دسته:سازه های داستان کوتاه

سازه های داستان کوتاه

نوشته شده توسط , 1 آگوست 2009

بن مایه (موضوع یا Theme)

بن مایه ی داستان را در کتاب های درسی و در کلاس های دانشگاهی معمولا پس از زاویه ی دید تدریس می کنند. اما من گمان می کنم نخستین چیزی که در آفرینش یک داستان به ذهن نویسنده می رسد، بن مایه ی آن است. بنابراین پسندیده تر آن است که این موضوع پیش از عناصر دیگر در داستان کوتاه تعریف شود:

«اندیشه ی کلی و بینش اصلی در یک داستان را بن مایه ی داستان می نامند.»

بن مایه همان است که معمولا در زبان فارسی از آن بعنوان «نتیجه ی اخلاقی» یاد می شود؛ حتما شنیده اید که پدر و مادرها معمولا پس از پایان یک فیلم با فرزند خود این پرسش را مطرح می کنند: «خوب! نتیجه ی اخلاقی این داستان چه بود؟!»

البته این عبارت برای توصیف بن مایه چندان مناسب نیست؛ چراکه موضوع و بن مایه ی همه ی داستان ها شاید چندان با مبناهای اخلاقی ما سازگار نباشد.

بیاد داشته باشید که بن مایه را باید در یک جمله بیان کرد. برای مثال ممکن است بن مایه ی داستان «سرخ کردنی ممنوع» این باشد: «در خانواده همیشه همه چیز نمی تواند مطابق میل ما باشد.» یا «گاهی انسان ناچار است با بعضی چیزهای ناخوشایند در خانواده کنار بیاید.»  

 

زمینه (Setting)

زمان و مکان وقوع داستان را «زمینه» می نامند. در بعضی از داستان ها، زمینه از اهمیت بسیاری برخوردار است، اما در برخی دیگر، چندان اهمیت ندارد.

بطور کلی، زمینه را می توان دارای پنج شاخه دانست:

1) مکان: موقعیت جغرافیایی؛ یعنی داستان در کجا رخ داده است.

2) زمان: زمان رویداد داستان.

3) وضعیت آب و هوا: بارانی، آفتابی، طوفانی، …

4) شرایط اجتماعی: آیا داستان روی گویش، لباس، ویژگی های رفتاری و رسم های یک منطقه تمرکزی دارد؟

5) حس و جو: آیا داستان در آغاز، با انگیزش حس سرخوشی یا ترس و… شروع می شود؟

 

طرح داستان  (Plot)

ترتیب کلی و چگونگی وقوع رویدادها در یک داستان را طرح داستان می نامند. طرح داستان نیز پنج بخش عمده را دربر می گیرد:

1) معرفی (Introduction): آغاز داستان که شامل معرفی شخصیت ها و بیان زمینه ی داستان است.

2) جریان خیزنده (Rising Action): رویدادها در داستان پیچیده شده و تضادهای داستانی آشکار می شود. جریان خیزنده، مخاطب را برای رسیدن به اوج داستان آماده می کند.

3) اوج داستان (Climax): نقطه ی عطف داستان! در این هنگام معمولا خواننده به عمده ی طرح داستان پی برده است و از خود می پرسد که آیا تضاد در داستان حل خواهد شد؟

4) جریان بازگشت (Falling Action): در این جریان، تضادها یکی یکی حل می شود و مخاطب را بسوی پایان داستان سوق می دهد. جریان بازگشت را می توان نقطه ی مقابل جریان خیزنده دانست.

5) پایان داستان (Denouement): نتیجه ی داستان را پس از پایان داستان می توان دانست.

 

تضاد (Conflict)

تضاد، یکی از مهمترین بخش ها در طرح داستان است. گرچه تضاد گونه های متفاونی را دربر می گیرد، اما یک داستان می توان از یک یا چند گونه بهره گیرد. در صورت وجود چند تضاد در یک داستان، یکی را تضاد اصلی و بقیه را تضادهای فرعی داستان می خوانیم.

تضاد می تواند درونی یا بیرونی باشد. تضاد درونی یعنی ستیز میان دو دیدگاه در یک فرد؛ برای مثال ممکن است شخصیت داستانی بر سر یک دوراهی و برای یک انتخاب، یا برای چیرگی بر درد با خود در ستیز باشد.

تضاد بیرونی می تواند میان دو انسان، یک انسان و یک حیوان، انسان و جامعه، انسان و سرنوشت، یا… روی دهد.

نکته ی مهم این است که تضاد همیشه فیزیکی نیست. گاهی با تضادهای عقلانی، احساسی، یا اخلاقی روبرو می شویم.

به هر روی، داستان بدون تضاد، داستان نیست.

 

شخصیت (Character)

شخصیت داستان را می توان از منظر نقش او در داستان یا از نظر ویژگی های فردی تقسیم بندی کرد.

شخصیت اصلی داستان (چه خوب و چه بد) را قهرمان داستان (Protagonist) خوانند. چون قهرمان در زبان فارسی بار معنایی مثبت دارد، بهتر است این شخصیت را بجای قهرمان، «شخصیت اصلی» بنامیم تا در صورت منفی بودن نقش وی، دچار سردرگمی نشویم.

شخصیت مقابل «شخصیت اصلی» را هماورد (Antagonist) می نامیم.

از نظر فردی شخصیت داستان می تواند دارای شکل، آرایش، اخلاق، و بینش های متفاوتی باشد. آفرینش این ویژگی ها و نحوه ی بیان آنرا در فن داستان نویسی، «شخصیت پردازی» (Characterization) می گویند.

از دیدگاه شخصیت پردازی، شخصیت های داستانی را می توان به گروه های زیر تقسیم کرد:

1) شخصیت یک وجهی (Flat Character): کسی که تنها یک یا چند ویژگی محدود او در داستان بیان شده باشد.

2) شخصیت چندوجهی (Round Character): کسی که روی جنبه های گوناگون شخصیت وی کار شده باشد.

فارغ از یک وجهی یا چند وجهی بودن شخصیت ها، به آن دسته از شخصیت هایی که پیش ساخته هستند و ویژگی یا ویژگی هایشان قابل پیش بینی است، شخصیت کلیشه ای (Stock Character) می گوییم. برای مثال در قصه های کودکان ایرانی، «پیرمرد دانا» کسی است که بچه ها حتی می توانند قیافه ی او و رفتارهای خارج از داستان او را نیز حدس بزنند!

شخصیت ها را از نظر تاثیر داستان بر آنها می توان به دو دسته کلی تقسیم کرد:

1) شخصیت ایستا (Static Character): کسی است که ویژگی های او در پایان داستان، همان ویژگی های او در آغاز داستان است.

2) شخصیت پویا (Dynamic or Developing Character): کسی است که ویژگی هایش در طول داستان در مسیر بهترشدن یا بدترشدن تغییر می کند.

در فن شخصیت پردازی، گاه نویسنده بطور مستقیم به تشریح ویژگی های شخصیت داستان خود می پردازد. به این روش، تصویرگری مستقیم (Direct Representation) شخصیت می گویند.

گاهی هم نویسنده ویژگی های شخصیت داستان خود را بصورت غیر مستقیم نمایش می دهد و در واقع، این خود خواننده است که به ویژگی های او پی می برد. به این شیوه، تصویرگری غیرمستقیم (Indirect Representation) می گویند. 

 

زاویه ی دید (Point of View)

اینکه خواننده، داستان را از چه زاویه ای ببیند، بسیار بر کیفیت داستان تاثیر می گذارد. در بسیاری از موردها، داستان از زاویه های زیر بیان می شود:

1) از بالا (همه چیزدان یا Omniscient):

نویسنده، داستان را با استفاده از «سوم شخص» بیان می کند. دانسته های گوینده ی داستان (نویسنده) بسیار است. او می تواند وارد ذهن افراد شود یا رویدادهای داستان را تفسیر کند.

تکه ای از یک داستان با زاویه ی دید از بالا:

مورچه، درحالیکه خستگی را در همه ی اعضای بدنش حس می کرد، دانه ای ذرت را که از تابستان ذخیره کرده بود روی برف بدنبال خود می کشید. باید شام خوشمزه ای باشد.

یک ملخ، خسته و سرد، این صحنه را تماشا می کرد؛ سرانجام، ملخ تاب نیاورد و گفت: «دوست عزیز! می توانم از آن ذرت یک گاز بزنم؟»

مورچه پاسخ داد: «تابستان را چه کار می کردی؟». سپس به سرتاپای ملخ نگاهی انداخت؛ او ملخ را می شناخت.

ملخ گفت: من از صبح تا شب آواز می خواندم.

مورچه، درحالیکه بشدت سعی می کرد خود را کنترل کند، گفت: «چون کل تابستان را آواز خواندی، حتما می توانی کل زمستان را هم برقصی!»

موارد تفسیر نویسنده یا نمایش خستگی درونی و احساس های شخصیت های داستان که با ورود گوینده به درون شخصیت های داستان میسر شده  بصورت کج و خط دار مشخص شده است.

2) محدود از بالا (Limited Omniscient):

تنها فرق این زاویه دید با زاویه ی دید پیشین در این است که در زاویه ی محدود از بالا، داستان از زبان یکی از شخصیت های اصلی یا فرعی داستان بیان می شود. البته کل داستان این گونه نیست؛ یعنی گاه در طول داستان، زاویه دید بطور مطلق از بالا خواهد بود، اما هرگز آن شخصیت رها نخواهد شد و دوباره دوربین داستان وارد چشمان او خواهد شد.

چون داستان از نگاه یکی از شخصیت های داستان بیان می شود، بدیهی است که اطلاعات دوربین با محدودیت هایی روبرو است.

3) اول شخص (First Person):

در این زاویه دید، یکی از شخصیت های داستان، داستان را از زبان خود و با استفاده از «اول شخص»  بیان می کند؛ درست مانند زمانی که شما کاری کرده اید و می خواهید آنرا برای دوست تان تعریف کنید.

در اینجا هم فرد تعریف کننده ی داستان می تواند شخصیت اصلی یا فرعی باشد.

حالا به داستان «مورچه و ملخ» با زاویه ی دید اول شخص توجه کنید:

در حالیکه سردم بود و گرسنه بودم، مورچه را دیدم که دانه ای ذرت را که از تابستان ذخیره کرده بود، روی برف می کشید… بالاخره تصمیم خود را گرفتم، دیگر نمی توانستم تحمل کنم. رفتم جلو و پرسیدم: «دوست عزیز! می توانم از آن ذرت یک گاز بزنم؟»

او نگاهی به سرتا پای من انداخت و گفت: «تابستان چکار می کردی؟»

گفتم: «از صبح تا شب آواز می خواندم».

– «خوب چون کل تابستان را آواز خواندی، حتما می توانی کل زمستان را هم برقصی!»

4) زاویه ی دید واقعی (Objective Point of View):

این زاویه ی دید، مانند یک دوربین آزاد است که تنها چیزهایی که رخ می دهد را از بیرون تصویربرداری می کند و به مخاطب نمایش می دهد. بنابراین، در اینجا از تفسیر یا ورود به مغز و قلب افراد خبری نیست. همچنین داستان هرگز از زاویه ی دید شخصیت های آن بیان نمی شود.