند. (یعنی زیستگاه اصلی ایشان در حوزه امروزی اروپا بوده است)

nazare1

  1. آریاییان در جایی می زیستند که امروزه کشورهای آذربایجان، ارمنستان، گرجستان، و استان آذربایجان ایران را دربر می گیرد. (یعنی آریاییان از آسیا به اروپا کوچ کرده اند)

Indo European 

نظریه دوم، با توجه به شواهد زیر، به نظر من منطقی تر و علمی تر است:

  1. «سانسکریت» و «اوستایی»، کهن ترین زبان هایی از خانواده زبان های هند و اروپایی هستند که اثری از آنها تا به امروز باقی است. همچنین واژه نامه های انگلیسی معتبر، ریشه واژه Aryan را به زبان اوستایی، و کهن تر از آن به سانسکریت ارتباط می دهند.
  2.  در بسیاری از متن های اوستایی، به سرزمین مادری آریاییان به نام «ایریان وئجه» اشاره شده است. می توان حدس زد که آریاییان، نزدیک ترین سرزمین به سرزمین مادری شان را نیز به همین نام «ایران» نامگذاری کرده باشند.

 

زیرخانواده ها: هند و ایرانی

«هند و ایرانی»، گروهی از زبان های همخانواده است که حدود یک میلیارد نفر از شرق ترکیه تا بنگلادش بدان سخن می گویند. زبان های هند و ایرانی شاخه ای از خانواده زبان های هند و اروپایی است. این شاخه را معمولا به دو زیر مجموعه تقسیم می کنند:

  1. زبان های هندی: سانسکریت (زبان باستانی هند)، Prakrits (زبان های قرون وسطی)، هندی، اردو، بنگالی، گجراتی، نپالی، و سینهالی(زبان سریلانکا).
  2. زبان های ایرانی: اوستایی، پارسی باستان (هخامنشی)، پهلوی (اشکانی، ساسانی)، پارسی (دری، تاجیکی، و فارسی)، کردی، بلوچی، پشتو، اوستی (Ossetic، زبان مردم اوستیا در قفقاز).

برای دیدن واژگان و خط پارسی باستان (هخامنشی) پیوند زیر را انتخاب کنید:

 واژه نامه پارسه – فارسی

برای آشنایی با زبان پهلوی، پیوند زیر را انتخاب کنید:

 از پهلوی تا فارسی

 

زیرخانواده ها: ژرمانی

زیرخانواده ای از خانواده زبان های هند و اروپایی. نزدیک به ۵۰۰ میلیون نفر به یکی از زبان های  این زیرخانواده سخن می گویند. گرچه این زبان بصورت واژگان و اسم هایی پراکنده در متن های نویسندگان لاتین قرن اول پیش از میلاد دیده می شود، تا ۲۰۰ سال پس از میلاد، متن کاملی از زبان ژرمانیک نوشته نشده یا دست کم باقی نمانده است.Germanic Languages

تصویر روبرو، محدوده جغرافیایی  زبانهای ژرمانیک را بصورت رنگی نشان می دهد. مردم مناطق خاکستری، به زبان های دیگر سخن می گویند.

زبان های ژرمانی را به سه زیر مجموعه تقسیم می کنند:

  1. ژرمانی خاوری (منسوخ): گوتیک (Gothic) و چند زبان منسوخ شده دیگر.
  2. ژرمانی شمالی یا اسکاندیناوی: ایسلندی، نروژی، و فارویی (Faroese) در گروه غرب؛ و دانمارکی و سوئدی در گروه شرق.
  3. ژرمانی باختری: انگلیسی، هلندی، و آلمانی + زبان های نو و دگرگون شده مانند Yiddish و Afrikaans.

دو قانون معروف در زمینه تغییرهای آوایی ایجاد شده در زبان های ژرمانی، نسبت به زبان هندواروپایی مادر، وجود دارد که در پی آمده است:

۱)     قانون گریم (Grimm’s Law)

این قانون که در واقع، الگوی تغییر آواها در دو دوره زمانی است و به ترتیب، «تغییر همخوان های ژرمانی» و «تغییر همخوان های آلمانی بالا» نام دارد، توسط «یاکوب گریم» (زبانشناس آلمانی) کشف شده است. دوره نخست، از ۲۰۰۰ سال پیش از میلاد تا ۲۰۰ سال پس از میلاد بوده و دوره دوم، که تنها در زبان آلمانی بالا رخ داده، بین سالهای ۵۰۰ تا ۷۰۰ میلادی بوده است.

برابر قانون گریم، آواهای بی واکِ p و t و k، تبدیل به f و th و h در زبان انگلیسی، و f و d و h در زبان آلمانی بالا (دوره کهن) تبدیل شده است. برای نمونه، واژه pater در زبان لاتین را در نظر بگیرید که تبدیل به father در زبان انگلیسی و fader در زبان آلمانی بالا (دوره کهن) شده است. بعلاوه، آواهای بی واکِ b و d و g، تبدیل به p و t و k در زبان انگلیسی، و p و t و kh در زبان آلمانی بالا (دوره کهن) شده است.

۲)     قانون ورنر (Verner’s Law)

این قانون که در واقع تکمیل کننده قانون گریم است، در سال ۱۸۷۵  توسط کارل آدولف ورنر (زبانشناس اتریشی) کشف شد. برپایه گفته های ورنر، سخن گریم زمانی درست است که فشار (تکیه) در واژه هند و اروپایی مادر، بر روی ریشه (rout) باشد. در غیر این صورت، p و t و k، تبدیل به b و d و g در زبان ژرمانی می شود.

برای دیدن تاریخچه زبان انگلیسی پیوند زیر را انتخاب کنید:

 تاریخچه زبان انگلیسی

برای دیدن تاریخچه زبان آلمانی، پیوند زیر را انتخاب کنید:

 تاریخچه زبان آلمانی

 

زیرخانواده ها: رومانس (Romance)

بیش از ۴۰۰ میلیون نفر به یکی از زبان های این زیرخانواده سخن می گویند. این زبان ها که با زبان باستانی لاتین هم ریشه اند عبارتند از:

  1. جزیره ای: شامل زبان ساردینی که بیشتر در جزیره Sardinia استفاده می شود.
  2. بالکان: شامل زبان رومانی و زبان منسوخ شده Dalmatian.
  3. اروپای غربی: شامل ایتالیایی، اسپانیایی، فرانسوی، Provencal (در جنوب فرانسه)، کاتالان (در کاتالان و والنسیا در اسپانیا، و نیز زبان ملی آندورا) و چند زبان خرد که بنام Rhaeto-Romantic شناخته می شوند.

زبانشناسان، جدایی زبان های این شاخه از زبان لاتین را میان قرن های پنج تا نه میلادی برآورد می کنند. پرسشی که برای بسیاری از دانشجویان رشته ی زبانشناسی بوجود می آید، این است که چرا با وجود هم ریشه بودن این زبان ها،  تفاوت بسیاری میان زبان های رومانس و آنچه که از متن های مربوط به سزار و فرمانروایان رومی باقی مانده، مشاهده می شود؟ پاسخ این است که زبان نوشتاری لاتین در قرن نخست پیش از میلاد، گونه ای کهن و بسیار متفاوت از آن چیزی بود که مردم در کوچه و خیابان بدان سخن می گفتند. برای نمونه، در لاتین نوشتاریِ آن روز، واژهos  برای دهان بکار رفته است؛ در حالیکه این واژه در زبان گفتاری، bucca بوده و امروزه نیز در زبان های رومانس بصورت boca، bouche، و … بکار می رود.

در زیر به تغییرهای ایجاد شده در زبان های رومانس نسبت به زبان مادر لاتین اشاره شده است:

۱)   ساده تر شدن دستور زبان: زبان لاتین، همچون دیگر زبان های کهن هند و اروپایی، دستوری پیچیده داشت. برای نمونه، de در زبان لاتین بارها در جایگاه وجه ملکی بکار رفته است؛ حال آنکه امروزه این ویژگیِ de از میان رفته و مثلا در فرانسوی بعنوان حرف اضافه و به معنای از، در، با ، برای و…  بکار می رود:

در روزگارِ ما                de nos jours

یک لیتر از شراب       un litre de vin

با… زدن       frapper de…

۲)   حذف جنس خنثی: پیرو ساده تر شدنِ دستور، جنس خنثی نیز از همه زبان های رومانس، به استثنای رومانیایی، حذف شد و بیشتر اسم های خنثی، تبدیل به اسم مذکر شدند.

۳)   تغییرهای آوایی: برای نمونه، مردم باسک در اسپانیا از آوای /h/ بجای /f/ استفاده نمودند و قبیله های ساکن در سرزمین گل ها (فرانسه)، چون نمی توانستند /r/ را تلفظ کنند، بجای آن از آوای /غ/ استفاده کردند.

۴)   وامگیری واژگان : گرچه وامگیری واژگان، فصل مشترک همه زبان ها است، با این وجود در میان زبان های رومانس، زبان رومانیایی با وامگیری تعداد بسیاری واژه از زبان های آلبانیایی، مجاری و اسلاوی شاید مقام نخست را دارا باشد.

برای خواندن تاریخچه زبان فرانسوی، پیوند زیر را انتخاب کند:

تاریخچه زبان فرانسوی

  

زیرخانواده ها: سلتیک 

این گروه از خانواده ی زبان های هند و اروپایی، از نظر تاریخی و جغرافیایی، به دو بخش قاره ای و جزیره ای تقسیم می شود. بخش نخست (قاره ای) اکنون منسوخ شده، اما بخش جزیره ای کمابیش بکار رفته و زیرگروه های زیر را دربر می گیرد:

۱)  بریتونی (Brythonic): شامل زبان های برِتون(Breton)، کرنی (Cornish)، ولزی (Welsh).

2)  گایلیک (Gaelic): شامل زبان های ایرلندی، گایلیک اسکاتلند یا اِرس (Erse)، و مانکس (Manx).

تا قرن پنجم میلادی از زبان های سلتیک، بویژه زبان گایلیک، در سراسر اروپای غربی استفاده می شده است. اما امروزه دانش ما درباره ی این زبان ها محدود به آن چیزی است که در جزیره ی بریتانیا و ایرلند باقی مانده است.

بطور کلی، زبان های سلتیک آوای /p/ موجود در زبان هند و اروپایی را حذف کرده است. برای نمونه، porcus که در زبان لاتین یعنی خوک، و بشکلهای porc, pork,… وارد زبان های اروپایی شده، در زبان های سلتیک بشکل orc درآمده است.

دو جنس (مونث و مذکر) در زبان های سلتیک وجود دارد و صفت معمولا پس از اسم می آید. در این زبان ها (همانند برخی دیگر از زبان های هند و اروپایی) از اسم فعل (verbal noun) بجای صفت فاعلی (present participle) استفاده می شود. جمله ها همیشه با فعل آغاز می شوند و کارگزار در جمله با استفاده از مجهول غیرشخصی (impersonal passive) بیان می شود. برای شناختن کارگزار، به بخش معناشناسی در همین وبگاه مراجعه کنید.

همه زبان های سلتیک، امروزه برای نوشتن از الفبای لاتین استفاده می کنند.

 

زیرخانواده ها: اسلاوی

گروه زبان های اسلاوی، بسیار شبیه به زبان های بالتیک اند؛ به همین دلیل، برخی زبانشناسان این دو گروه را در یک زیرمجموعه قرار داده و آنرا «بالتو اسلاوی» می نامند.

در حال حاضر بیش از ۲۵۰ میلیون نفر در اروپای مرکزی، شمال آسیا، و بیشتر بخش های شبه جزیره ی بالکان، به یکی از زبان های اسلاوی سخن می گویند. این گروه به زیرگروه های زیر تقسیم می شود:

۱) اسلاوی خاوری: شامل زبان های ”روسی“، ”اوکراینی“، و ”روسی سفید یا بلاروسی“.

۲)  اسلاوی جنوبی: شامل زبان های ”بلغاری“ و ”مقدونی“ در خاور و ”صرب و کروات“ و ”اسلوونیایی“ در باختر.

۳)  اسلاوی باختری: شامل زبان های ”چک“، ”اسلوواکی“، ”لهستانی“، و…

ضرب المثل روسی: صد روبل نداشته باش، صد دوست داشته باش.

ضرب المثل صربی: جایی که ”ساکنان“ کم ادعا باشند، خانه به اندازه ی کافی بزرگ است.

ضرب المثل لهستانی: یک گنجشک در دست، بهتر از یک کبوتر بر بام است.

ضرب المثل کروات: کسی که زود از خواب بیدار می شود، دوبرابر بخت دارد.

ضرب المثل چک: پیش از جهش (پریدن) نگاه کن.

ضرب المثل بلغاری: کسی که کار نمی کند، نباید بخورد.

 

زیرخانواده ها: ارمنی

پیشتر زبان ارمنی را یکی از زبان های ایرانی می شمردند. اما هم اینک بیشتر زبانشناسان آنرا یک زیرخانواده مستقل می دانند. زبان ارمنی را به دو گویش بزرگ تقسیم می کنند:

  1. ارمنی خاوری: در ارمنستان و در ایران
  2. ارمنی باختری: اقلیت ارمنی در ترکیه، کشورهای غربی و نیز کشورهای عرب خاورمیانه

این انشعاب گویش ها (خاوری و باختری) در زمان اتحاد جماهیر شوروی (۱۹۲۰ تا ۱۹۹۱) اتفاق افتاد که ارتباط میان غرب و ارمنستان قطع شد.

 

زیرخانواده ها: بالتیک

شامل زبان های لتونیایی (Latvian)، لیتوانیایی (Lithuanian)، و زبان پروسی قدیم که در قرن ۱۷ میلادی منسوخ شد.

 

زیرخانواده ها: یونانی

زیرخانواده ها: آلبانیایی