معناشناسی (Semantics)
معناشناسی (Semantics)
بطورکلی بررسی ارتباط میان واژه و معنا را معناشناسی می گویند. در منطق نیز بررسی ارتباط میان نمادها و آنچه که نمادها نشان می دهند را معناشناسی (Semantics) می نامند.
خوب است در آغاز به این نکته اشاره کنم که در معناشناسی، میانِ واژه (word) و واژه قاموسی (lexeme) تفاوت وجود دارد. درباره واژه، در بخش ساخت شناسی واژگانی سخن گفته شد. اما واژه قاموسی شامل “بن واژه”، واژه کامل، و یا یک اصطلاح (idiom) است و بطور کلی واحد و یکان فرهنگ نویسی بشمار می رود. از همین رو فرهنگ زبان یا واژه نامه را نیز Lexicon می نامند. بنابراین، ”dog“، ”happiness“، ”put up with“، هرسه، واژه قاموسی هستند.
آشنایی با چند اصطلاح:
Synonym: دو واژه ی قاموسیِ هم معنی را مترادف می نامند. توجه کنید که هیچ دو واژه ای در زبان بطور کامل هم معنی نیستند. حتی اگر شما ”پوشیدن“ و ”تن کردن“ را مترادف بدانید نیز این دو هرگز کاملا هم معنی نیستند! آشکارترین تفاوت میان این دو آن است که پوشیدن را می توانید برای موارد رسمی نیز بکار برید، اما از ”تن کردن“ تنها برای موارد غیر رسمی می توانید استفاده کنید.
نکته دیگر این است که دو واژه شاید معناهای متفاوتی داشته باشند؛ بنابراین، ممکن است تنها یک معنا از دو واژه با توجه به بافت سخن، مترادف باشند. با این وجود، شما آن دو واژه را در آن بافت، مترادف می خوانید.
Antonym: دو واژه که در بافت سخن، دارای دو معنای متضاد باشند را antonym می گویند. واژه های متضاد بر دو دسته اند:
Gradable Antonyms: مانند سرد و گرم. شما می توانید بگووید سردتر یا گرم تر؛ همچنین می توانید بپرسید که چه اندازه گرم یا چه اندازه سرد؟
Ingradable Antonyms: مانند مرده و زنده. شما نمی توانید بگویید مرده تر! و نمی توانید بپرسید که چقدر مرده یا چقدر زنده؟!
Taxonomic Sisters: برای گروهی از واژگان قاموسی بکار می رود که در یک سطح طبقه بندی قرار می گیرند. برای نمونه سگ، خوک، اسب، و… از نظر حیوان بودن، taxonomic sisters هستند. بعضی از ”خواهران رده ای“ که محدود هستند را بسته (closed) می ناند : ”روزهای هفته“. برخی دیگر مانند ”راه های خوش آمدگویی“ را باز یا نامحدود یا open می نامند.
Hyponyms and Hypernyms: هایپانیم، اشاره به ارتباطِ شمولی دارد. برای نمونه، ”سرخ“ هایپانیمِ رنگ است و ”شیر“ هایپانیمِ گربه سانان است. خودِ رنگ و گربه سانان در اینجا هایپرنیم است.
Meronyms: مرونیم ها مثل هایپانیم ها هستند با این تفاوت که مرونیم ها اشاره به اجزای یک چیز دارند. برای نمونه، ”بال“ جزیی از یک پرنده و ”دستگیره“ جزیی از یک در است.
Homonyms: دو واژه که یک شکل و یک تلفظ دارند، اما از نظر معنایی متفاوت اند. برای نمونه در زبان انگلیسی، bank هم بمعنی بانک و هم به معنی ساحل رود بکار می رود. گرچه هر دوی این واژگان یک جور نوشته می شوند، اما از نظر معنا شناسی، این دو، واژگانی متفاوت هستند. این دو واژه را هومونیم می نامیم.
Polysemy: بعضی از واژگان، تک معنایی (monosemy) هستند و برخی دیگر چندمعنایی (polysemy) اند. تشخیص تفاوت میان هومونیم ها و پالسمی ها بسیار دشوار و کارِ زبان شناسان است. برای نمونه زبان شناسان “table” به معنی ”لوح“ و “table” به معنی ”جدول“ را در زیر یک سرواژه قرار داده و آنرا پالسمی (و نه هومونیم) می دانند.
Homograph: دو واژه که به یک صورت نوشته می شوند، اما از نظر تلفظ و معنا متفاوت هستند. برای نمونه شکل های اسمی و فعلیِ واژه project هومونیم نیستند، بلکه homograph اند.
Homophones: واژه های متفاوت با تلفظ یکسان را هوموفون می نامند. برای نمونه: ”hair“ و ”hare“.
Denotation and Connotation: معنای صریح و آشکار یک واژه که معمولا در واژه نامه ها به آن اشاره می شود را denotative meaning می نامند. معنای ضمنی یک واژه را connotative meaning می نامند. برای نمونه هنگامیکه کسی به شما می گوید : ”زهرا برای من مادری کرده است“، معنای صریح واژه ”مادری“ در اینجا اینگونه است که زهرا مخاطب شما را بزرگ کرده و پرورش داده است، اما معنای ضمنی آن این است که زهرا در حق مخاطب شما مهر و محبت فراوان روا داشته است.
Componential Analysis: یکی از روش های نشان دادن معنی واژگان قاموسی، آوردن اجزای معنایی آنها (meaning components) است. به بررسی اجزای مرد، زن، دختر، و پسر توجه کنید:
مرد : + انسان، – مونث، + بزرگسال
زن : + انسان، + مونث، + بزرگسال
دختر: + انسان، + مونث، – بزرگسال
پسر: + انسان، – مونث، – بزرگسال
این روش، نسبت به شیوه ی آوردن مرجع (reference) برای معنا (sense) برتری دارد. چراکه گاه دو معنای متفاوت، به یک مرجع اشاره دارند! به نمونه زیر توجه کنید:
رییس جمهور
رییس شورای عالی امنیت ملی
هر دو معنای اشاره شده در بالا، به یک نفر اشاره دارند. برابر قانون اساسی ایران، رییس جمهور، رییس شورای امنیت ملی است. با این وجود، از نظر معنایی، میان ریاست جمهوری و ریاست شورای امنیت ملی تفاوت آشکار وجود دارد.
البته به تشریح معنی از راه بررسی اجزایی در ظاهر یک اشکال بزرگ نیز وارد است. این روش معمولا برای بیان معنای ضمنی (connotative meaning) کامل نیست:
Bachelor: + male, – married
Spinster: – male, – married
در نگاه نخست، بچلر متضاد واژه اسپینسر است، اما بار معنایی منفی موجود در واژه دوم را چه کار کنیم؟! واژه نخست را در فارسی می توانیم بصورت ”مرد مجرد“ ترجمه کنیم، اما اگر بخواهیم واژه دوم را ترجمه کنیم باید بگوییم : ”پیردختر“ یا ”دختر ترشیده“ یا چیزی شبیه به اینها!
پاسخ این است که شما برای معنای صریح و معنای ضمنی واژه، دو هویت مستقل قائل می شوید و برای نمونه می توانید برای معنای ضمنی اسپینسر، یک (+ negative feedback) و یا یک (- young) یا هر معنای ضمنی دیگری که برداشت می کنید را نیز می آورید.
Fuzzy Concepts: همه اجزای معنایی واژگان را نمی توان با آری و نه و یا + و – نشان داد. برای نمونه، در مورد بستنی، ماهیت این واژه آیا + جامد است یا – جامد؟! اشتباه نکنید! این ایراد از معناشناسی نیست، این مفهومِ گنگ دقیقا همان نگاهی است که شما به معنای بستنی دارید. همین حالا به پرسش من پاسخ دهید : ”آیا بستنی جامد است؟“ خوب اگر شما بگویید آری، پس فرق ماهیت سنگ و چوب و پارچه با بستنی چیست؟ آنچه از ماهیت بستنی در ذهن شما نقش می بندد این است که چیزی است میان جامد و مایع؛ نه می توان آنرا جامد خواند و نه می توان آنرا مایع دانست.
Prototypes: برخی واژگان در ذهن انسان به مجموعه ای از مرجع های متفاوت اشاره دارند. برای نمونه واژه ی ورزش اینگونه است. هنگامیکه شما این واژه را به تنهایی می شنوید احتمالا در ذهن شما ”نرمش صبحگاهی“، ”فوتبال“، ”کشتی“، و… نقش می بنند. این حالت را ما بصورت یک دایره ی دارت نشان می دهیم که درآن هرچه به سوی میانه هدف پیش می رویم، مفاهیم معروف تر که با شنیدن واژه زودتر به ذهن خطور می کنند(prototypes) دیده می شوند.
دایره زیر احتمالا تصویر یک شهروند آمریکایی از واژه “ورزش” است:
شاید بعضی از آمریکاییان جای بازی بیس بال و بسکتبال را در تصویر ذهنی خود عوض کنند. شاید برخی بوکس یا کشتی را در منطقه درونی تر دایره جای دهند و فوتبال آمریکایی را به خارج تر برانند. به هر روی، تصویر شکل یافته، همان معنایی است که فرد مورد نظر ما از ورزش در ذهن خود دارد.
مشکلی بنام Metaphor:
متافور یعنی استعاره. استعاره نوعی تشبیه است که در آن از ادات تشبیه استفاده نشده باشد. برای نمونه در فارسی می گوییم ”حسن که خرس است!“. این جمله یعنی حسن که مانند خرس گنده است.
در انگلیسی ممکن است روابط جنسی نامشروع را به ناپاکی و نداشتن اینگونه روابط را به پاکی تشبیه کرده و بصورت استعاره بکار برند:
- They went on a dirty weekend.
- You’ve got a filthy mind!
- Keep it clean – this is a family audience.
- My reputation is spotless.
- The immaculate conception.
- I’m worried that children’s minds will be polluted with all the sex on television.
پرسش: در برخورد با استعاره ها، از دید معناشناسی، آیا باید معنای ظاهری آنها را بررسی نمود یا باید معنای باطنی شان را در نظر گرفت؟
پاسخ: هر دو! فراموش نکنید که معناشناسی دقیقا بررسی همان چیزی است که در ذهن انسان نقش می بنند. هنگامیکه شما با یک استعاره بر می خورید، ابتدا معنای ظاهری و سپس معنای باطنی آن شما را متوجه خود می کند و این ارزش کار استعاره است. برخی مترجمان غیرحرفه ای متاسفانه در ترجمه استعاره ها معنا یا تفسیر خود از آن را بیان می کنند و این بزرگترین خیانت به اثر نویسنده و اشتباهی بزرگ در ترجمه است.
نقش های معنایی: در هنگام خواندن نقش های معنایی، تلاش نکنید مفاهیم ارایه شده را با مفاهیم موجود در دستور سنتی برابری دهید. گرچه می توان برخی از آنها را معادل فعل، فاعل، مفعول، یا… در دستور زبان دانست، با این وجود خواهید دید که برای نمونه فاعل در معناشناسی گونه های متفاوتی دارد:
Agent: کارگزار.
Patient: چیزی که از کارِ کارگزار یا علت تاثیر پذیرفته است.
Location: محل انجام کار (یا حادثه).
Instrument: چیزی که کارگزار برای انجام کار از آن استفاده نموده است.
Time: زمان انجام کار (یا حادثه).
Recipient: دریافت کننده ی نتیجه ی کارِ کارگزار.
Experiencer: گیرنده انگیزه.
Stimulus: انگیزه.
Cause: علت.
Goal: محلِ مقصد.
یکی از دوستان می گفت: ”زمان! کارگزار، انگیزه، و علت، که یکی است!“ باید بگویم بله! در دستور زبان شاید هر سه را فاعل بدانیم، اما در معنا، میان این سه و نیز میان Patient و Recipient تفاوت هایی وجود دارد. برای درک بهتر مفاهیم بالا، به نمونه های زیر توجه کنید:
۱) Farmers raise crops for cityfolk.
Agent Patient Recipient
2) Rain pleases the farmers, but too much rain harms the crops.
Stimulus Experiencer Cause Patient
3) In the summer, they use trucks to bring crops from the field.
Time Agent Instruments Patient Location
۴) They may send their crops to market through cooperatives.
Agent Patient Goal Instrument
5) The crops are sent by train to distribution centers in large cities.
Patient Instrument Goal Location
6) Market value determines which crops farmers will plant the next spring.
نظریه های معناشناسی
۱٫ نظریه ی مثبت گرا (positivist theory): از دید افراد منسوب به این دیدگاه، نمادگراییِ منطقِ مدرن، دستورِ (Syntax) زبانی ”آرمانی“ را ارائه می نمود. از آنجایی که مثبت گرایان، آروین گرا (Empiricist) بودند، معناشناسیِ زبان آرمانی ایشان، چیزی بود که میان نمادهای زبان و ماهیت های قابل مشاهده در جهان یا تجربه های وابسته به احساس انسان ارتباط برقرار می کرد.
زبان طبیعی، از دید این افراد، چیزی ابتدایی، درهم ریخته، و مبهم بود! بعلاوه، بسیاری از سخنان فلسفی و حتی غیر فلسفی در زبان طبیعی، همچون سخنان مربوط به ماورای طبیعت یا مسایل اخلاقی را نمی توان در زبان آرمانیِ مثبت گرایان گنجاند.
عده ای فلسفه دان، ریاضی دان، و دانشمندِ نومثبت گرا در محفل ”ویِن“ که میان دهه های ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ به شکوفایی رسیدند، بیش از همه هوادار این نظریه بوده اند.
۲٫ نظریه ی ورف (Whorfian theory): این نظریه، اندکی پیش از جنگ جهانی دوم پا به عرصه ی وجود گذاشت و بنجامین لی ورف، زبانشناس و مردم شناس آمریکایی، بنیان گذار آن بود. تئوری معروف نسبیت زبانی (linguistic relativity) مبنای نظریه ی ورف بوده است. تئوری نسبیت زبانی به تلویح می گوید: ”زبانی که فرد می آموزد، چهارچوب فکری او را مشخص خواهد کرد“.
از تئوری یادشده، نتیجه گرفته شد که اگر زبانی مبهم یا نادرست باشد (چنانکه مثبتگرایان به ابهام یا نادرستی در زبان باور داشتند) یا اگر یک زبان، پشتوانه ای از تعصب و خرافه پرستیِ افرادی نادان را به یدک بکشد (چنانکه برخی مردم شناسان بر این باور بوده اند)، این زبان، محدود به عرضه ی آن دیدگاه خواهد بود و زبان را باید زبانِ تعصب، خرافه پرستی، یا… دانست.
آلفرد کورزیبسکی (Alfred Korzybski)، معناشناس لهستانی- آمریکایی و بنیانگذار جنبش معناشناسی عمومی (General Semantics)، چاره را در بازنگریِ ریشه ایِ ویژگیهای زبانیِ زبان مورد نظر می دانست.
۳٫ مکتب زبان طبیعی (School of Natural Language): زبان طبیعی، همین زبانی است که مردم روزانه با آن سخن می گویند و آنرا می نویسند. اشکالی که مثبتگرایان بر آن وارد می کنند را در بخش مربوط خواندید. کسانی که منطق می خواندند بر این باور بودند که زبان طبیعی، ابهام و در نتیجه اشکال دارد. به این جمله ها توجه کنید:
یک: ”هر انگیخته ای از یک انگیزه ناشی می شود.“ (هر معلولی یک علت دارد)
دو: ”کار شما چه بود؟“
در جمله ی نخست، معلوم نیست که آیا منظور نویسنده این است که همه ی انگیخته ها تنها یک انگیزه داشته اند یا برای هر انگیخته، انگیزه ای وجود دارد که ممکن است با انگیزه های دیگر فرق کند.
در جمله ی دوم، منظور از ”کار شما چه بود“ آیا این است که مخاطب به گوینده کاری محول کرده و گوینده برای اطمینان، این سوال را از او می پرسد و یا به مخاطب کاری محول شده است و گوینده می خواهد از این کار سر در آورد؟!!
حقیقت این است که معنای دقیق این جمله ها را باید در ”بافتِ سخن“ فهمید.
در دهه ی چهل، لودویک ویتگنشتاین (Ludwig Wittgenstein)، فلسفه دانی که از مکتب مثبت گراییِ ویِن برگشته بود ، به همراه عده ای دیگر از دانشمندان ، همچونLangshaw Austin, Gilbert Ryle, John Wisdom, G.E. Moore John و… شیوه زبان روزمره (Ordinary Language) را پایه گذاشتند. ویتگنشتاین در کتاب پژوهش های فلسفی که در سال ۱۹۵۳، یعنی دو سال پس از مرگ خود منتشر شد نوشته است که فهمیدن این نکته که زبان چگونه بکار می رود، مهم تر از فهمیدن معنای انتزاعیِ آن است. یعنی درک بافتی که جمله در آن بکار رفته، از درک معنای درونی جمله مهمتر است.
به هر روی، هواداران مکتب “زبان طبیعی” بر این باورند که ناآگاهی اشکال تراشان از کارکردِ زبان، سرچشمه ی اشکال های فلسفی از زبان طبیعی است.
دانشنامه دنبلید (ویراسته ۲۰۱۰)

